close
تبلیغات در اینترنت

شهیدان ده علی



صفحه اصلی :: تماس با ما

یادداشت

بازدید: 66


wneo07z79xwoeeem7m.gif

swqrngf57ewkhzzm3.gif

دوستان عزیز اکنون که خداوند توفیق عنایت کرده که قدمی را در راه ترویج فرهنگ شهید و شهادت برداریم و یاد، نام و خاطره شهداء را زنده نگه داریم تا فردای قیامت شرمنده شهداء نباشیم.

p3tqrm50n7a4idtpplbc.gif

هرگونه کپی برداری یا استفاده از مطالب سایت شهیدان ده علی فقط با ذکر منبع آن جایز است. در غیر این صورت شرعاً حرام و مجاز نمی باشد.

 

sk3u7xwj0izfiqf3ttsp.gif

 

با تشکر وسپاس مدیریت سایت شهیدان ده علی

 

q7ap5747qvf1gibk4f1.gif


این مطلب در تاریخ: جمعه 09 خرداد 1393 ساعت: 22:21 منتشر شده است
نظرات()

امضاء شهید بعد از شهادت

بازدید: 71
دسته بندی: دل نوشته ها,

 

 

 

2449383_484.jpg 

شهیدی که بعد از شهادتش برنامه امتحانی دخترش را امضاء کرد! + سند

شهيد صالحى خوانسارى متولد ١٣٢٣ و در زمان شهادت (سال ١٣۶٣) چهل سال داشت. قبلاً خياط بود و بعد به کسوت روحانيت درامد. از شاگردان آیت االله سعيدى بود و در حسينيه خوانسارى ها در خيابان نيروى هوایى تهران اقامه جماعت مى کرد و مسؤل بسيج این پایگاه بود. وى در تاریخ ١٣۶٣/١١/٣٠ به دست عوامل ضد انقلاب در جوانرود کردستان به شهادت رسيد و در گلزار شهداى قم، در قطعه چهارم ردیف ۵ مدفون است. آنچه در ادامه می آید ماجرایی است از زبان دختر این شهید:

پس از اینكه مجالس ترحيم پدرم در تهران تمام شد، مادرم به قم که در این شهر زندگى مى کردیم، بازگشت و به اتفاق برادر بزرگم که ١۵ ساله بود براى شرکت در مراسم ترحيمى که بستگان پدرم گذاشته بودند به خوانسار رفت. من که ١٢ سال داشتم با سه خواهر و یك برادر کوچکترم نزد خاله و دوست مادرم در خانه ماندیم تا مادرمان از خوانسار به قم باز گردد.
فضاى حزن و غم و گریه بر خانه ما حاکم بود. خواهرکنم که 1/5 و 4 ساله بودند مرتب گریه مى کردند. نزدیك غروب از زیر زمين منزل صداى قرائت قرآن پدرم را به مدت چند دقيقه شنيدیم.
با ترس و دلهره به اتفاق خاله و دوست مادرم در حالى که از شنيدن این صدا به گریه افتاده بودیم، به زیرزمين منزل رفتيم. هوا تاریك شده بود و بر اضطراب ما مى افزود. همه جا را مضطربانه گشتيم ولى چيزى ندیدیم. صداى تلاوت قرآن پدرم دو سه بار تكرار شد و ما هم هر بار به شدت گریه مى کردیم. هر بار هم که به زیرزمين مى رفتيم و بر مى گشتيم چيزى دستگيرمان نمى شد. در آخرین مرتبه از زیرزمين که بالا آمدیم درمنزل را باز دیدیم
معلوم شد بعد از رفتن مادرم کسی آن را نبسته است. در را بستيم و به گریه ادامه دادیم. عصر آن روز که از مدرسه به منزل آمدم مسؤلان مدرسه در همان روز براى پدرم مجلس ترحيم گذاشتند و از ایشان تقدیر کردند و به من هم برگه امتحانات ثلث دوم را دادند و گفتند این برگه را به تأیيد مادرت برسان.
همان شب قبل از خواب در این فكر بودم که چگونه فردا این برگه را با شهادت پدر و غيبت مادرم که به خوانسار رفته بود بدون امضاء به مدرسه تحویل بدهم. در همين نگرکنی به خواب رفتم. در خواب پدرم را دیدم که با همان لباس روحکنی به منزل وارد شد. طبق معمول که هميشه زبانزد فاميل بود، با بچه هاى کوچک خانه گرم گرفت و آنها را در آغوش کشید و به هوا بلند کرد و بوسيد.از او پرسيدم: آقاجان ناهار خورده اید؟ گفت: نه نخورده ام. وقتى خواستم به آشپزخانه بروم و براى او غذایى آماده کنم، یك دفعه گفت: زهرا جان آن ورقه را بده امضاء کنم. من که به یاد برگه برنامه امتحانات نبودم پرسيدم: کدام ورقه؟ پدرم گفت: همان که امروز در مدرسه به تو داده اند تا امضاء شود. ناگهان ماجرا یادم آمد. رفتم آن را از کیفم درآوردم و به پدرم دادم.
دنبال خودکارى گشتم. عادت پدرم این بود که با خودکار قرمز اصلاً نمى نوشت ولى من هر چه مى گشتم و خودکار دمِ دستم مى آمد قرمز بود. بالاخره خودکار سیاهی پيدا کردم و به پدرم دادم. ایشان خودکار را از من گرفت و در حاشيه برگه نوشت: اینجانب رضایت دارم و کنار آن را امضاء کرد.پس از اینكه پدرم برگه را امضاء کرد به آشپزخانه رفتم تا براى او غذا بياورم، ولى وقتى با سينى غذا بازگشتم، دیدم در اتاق نيست. با عجله به حياط خانه مراجعه کردم، دیدم مثل هميشه که به کار در باغچه علاقه داشت باغچه را بيل مى زند. پرسيدم: چه مى کنی؟ گفت: عيد نزدیك است و من باید سر و سامانی به این باغچه بدهم. پس از آن یك دفعه دیدم پدرم نيست.دویدم و همه جا را از زیرزمين تا اتاق هاى بالا را با عجله گشتم، ولى پدرم نبود. گریه زیادى کردم که چرا پدرم رفت. بر اثر این گریه و سر و صدا و ناله از خواب بيدار شدم. روز بعد که آماده رفتن به مدرسه شدم وسایلم را که در کیف مرتب کردم، ناخود آگاه چشمم به آن ورقه افتاد، حسى درونى به من گفت به آن برگه نگاهی بيندازم. با کنجکاوی به آن نگریستم. دیدم با خودکار قرمز به خط پدرم جمله "اینجانب رضایت دارم" نوشته شده است و زیر آن هم امضاى هميشگى پدرم درج شده است.بعد از این ماجرا یكى از دوستان پدرم به نام آقاى فرزانه که این جریان را شنيده ولى باور نكرده بود، یك روز به خانه ما آمد و در حالى که متأثر بود، گفت: پدرت را در خواب دیدم که سه بار به من گفت: فرزانه شك دارى، درشك خود تا قیامت بمان!از حوادث عجيب دیگرى که قبل از چهلم پدرم در روزهاى آغازین سال١٣۶٣ اتفاق افتاد این بود که مرد غریبى که او را نمى شناختيم ولى مى گفت با پدرم سابقه دوستى دکرد به خانه ما آمد و گفت: وقتى من قضيه امضاى پدرت را شنيدم، با خودم گفتم اگر این قضيه درست باشد، این شهيد به علامت صحت این حادثه باید پسرم را که در جنگ قطع نخاع شده است شفا دهد. او گریه مى کرد و مى گفت: پس از این پسرم شفا یافت. او پسر خود را که یك جوان بيست و چند ساله بود به همراه خود به منزل ما آورده بود.مادرم هم چند بار پدرم را در خواب دید. پدرم در خواب به او تاکید کرده بود، در این قضيه که من برگه زهرا را امضاء کرده ام هيچ شك و تردیدى مكن

 2449384_962.jpg

شادی روح شهید خوانساری صلوات

                                                صلوات41.gif


این مطلب در تاریخ: پنجشنبه 30 مرداد 1393 ساعت: 14:56 منتشر شده است
نظرات()

خاطره سرباز شهید حسن زکی زاده

بازدید: 119
دسته بندی: خاطرات شهدا,

 

pqf9bl66fyu5xrcna54.gif

 

0ov9xqsqpb55ud1tmqs.gifmjs699fh6j8bq0haeun5.jpg0ov9xqsqpb55ud1tmqs.gif

pqf9bl66fyu5xrcna54.gif

 

هدیه خدا

تابستون بود. کرج بودیم. سرصحرای کشاورزی. این حسن چند وقت به من می گفت. تو که می ری داخل شهر و چیزی برای خونه بخری یه شیشه هم برای من بگیر بیار. چند بار به من گفت. من هم هر دفعه که می رفتم تو شهر یادم می رفت براش بگیرم. خلاصه یه روز که دید دارم می رم تو شهر برای خریدن چیزهایی که لازم داشتیم دوید پیش من و به من گفت: امروز دیگه شیشه یادت نره حتماً بخری و رفت. اون روز هم نمی دونم چطور شد که فراموشم شد و یادم رفت براش شیشه ای بگیرم. وقتی اومدم و رسیدم جلوی منزل تا حسن رو دیدم یادم اومد که می بایست براش شیشه بگیرم ولی یادم رفت. تا منو دید اومد گفت: شیشه گرفتی برا من؟ کو شیشه؟ منم زدم زیر خنده و گفتم: الان یادم اومد به خدا فراموش کردم. دیدم گفت: ها ها همیشه باید یادت بره و با دلخوری رفت تو صحرا. خاوری که لوبیاهای مارو می برد تهرون برای میدون تره بار، از راه رسید و چون ما لوبیاهارو می ریختیم توی گونی های نخی بزرگ و می فرستادیم تهرون. اون روز همون موقع خاوری برامون گونی آورد و گفت چند دسته گونی می خواهید. من گفتم دو دسته.  ما دو دسته گونی صد و پنجاه تایی برداشتیم  و گونی ها رو از خاور انداخت پایین و رفت. منم رفتم لباسامو عوض کردم که برم توی صحرا مشغول لوبیا چینی بشم که مادرم گفت: محمّد ننه بیا این دسته های گونی رو از اینجا بردار بازشون کن  و بذار کنار دیوار. و هر کدوم گونی ها خوب نیست دوباره برگردونیم بدیم بهش ببره تهرون. گفتم باشه و دسته های گونی رو هول دادم بردم کنار دیوار آلونک(اطاقی که از دیوارهای گِلی و سقف چوبی برای چند ماه موقّت برای زندگی سرِ صحرای کرج درست می کردیم)  و بازشون کردم و دونه دونه برمی داشتم می گذاشتم کنار دیوار. وقتی دسته گونی دوّم را باز کردم به نصفه هاش که رسیدم تا یه گونی رو برداشتم دیدم یه شیشه وسط این گونی ها است زود برش داشتم و نگاش کردم دیدم سالمه. به مادرم گفتم: ننه بیا اینم شیشه خدا برای حسن شیشه رسوند دیگه اینقدر شیشه شیشه نکنه. مادرم باورش نمی شد با تعجب گفت: شیشه کجا بود؟ گفتم وسط دسته گونی ها. بعدش شیشه رو برداشتم بردم تو صحرا و به حسن گفتم: قهر نکن بیا اینم همون شیشه ای که می خواستی برات آوردم. و شیشه رو دادم بهش و زد زیر خنده و گفت: آخ جون حالا کارم درست شد می تونم آزمایش کنم.شیشه رو برای این می خواست که یه خیار سبزو که همین طور به بوته بود با بوته اش گذاشته بود توی شیشه تا رشد کنه ببینه چه حالتی میشه. چون داستان اون مردی یهودی رو که انارهارو از کوچکی تو قالب بسته بود و قالب رو انارها اسم انداخته بود رو شنیده بود میخواست مثلاً مثل اون این کار رو انجام بده.همین. ولی مهم اینه که اون روز این شیشه وسط دسته گونی چیکار می کرد. اللّهُ اعلم.

راوی: محمّد زکی زاده برادر شهید حسن زکی زاده

شادی روح شهید حسن زکی زاده و پدرش صلوات

88v86n25rxhobpz924i6.gif


این مطلب در تاریخ: سه شنبه 31 تير 1393 ساعت: 19:17 منتشر شده است
نظرات()

درآغوش پدر

بازدید: 55
دسته بندی: دل نوشته ها,

 

 

fo74afpakepf7ifbod8t.jpg

 

 

درآغوش پدر

پدر كودك را بلند كرد و در آغوش گرفت.
كودك هم می خواست پدر را بلند كند. وقتی روی زمین آمد

 دست های كوچكش را دور پاهای پدر حلقه كرد
تا پدر را بلندكند ولی نتوانست. با خود گفت حتماً چند سال بعد می توانم.
بیست سال بعد پسر توانست پدر را بلند كند.
پدر سبك بود:

به سبكی یك پلاك و چند تكه استخوان

 

uv2igj9in8gnjxbrqzq.jpg

 

شادی روح همه پدران آسمانی صلوات


 th8itake4v17lknwafdk.jpg


این مطلب در تاریخ: دوشنبه 23 تير 1393 ساعت: 23:20 منتشر شده است
نظرات()

خاطرات شهداء

بازدید: 61
دسته بندی: خاطرات شهدا,

 

ut7gfnvrl0g3ha4z2ctw.gif

 

باقلی پلو با ماهی

 


از مرخصی اومده بود پرسید: مادر ناهار چی داریم؟

مادر گفت: باقلی پلو باماهی...........

باخنده رو به مادر کرد و گفت: ما امروز این ماهی ها را می خوریم و

یک روزی همین ماهی ها ما را می خورند...........

از مرخصی که برگشت به جبههً چند وقت بعد در عملیات والفجر8 در اروند رود جنازه اش گم شد

 

و مادر دیگه تا آخر عمرش ماهی نخورد..........


sanyokz2d894jmy8t7p1.gif

 

شادی روح امام و شهداء صلوات


33fp5nabxpnfn4u0sagh.gif


این مطلب در تاریخ: دوشنبه 23 تير 1393 ساعت: 1:23 منتشر شده است
نظرات()

ليست صفحات

تعداد صفحات : 13

ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :

» رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

آمار

آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب کل مطالب : 64
کل نظرات کل نظرات : 20
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا تعداد اعضا : 0

آمار بازدیدآمار بازدید
بازدید امروز بازدید امروز : 1
بازدید دیروز بازدید دیروز : 2
ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 0
آي پي امروز آي پي امروز : 0
آي پي ديروز آي پي ديروز : 1
بازدید هفته بازدید هفته : 9
بازدید ماه بازدید ماه : 48
بازدید سال بازدید سال : 632
بازدید کلی بازدید کلی : 10,748

اطلاعات شما اطلاعات شما
آی پی آی پی : 54.80.93.19
مرورگر مرورگر :
سیستم عامل سیستم عامل :
تاریخ امروز امروز : جمعه 26 مرداد 1397

نظرسنجي

چه مطلبی از شهدا را بیشتر دوست دارید؟




به وبلاگ شهدا چه نمره ای می دهید؟





خبرنامه

براي اطلاع از آپيدت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود