close
تبلیغات در اینترنت

زندگی نامه شهدا



صفحه اصلی :: تماس با ما

زندگی نامه بسیجی شهید علی اکبر جعفری(اصغرحسینی)

بازدید: 86
دسته بندی: زندگی نامه شهدا,

 

w0d6ggehqzljaona66b1.jpg

 

شهید علی اکبر جعفری

 

ولادت1346/10/10lmjdcphsmpov8astz9h.gif

 

محل تولد: چناروییه ده علی

 

                    شهادت:1365/10/24agpuv1xtb7jfu3saxams.jpg

 

عملیات: کربلای 5

منطقه: شلمچه

مسئولیت: کمک آرپی چی زن

تربت مطهر: حرم امامزاده زیدبن علی(ع) ده علی

 


hqa6u5c29q0lgs0hm5as.gif

 

زندگی نامه:


hqa6u5c29q0lgs0hm5as.gif

 

ولادت:lmjdcphsmpov8astz9h.gif

 

 ده روز از اولین ماه سرد زمستان سال 1346 می گذشت که صدای گریه نوزادی گرمابخش خانواده جعفری در آن سرمای طاقت فرسای زمستان آن سال شده بود دهم دی ماه سال46 علی اکبر چشمان معصوم خود را به جهان گشود تا در دی ماهی دیگر در سالهای بعد این چشمان زیبا را که با خونش آغشته شده بودند برای همیشه به روی این دنیا ببندد. او که اولین فرزند خانواده بود راه رشد و پیشرفت را از همان کودکی آغاز کرد.

0jto05lhapy1rijysz5.gif

 

دوران کودکی:

 

0jto05lhapy1rijysz5.gif

دوران کودکی خود را در دامان پاک پدر و مادری مهربان که وجودشان لبریز از عشق ائمه معصومین(ع) بود سپری کرد و از همان کودکی در پرتو تربیت صحیح خانواده عشق بازی با خدا و اهل بیت(ع) را آموخت و همراه پدر به یادگیری نماز و کارهای مذهبی پرداخت. و در این راه بسیار جدی و پرتلاش بود.در ماه محرم در گروه تعزیه به اجرای نقش می پرداخت و نقش شیر را ایفا مینمود. و در پخت آش صبح عاشورا نیز همیشه همکاری می کرد.

kp5o8kdqapuapuskw0ye.gif

 

در راه مدرسه:

 

kp5o8kdqapuapuskw0ye.gif

رسیدن به سن مدرسه او را به سوی فراگیری علم و دانش هدایت کرد و قدم در مدرسه گذاشت. دوران تحصیل ابتدایی را در ده علی  گذراند و دوران تحصیل راهنمایی را نیز به همین منوال طی کرد و در ده علی درس خواند.دوران تحصیل ابتدایی و راهنمایی او مصادف با پیروزی انقلاب اسلامی بود و عشق به امام و انقلاب نیز  وجود شهید را نورانی کرده بود.  اکنون علی اکبر دیگر آن کودک نوپای دیروز نبود بلکه نوجوانی نیرومند شده بود که می بایست برای ادامه تحصیل روی پای خود بایستد و زندگی تنهایی و دور بودن از خانواده را تجربه نماید به همین خاطر پس از اتمام دوره راهنمایی برای ادامه تحصیلات در مقطع  دبیرستان رهسپار یزد گردید. سال اوّل دبیرستان را در یزد گذراند ولی به دلیل دور بودن راه یزد تا ده علی از یزد نقل مکان کرد و برای ادامه تحصیل به کوهبنان آمد سال دوم دبیرستان که در کوهبنان درس خواند سال موفقی برای او نبود چرا که در این سال مردود شد و دوباره سال بعد در پایه دوم دبیرستان مشغول به تحصیل شد

q6lfj92k5goy29gbr7ez.gif

 

احساس تکلیف و حضور در جبهه:

 

q6lfj92k5goy29gbr7ez.gif

اولین حضور او در سال 63 و برای بازسازی شهرجنگ زده بستان بود که به مدّت 25روز به آنجا رفت و برگشت.  و در سال 65 نیز برای حضور در صحنه نبرد عازم شد که با مخالفت مسئول اعزام شهرستان زرند که به هیکل ریز و نحیف و لاغر او ایراد گرفته بود و کارایی او را زیر سوال برده بود از زرند برگردانده شد ولی عشق و علاقه او به امام و پاسداری از انقلاب او را آرام نگذاشت و چند ماه بعد بار دیگر عازم جبهه شد هرچند در دوّمین اعزام هم با مخالفت مسئول اعزام مواجه شده بود  امّا با قانع کردن آنها موفق به حضور در جبهه ها شد.

1j05xawtvj3almoc8m3a.gif

0ck1rcccctw5esnkocr.gif پرواز در دیار عاشقان: i8j3r1qgf06cbbbm18a.gif

1j05xawtvj3almoc8m3a.gif

 

اعزام علی اکبر به جبهه مصادف شد با یکی از عملیات های پیروزمندانه سپاهیان اسلام در طول هشت سال دفاع مقدّس یعنی عملیات کربلای5 و در همین عملیات بود که علی اکبر برای پیوستن به یاران شهیدش و جانماندن از قافله شهدا لباس رزم پوشید و دوشادوش همسنگرانش به مبارزه با بعثیان کافر پرداخت  و در شب 24 دی ماه 1365 در منطقه عملیاتی شلمچه بر اثز اصابت تیر به شکم به آنچه استحقاق آن را داشت رسید و پاداش مجاهدت های خود را از خداوند گرفت و مرگ با عزّت را انتخاب نمود و تا ابد یاد و نام خود را در دل دوستان و عاشقانش جاودانه ساخت و برای همیشه در حرم امامزاده ده علی آرامشی جاودانه یافت و تربت پاکش دارالشفای دردمندان وروشنی بخش راه  سرگشتگان شد

 

آسمان یادش همیشه ایّام گلباران


o6jxwowb2q3ve720zop.gif

 

تصاویری از شهید:

 

90zy9vbx4r9zztq9qtww.jpg

vhyg5blzverdrxc8hlo9.jpg

w0d6ggehqzljaona66b1.jpg

 

4k5u91w963caupmv8fcs.jpg

شادی روح شهید علی اکبر جعفری صلوات


7j4jltu3y5kbk0ku4l.gif

 

 

 


این مطلب در تاریخ: شنبه 14 تير 1393 ساعت: 18:40 منتشر شده است
نظرات()

زندگی نامه پاسدار شهید علی اکبر دانشی

بازدید: 229
دسته بندی: زندگی نامه شهدا,

http://www.pic98.ir/images/uwl2ll19rt90odzeyu9.jpg

پاسدار شهید علی اکبر دانشی

طلوع دل انگیز: 1340/5/12l4mg5wn7r2a9ws8d9p.gif

عضویت در سپاه: 1360

ازدواج و متاهل شدن:1362/1/14

شهادت: 1363/7/10 w3g6r0p86hi6z7yit5l.jpg

منطقه عملیاتی: کوشک

نحوه ی شهادت: اصابت تیر به سر

تربت مطهر: حرم امامزاده زیدبن علی(ع) ده علی

7qavzbgp8y3w4cds5rqd.gif

زندگی نامه پاسدارشهید علی اکبردانشی به روایت مادر:

7qavzbgp8y3w4cds5rqd.gif

خانه خشتی و گِلی داشتیم. علی اکبر که به دنیا آمد پدرش خانه نبود رفته بود سفر برای کار. رفته بود الموت (کتیرا زنی) و جمع آوری و فروش کتیرا. (آخه آن زمانها از روستای ما چند نفر با هم می شدند و برای کار به شهرهای دور می رفتند و تا اوّل زمستان می ماندند و نمی آمدند.) وقتی بچّه ام می خواست به دنیا بیاید مثل حالا که بیمارستان و پرستار نبود من بودم و چند تا از همسایه ها که آمده بودند کنار من باشند. تابستان بود و تیر ماه و هوا هم خیلی گرم و سوزان. که من به سختی می توانستم حرکت کنم. دوازدهم تیر ماه سال1340پس از ماه ها انتظار قدم نورسیده به منزل رسید. قدمی که از همان سال برای ما سرشار از خیر و برکت بود و زندگی مان را دگرگون ساخت. بله در این روز به یادماندنی فرزندی را خدا به ما عطا کرد که همه غم و غصّه ها را از زندگی ما دور کرد. روزی که به دنیا آمد پدرش در سفر بود و من تنها بودم. برای پدرش نامه ای نوشتم و خبر تولد فرزندش را به او رساندم. بچّه ام سه ماهه بود که پدرش از سفر آمد آن سال سود خوبی هم از کتیرا زنی به دست آورده بود و حسابی پولدار شده بود و همه اش می گفت از پاقدم این بچّه است که امسال کاروبارش خوب شده است. برای انتخاب اسمش هم رسم بود یکی از بزرگترهای فامیل چند تا اسم می نوشت و لابلای صفحه های قرآن می گذاشت و بعد یکی را انتخاب می کرد. که اسم پسرم به نام علی اکبر درآمد و هم نام علی اکبر امام حسین(ع) شد و در همون راه هم رفت و شهید شد. تا شش، هفت ماهی بعد از تولّد علی اکبر ما توی خانه مادرم زندگی می کردیم. آن سال از پاقدم این بچّه عید نوروز که شد آمدیم خانه خودمان و صاحب خانه شده بودیم. عید بابرکتی داشتیم چون به خاطر او همه اقوام و خویشان به خانه ما می آمدند و به ما سر می زدند. سه ماه بعد از  عید دوباره خدابیامرز باباش می رفت سفر و دنبال کار (کتیرا زنی) در جاهای دور اطراف مشهد و تا چند ماه نبود و ما  گاهی فقط نامه براش می دادیم. از سه، چهار سالگی تا صدای باباش را می شنید می دوید جلوی درب خانه و می پرید تو بغل باباش و می آمد تا تو اطاق. خیلی بچّه را دوست داشت و باهاش بازی می کرد و می بوسیدش. چهار،پنج ساله که شد همراه باباش می رفت تا صحرا و یه الاغ داشتیم و به خاطر این که الاغ را سوار بشود می رفت صحرا. غروب ها هم که گلّه گوسفندان از راه می رسیدند می رفت کمک باباش و شیر گوسفندها را می دوشیدند.  هفت ساله که شد اسمش را توی مدرسه نوشتیم که درس بخواند و با سواد شود. روز قبل از رفتنش به مدرسه رفتم و برایش چند تا مداد و دفتر گرفتم و گذاشت توی کیفش و آماده بود که برود به مدرسه. مدرسه اش نزدیک خانه مان بود و خیلی نزدیک بود شاید فاصله خانه ما تا مدرسه به پنجاه متر هم نمی رسید روز اوّل مدرسه کیفش را انداخت به کولش و با هم رفتیم به مدرسه اش چه شور و حالی داشت یادمه هی می پرید بالا و پایین و خوشحالی می کرد. ظهر روز اوّل که آمد به خانه نشست و از مدرسه و رفیقاش برای ما تعریف کرد. آن روزها مدرسه دو نوبتی بود یعنی هم صبح می رفتند مدرسه هم عصرها. عصر وقتی از مدرسه آمد کیفش را گذاشت یک گوشه ای و رفت دنبال گوسفندها. شب که شد آمدیم خانه. آن وقتها که برق نبود و با یک چراغ زندگی می کردیم. همان شب اوّل که رفته بود مدرسه گفت باید به من درس یاد بدهید من دوست دارم درس بخوانم و چیزی یاد بگیرم. و باسواد بشوم. یادم نیست ولی فکر کنم آن شب یک صفحه ای توی دفترش یک یک نوشت و بعد هم خوابید. دوران ابتدایی را همین جا درس خواند و بعضی وقتها زنگ تفریح که می شد می آمد توی خانه و یک پارچ آب پر می کرد و می برد برای دوستاش و همکلاسی هاش. بعضی وقتها هم می گفت من اگه نمره هام بیست شد باید برای هر نمره به من یک 5 ریالی جایزه بدهید تا بیاندازم توی قُلّک و با پولهایی هم که عیدی جمع می کرد می داد به باباش و می گفت برایش توپ و کفش ورزشی بخرد تا بازی کند. تا کلاس پنجم ابتدایی بیشتر درس نخواند. و پایان تحصیلاتش همان پنجم ابتدایی بود. مثل الان که امکاناتی نبود و چون آن زمانها امکانات کم بود و روستای ما هم از شهر دور بود و نمی شد تنها یه بچّه دوازده ساله را بفرستیم شهر که درس بخواند ترک تحصیل کرد.  درسش را که رها کرد سیزده سال داشت البته نگویم درس نخواند یعنی مجبور شد که رها کند. چون این اطراف مدرسه راهنمایی نبود که درس بخواند. و بعد از آن هم توی خانه کمک ما می کرد. تابستانها می رفتیم روستای کناری (حسین آباد) و گندم درو می کردیم. علی اکبر هم با ما می آمد و به ما کمک می کرد. درسته جثّه کوچکی داشت امّا مثل یک مرد بزرگ کار می کرد و خستگی براش معنا نداشت. همه کار می کرد. پانزده ساله که شد دیگه خودش به به تنهایی کارها را انجام می داد و نمی گذاشت ما زیاد کار کنیم. همیشه تو کارهای خیر نفر اوّل بود. بعضی صبح ها قبل از آنکه پدرش بفهمد الاغ را از طویله بر می داشت و تنهایی می رفت بیابان و تا ظهر یک کوله بار بزرگ هیزم می آورد. و بعد می گفت نمی خواهم که بابا تو این گرما اذیّت بشود و با من به بیابان بیاید. خیلی احترام به ما می گذاشت. و با این همه که کار می کرد هیچ وقت خم به ابرو نمی آورد و شکایتی نداشت. دقیقاً یادم نیست ولی از همان دوازده سالگی نمازش را می خواند و روزه هم می گرفت. و سعی می کرد که تمام ماه رمضان روزه بگیرد. به نماز جماعت خیلی اهمّیّت می داد و ظهر و شب می رفت مسجد. به قرآن خواندن علاقه داشت و من اکثر وقتها می دیدم که بعد از نماز قرآن می خواند. اخلاق و رفتار عجیبی داشت و دوست نداشت که هیچ وقت کسی را ناراحت کند و با همه به مهربانی و ادب و احترام سخن می گفت و با آنها برخورد می کرد. توی این مدّت کوتاه زندگی و عمرش یک دفعه هم نشد که همسایه یا یکی از مردم از او برنجد یا به ما شکایتی از او بنماید. به نظافت و تمیزی خیلی اهمّیّت می داد و دوست داشت همیشه تمیز باشد و تمیز بگردد. یادم هست که خیلی شبها لباسهایش را قبل از آن که من بفهمم خودش می شست و روی طناب می انداخت و وقتی بهش می گفتم چرا این کار را کردی؟ می گفت: نمی خواستم باعث زحمت مادرم بشوم و بخاطر لباس های من مادرم به زحمت بیفتد. به همه کمک می کرد مثلاً اگه توی صحرا بودیم و پیرزن یا پیرمردی را می دید که با زحمت دارند علفها یا گندم هایشان را می برند زود می دوید و اوّل به آنها کمک می کرد و بعد سراغ ما می آمد. و خیلی وقتها من به شوخی به او می گفتم تو برای مردم کار می کنی یا برای من و او هم می خندید و می گفت: کار مردم مقدّم بر خودِ آدم هست. دست آدم که درد نمی گیرد باید برای رضای خدا به همه کمک کنی. آن وقتها که لوله کشی و آب آشامیدنی داخل خانه ها نبود می بایست برویم و از آب انبار و حوضهای بیرون روستا آب بیاوریم. بعضی وقتها که از خانه می آمدم بیرون می دیدم که نفس زنان دارد یک پارچ بزرگ یا سبوی آبی را می برد. بهش می گفتم از کیه؟ کجا آب می بری؟ می گفت: از یک بنده خدایی که نمی تواند برود این همه راه طولانی را آب بیاورد . یک سال تابستان همراه باباش رفت مسافرت برای کتیرا چیدن. آنجا به قول خودمان نگهبان بوده و از منزل آنهایی که برای کتیرا چیدن به کوه می رفتند از چادرهای آنها محافظت می کرده است. خدابیامرز پدرش تعریف می کرد و می گفت تا وقتی که ما می رفتیم به کوه برای کار. علی اکبر همه کارهای ما را انجام می داده است. تمام ظرفها را می شسته، چادرها را جارو می زده، چایی و غذا برای همه آماده می کرده. خیلی بچّه زحمت کشی بوده و همه از او راضی بوده اند. زمستان آن سال وقتی از سفر برگشتند رفت به شهر یزد و آنجا توی یک خیاطی مشغول کار شد در طول یک سالی که یزد بود هر پانزده روز یا ماهی یک بار می آمد و به ما سر می زد. وقتی یزد توی خیاطی بود چند ماه اوّل را مجانی و رایگان کار می کرد تا به کار آشنا شود و کار یاد بگیرد. چون فاصله خانه تا خیاطی زیاد بود باباش رفت یزد و براش یک دوچرخه خرید که با دوچرخه رفت و آمد کند. بعد یک سال از خیاطی آمد بیرون و هر چه گفتیم بمان چون یک چیزهایی یاد گرفته بود قبول نکرد. و گفت خیاطی به درد من نمی خورد. اوایل پیروزی انقلاب بود که رفت بافق و در تظاهرات و راهپیمایی ها شرکت میکرد. تا جنگ تحمیلی شروع شد. اوایل به عنوان نیروی بسیجی توی سپاه کمک می کرد و برای کمک به جبهه و جنگ این طرف و آن طرف می رفتند و کمکهای مردم را جمع می کردند و به جبهه می فرستادند. بعد از این ماجراها و برنامه ها بود که یک روز از بافق آمد ده علی. شب که با باباش و بچّه ها نشسته بودیم گفت: یه خبری دارم گفتیم چیه ؟ گفت: من به طور رسمی عضو سپاه شدم و من حالا یک پاسدارم و دیگه دنبال کار نیستم چون من یک پاسدار انقلابم. باورمون نشد ولی راست می گفت به طور رسمی عضو سپاه شده بود و تعهّد سی ساله به سپاه داده بود که بماند و خدمت کند. اوّلین دفعه که می خواست برود جبهه سال 60 بود من و پدرش توی خونه نشسته بودیم با یک اتوبوس از بافق آمده بود آن روز عصر وقتی رسید رفت بیرون که آب و هوایی تازه کند و دوستانش را ببیند و شب که آمد خانه و شام خوردیم سرِ صحبت را باز کرد و گفت می خواهم به جبهه بروم. ما از این حرفش تعجّب نکردیم چون قبلاً هم دیده بودیم که در بسیج و حالا هم که عضو سپاه بود برای جبهه فعالیّت زیادی داشت. و می بایست دیر یا زود خود را برای شنیدن این حرف آماده می کردیم. من به او گفتم مادر حالا نمی خواهد بروی برادر کوچکترت اصغر رفته جبهه صبر کن او بیایید بعد تو برو که دیدم دو زانو نشست و محکم گفت. رفته که رفته او برای خودش رفته زمن هم برای خودم می روم. از روزی که عضو سپاه شده بود  دیگر نماز شبش هم ترک نشد درست یادمه وقتی از جبهه می آمد یک ساعت کوچک خریده بود و شبها کوکش می کرد و می گذاشت بالای سرش که برای نماز شب بیدار بشه و بعد هم که بلند می شد وضو می گرفت و می رفت توی اطاق کناری و نمازش را می خواند. تو خانواده همیشه به ما سفارش می کرد که خدای نکرده نمازهاتون قضا نشود و اگر کسی در نماز خواندن سستی می کرد خیلی ناراحت می شد. همیشه سفارش می کرد که نمازتون را اوّل وقت بخوانید چون باید که اوّل و آخر نماز بخوانید پس چه بهتر که سرِ وقت باشد که خدا هم از ما راضی باشد. فکر کنم که دو باری رفت جبهه و برگشت. یه روز گفت که می خواهم ازدواج کنم گفت توی سپاه تاکید کردند که ازدواج کنید و با ازدواج به فرموده پیامبر(ص) دین خود را کامل کنید. گفت منم می خواهم دین خود را کامل کنم. خوشحال شدم و گفتم اگه داماد شود شاید زن و بچّه دار بشود و دیگر جبهه نرود امّا نمی دانستم که این چیزها از رفتنش جلوگیری نمی کنه. خلاصه باهاش صحبت کردیم و برای دختر یکی از همسایه هامون رفتیم خواستگاری. و در تاریخ14 فروردین 62 عقد نمود و زنش را به خانه برد. از طرف سپاه یک خانه در شهرستان بافق به او دادند و رفت برای خودش زندگی تازه ای را آغاز کرد  و حدود دو ماهی شد که بافق بودند در این مدّت هم شبانه روز توی سپاه بود و کمتر توی خانه بود بعد از دو ماه زندگی مشترک دیگه طاقت نیاورد و رفت به جبهه و من رفتم بافق و همسرش را آوردم به ده علی که پیش خودمان باشد و تنها نباشد. در این مدّتی که جبهه بود تند تند نامه می نوشت و برای ما ارسال می کرد تا وقتی که مجرّد بود توی نامه هاش می نوشت مادرجان شبها که نماز می خوانی دعا کن که من شهید بشوم ولی اسیر نشوم بعداً که ازدواج کرد توی نامه هاش می نوشت که پدر و مادر عزیز هرچه که مهر و محبّت و خوبی برای من می خواستید انجام دهید این خوبی ها را برای همسرم انجام دهید و به او محبّت کنید که من او را به خانه خود آوردم و تنها گذاشتم و در مقابل خدا مسئولم. حدود سه ماهی شد که توی جبهه ماند یک روز دیدم که از جبهه آمده و یک باند سفید دور سرش بسته بود اوّل خیلی جا خوردم و نگران شدم چون فهمیدم که حتماً زخمی شده که سرش را با باند بسته است. آن روز من داشتم از خانه می رفتم بیرون که توی کوچه به هم رسیدیم گفتم مادر خاک به سرم چی شده؟ چرا سرت را باند پیچی کردی؟ دیدم خندید و گفت: هیچی نشده فقط خدا توی سرم چند تا یادگاری از جنگ گذاشته چیز مهمّی نیست ناراحت نباش.دیدم رنگ و روش خیلی زرد شده انگار که خون زیادی از بدنش رفته بود. بعد آمدیم داخل خانه و تعریف کرد که چطور زخمی شده است. حدود سه ماهی شد که ماند تا زخم سرش هم کاملاً خوب شد چند دفعه می خواست برود جبهه که از طرف سپاه مانع شده بودند و نگذاشتند برود. خانمش هم آن روزها مریض و باردار بود و ماه های آخرش را می گذراند. یک روز صبح یکی از برادر زنهاش آمد خانه ما و گفت: حاج فاطمه این علی اکبر زنش مریض و باردار است ولی او دوباره می خواهد برود جبهه. هرچی بهش می گوییم گوش به حرف ما نمی دهد و ما حریف او نمی شویم و زورمان به سرش نمی رسد شما که مادرش هستی برو یه چیزی بهش بگو شاید گوش به حرف شما بدهد. و مانعش بشوید و نگذارید جبهه برود. من همان روز ظهر با اتوبوس رفتم بافق و شب خانه شان بودم فکر کنم خودش فهمیده بود چکار آمدم ولی هیچی نمی گفت. شام که خوردیم یک دفعه دیدم خودش سرِ حرف را باز کرد و گفت: مادر به من نگویی که به جبهه نروم و مانع رفتنم نشوی. که من ساکم را بستم و فردا عصر دارم می روم. و اگر نروم جلوی دوستانم و همرزم هایم شرمنده و خجالت زده می شوم و اگر شما هم جلوی مرا بگیری و مانع رفتنم بشوی گناه کردی. من کمی ناراحت شدم و هرچه من آن شب بهش گفتم که زنت مریض هست و الان نزدیک به دنیا آمدن بچّه ات هست خودت پیش اینها بمان تا بچّه ات به دنیا بیاید تو زنت را به چه کسی می سپاری و می روی فایده ای نداشت که نداشت و او تصمیم قطعی برای رفتن گرفته بود. علی اکبر در جوابم گفت: مادرجان من چه باشم یا نباشم هرچه خدا خواست همان می شود و من زنم را اوّل به خدا و بعد هم به شما می سپارم. من گفتم همیشه که جبهه روی خوشی با تو نداره و شاید اتّفاقی برات بیفتد. او در جواب من گفت: مادر شما چه عقیده ای دارید اگر قسمتم باشد انشا اللّه شهید می شوم و اگر قسمت هم نباشد شهید نمی شوم خدا که بهتر راه به کار ما آدمها می برد و از بنده هاش آگاهی دارد. و اگر قسمت باشد که من شهید بشوم چه بهتر که با شهادت بمیرم. چه مرگی بهتر از شهادت. نه خدای نکرده توی رختخواب بمیرم. خلاصه آن شب خوابیدیم و روز بعد که می خواست جبهه برود من و زنش به بدرقه او رفتیم. و تا وقتی سوار اتوبوس شد و رفت ما آنجا بودیم و تا از ما دور می شد از پشت شیشه اتوبوس برای ما دست تکان می داد. بعد ما برگشتیم خانه و به خانمش گفتم که ساکت را جمع کن و با هم برویم ده علی پیش خودمان باش. آخه یک زن مریض خوب نیست تنها بماند. و با خانمش روز بعد برگشتیم ده علی. چند وقتی از رفتنش به جبهه گذشت که بچّه اش به دنیا آمد دو تا بچّه خدا بهش داد و این اوّلی دختر بود و دوّمی پسر. بعد از به دنیا آمدن بچّه برایش نامه نوشتیم که خدا بهت اولاد داده و برای دیدن فرزندت بیا. یک ماهی از نوشتن نامه گذشته بود که دیدیم یک روز سروکلّه اش پیدا شد. و از  جبهه آمد یکسره آمد توی اطاقی که بچّه بود و نشست و بچّه را تو آغوشش گرفت و بوسید و بعد از چند دقیقه گفت: راستی اسمش را چی گذاشتید ؟ من گفتم مادر اسمش را  گذاشتیم راضیه بعد خوشحال شد و خندید و گفت: به به عجب اسم قشنگی. از این به بعد هر بلایی هم که سرش بیاید باید فکر کند و راضی باشد به رضای خدا. دختر من راضیه خانم قربونش بره بابا. حدود یک هفته ای پیش زن و بچّه اش ماند و دوباره برگشت جبهه و ما هرچه اصرار کردیم که بیشتر بماند فایده نداشت و رفت. و سه یا چهار ماه توی جبهه بود. و دوباره آمد. دائم خواهرهایش و همسر و دیگران را به حفظ حجاب سفارش میکرد و می گفت: احترام خون شهداء را نگه دارید و کاری نکنید که خون شهیدان پایمال بشود که همه شما در مقابل آنان مسئول هستید. دفعه آخری که از جبهه آمد و می خواست برگردد مصادف بود با رفتن دو تا از خواهرهایش به حج تمتع. آمده بود از آنها خداحافظی کند و حلالیت بطلبد. به یکی از خواهرهایش گفت: که یک رادیو برایش از مکّه بیاورد و به دیگری گفت یک اطو برایش بیاورد. آنها هم رفتند و برایش سوغاتها را آوردند. ولی چند روز بعد از آمدنشان از حج علیاکبر شهید شد و جنازه اش را آوردند. و اطو و رادیو را دادند به بچّه هاش. چند هفته قبل از شهادتش یک نامه برای خانمش فرستاده بود که از ده علی به بافق برود و او هم از جبهه به بافق می رود و یک دوچرخه پلاستیکی هم داده بود برای بچّه اش به یکی از دوستانش آورده بود نامه اش آمد ولی خودش نیامد. آخرین دفعه که می خواست برود جبهه به من گفت: مادر یک نامه ای برایت نوشتم و گذاشتم زیر قرآن وقتی من رفتم آن را بردار. آن لحظه من وسط اتاق نشسته بودم و داشتم خیاطی می کردم. از جایم بلند شدم اوّل دست مرا بوسید و من هم سر و رویش را بوسیدم. به من گفت: مادر مرا حلال کن و ببخش که شما را این قدر زحمت دادم و اذیّت کردم. امیدوارم که مرا ببخشی و حلال کنی من به جبهه می روم تا راه کربلای حسین(ع) را باز کنم. و اگر راه کربلا باز شد اوّل از همه شما را می برم کربلا. که شما از دستم راضی شوید. به دوستانش در سپاه وصیّت کرده بود که وقتی شهید شد لباسهای سپاه را بر بدنش بپوشند چون او یک سپاهی بود. از اینجا با لباس سبز سپاه می رفت به جبهه که می رسید لباسهای بسیجیان را می پوشید و وقتی هم که شهید شد لباس بسیجی داشته که بعداً لباسهایش را بیرون آوردند و به وصیّت خودش لباس سبز سپاه را به تنش پوشیدند. و وصیّت دیگرش این بود که بچّه اش را ببرند کنار تابوتش و با او عکس بگیرند و به من هم یک روز که در خانه نشسته بودیم گفت: که اگر شهید شدم مرا کنار قبر شهید محمود مرتضایی دفن کنید و همیشه سفارش زیادی برای زن و بچّه هایش می کرد. یادم رفت بگویم آن روز وقتی برای آخرین دفعه رفت به جبهه من آمدم داخل اطاق و نامه را از زیر قرآن برداشتم و دادم به برادرش اصغر که برایم بخواند. او هم یک نگاهی به نامه انداخت و گفت چیز خاصّی ننوشته و فقط دعا و سلام نوشته و حلالیت طلبیده است. بعد نامه را از او گرفتم و دادم به خواهرش و گفتم بخوان ببینم چی نوشته و خواهرش نامه را برایم خواند و نوشته بود که هرچه شما می خواهید به من خوبی کنید به زن و بچّه من خوبی کنید من به جبهه رفتم و نیستم ولی شما به آنها محبّت کنید تا دلتنگ و ناراحت نشوند و از من راضی باشند. و اگر شهید شدم و خلعت شهادت پوشیدم در ازدواج مجدد همسرم مانع نشوید و بگذارید او دوباره ازدواج کند و زندگی جدیدی آغاز کند. و دیگر نوشته بود که کنار بدن و جنازه و قبر من گریه نکنید تا دشمنان انقلاب خوشحال شوند. از دست من راضی باشید و همه مرا حلال کنید. و تمام حق و حقوق همسرم را ادا کنید و بدهید. و مقداری از وام که در شهرستان بافق گرفتم مانده آن را هم بپردازید و هرکس حق یا طلبی بر گردن من دارد بگویید و اعلام کنید و اگر کسی گفت حقّش را از طرف من بدهید که ما هم طبق سفارش و وصیّت او عمل کردیم و همه را انجام دادیم. وقتی شهید شد جنازه اش را آوردند سپاه بافق و دوستان و همرزمانش جنازه را دیده بودند تیر به سرش خورده بود و شهید شده بود و بعد هم جنازه را برای تشییع و خاکسپری به ده علی آوردند. ماهم بافق بودیم و آمبولانس حرکت کرد و راه افتادیم به طرف ده علی. ایام محرّم بود و ده علی بسیار شلوغ شده بود چون ایّام محرّم همه همشهری های ما که تهران و کرج و قزوین و یزد و کرمان و هرجای کشور باشند برای عزاداری امام حسین(ع) به ده علی می آیند و آن روز هم همه مردم روستاهای اطراف برای تشییع جنازه جمع شده بودند. ماشین ها مثل واگن قطار پشت سر هم ردیف شده بودند و سیل جمعیّت مردم هم آن قدر زیاد بود که آدم را یاد راهپیمایی ها و تظاهرات میلیونی اوایل انقلاب در تهران می انداخت. آمبولانس آمد و همه مردم برای استقبال از شهید تا روستای نصرت آباد که چند کیلومتر قبل از ده علی بود پای پیاده آمده بودند و راننده آمبولانس هم وقتی مردم را دید همان جا ایستاد و مردم جنازه را پیاده کردند و با سردادن شعارهایی در حالی که جنازه در میان سیل جمعیّت مثل نگینی روی انگشتر شده بود به طرف ده علی حرکت کردند و مرا هم با ماشین آوردند تا درب امامزاده ده علی. وقتی رسیدند جنازه پسرم را بردند کنار ضریح امامزاده و گفتند که همه اقوام بیایند و برای آخرین بار شهید را ببینند و با شهید خداحافظی  کنند. مرا هم بردند داخل چقدر شلوغ بود و همه گریه و زاری می کردند. نشستم کنار تابوتش و می خواستم از ته دل فریاد بزنم و بگویم علی اکبر چرا مادرت را تنها گذاشتی و رفتی امّا بغض گلویم را گرفته بود و نمی توانستم حرف بزنم. هرچه گفتم که جنازه را باز کنید تا صورت بچّه ام را ببینم قبول نکردند و نگذاشتند من صورتش را ببینم آخه تیر خورده بود توی سرش خم شدم توی تابوت و چند بار دستهایش را بوسیدم یادمه دستهاش هم خاکی بود دستها را که بوسیدم منو از کنار تابوتش بردند و بعد از چند دقیقه تابوت را بلند کردند و سه دفعه دور ضریح امامزاده طواف دادند و بعد بردند کنار قبرش و او را دفن کردند و امانتی را که خدا به من داده بود به خدا سپردم و برای همیشه تو خاک آرام گرفت و به آرزوش که شهادت بود رسید. بعد دفن آمدیم خانه شب جمعه بود و همان شب دعای کمیل به یادش خواندیم و سه روز مراسم ختم گرفتیم و بعد هم مراسم سوّم و هفتم و چهلمش را برگزار کردیم و از آن سال به بعد هم هرسال مراسم یادبود در سالگردش برگزار می کنیم انشااللّه روحش شاد باشه و با شهدای کربلا محشور گردد.

آمین یا ربّ العالمین.

jywt7pdtwu3kvti6yoxb.gifjywt7pdtwu3kvti6yoxb.gifjywt7pdtwu3kvti6yoxb.gif

تصاویری از شهید دانشی
http://www.pic98.ir/images/o932gz447tcs3xrj32a.jpg

http://www.pic98.ir/images/bkxvhjyjmmpfjpg4hf7.jpg

http://upload.tehran98.com/upme/uploads/8f9eba1d476ef0581.jpg

http://upload.tehran98.com/upme/uploads/4d162a24f1e8c5961.jpghttp://upload.tehran98.com/upme/uploads/d7762d68111297581.jpghttp://upload.tehran98.com/upme/uploads/36df1b5bbab6c17a1.jpg

شادی روح شهید دانشی و پدرش صلوات

wiy5um144yk7xo51a7ze.gif


این مطلب در تاریخ: چهارشنبه 28 خرداد 1393 ساعت: 12:40 منتشر شده است
نظرات()

زندگی نامه شهید سید ابوتراب شریعتی

بازدید: 35
دسته بندی: زندگی نامه شهدا,

wfxsjttlyxho2juoy7e.jpg

شهید سید ابوتراب شریعتی

طلوع سبز:1339/9/9gyev6q1kkar6e5x9p2rx.gif

محل ولادت: خرّم آباد ده علی

غروب سرخ: 1361/8/8w3g6r0p86hi6z7yit5l.jpg

محل عروج: سنندج کردستان

نحوه شهادت:  اصابت تیر به شکم

تربت مطهر: حرم امامزاده زیدبن علی(ع) ده علی

 x1wg0rygzhq61idymd3.gifx1wg0rygzhq61idymd3.gifرx1wg0rygzhq61idymd3.gif

زندگی نامه:

ولادت:gyev6q1kkar6e5x9p2rx.gif

سحرگاه نهم آذرماه سال 1339ستاره ای در آسمان خرّم آباد ده علی درخشید که نور مقدسش تا ابد ماندگار ماند و در این روز خانواده ای از سلاله پاک ائمه معصومین شاهد تولّد نوزادی عزیز بودند که دیدگان معصومانه خود را به این دنیای فانی گشود او که اولین فرزند خانواده بود با خود دنیایی از شادی و خوشحالی را برای خانواده به ارمغان آورده بود.این نورچشمی کوچک باعث مسرّت همگان گردید.قدم های این نوزاد کوچک خیلی زود و سریع به گامهایی استوار مبدل شد.او که از نسل پاک امامان معصوم(ع) بود و هم ازطرف پدر و مادر به این افتخار نایل آمده بود خیلی زود و از همان کودکی قدم در راه اجداد خود گذارد. و با تربیت و پرورش صحیح در دامان پدر و مادری که از عشق و مهر و محبت اهلبیت(ع) وجودشان لبریز بود و لحظه ای از یاد ائمّه(ع) غافل نبودند و همیشه با برپایی مجالس اهل بیت(ع) فضای خانه خود را نورانی وعطرآگین به عطر حضرت رسول(ص) و آلش می نمودند به سرعت راه کمالات معنوی و سعادت را طی کرد و در کنار رشد جسمی از پرورش بُعد روحانی و ملکوتی خود غافل نبود.او که ادب،متانت،مناعت طبع،منش،بزرگی و بزرگواری را از آباء و اجداد خود به ارث برده بود مهربانی،صفا،صمیمیت،مهر و عطوفت،خنده رویی،اخلاق و رفتار خوب را هم از خانواده مذهبی و مومن خود آموخت تا درجات عالیه خود را کامل نماید.سید ابوتراب در کنار خانواده روز به روز چیزهای جدیدی فرا می گرفت. و در همه احوال کمک حال خانواده بود.از همان دوران کودکی و قبل از سن مدرسه به فراگیری و انجام کارهای مذهبی همّت گماشت و نماز را از والدینش آموخت. حضور به همراه خانواده در مسجد و شرکت در مراسم مذهبی ده علی بویژه ایام محرّم و صفر به او آموخت تا از همان کودکی سر تعظیم در پیشگاه الهی فرود آورد و راضی به مقدّرات الهی باشد. والدین او و آباء و اجدادش که در منظر مردم احترام زیادی داشته و دارند و همه مردم با عزّت و احترام خاصّی با خانواده شهید برخورد می کنند خیلی زود مهر و محبّت این سلاله پاکشان یعنی سید ابوتراب را هم در دلشان جای دادند و چون نگینی او را در آغوش مهربان خود گرفتند و سید ابوتراب زودتر از آن چیزی که فکر می کردند با اخلاق و رفتار و مهربانی و محبّت خود قلبهای یکایک مردم  را به تسخیر خود در آورد و خود را در دلها جاودانه و ماندگار ساخت.

 zu32wu3fdm0lkafsivyg.gif

آغاز راه علم و دانش:

zu32wu3fdm0lkafsivyg.gif

رسیدن به سن شش سالگی آغاز راه جدیدی برای شهید بود تا آموختن را بیاموزد و در مدرسه مشق عشق و محبّت بنویسد و راه کمال و سعادت را زودتر طی کند بنابراین قدم در عرصه تعلیم و تربیت گذارد و وارد مدرسه شد تحصیلات ابتدایی خود را در روستای ده علی با موفقیت پشت سر نهاد. هر چند با وجود سن کم، با مشکلات زیادی در طول تحصیل مواجه بود و برای کسب علم و دانش هر روز مسیر خرم آباد- ده علی را با پای پیاده یا با دوچرخه در سرما و گرما طی می کرد، اما شهامت و استقامت وی بر مشکلات فائق آمد و او را در عرصه علم و دانش سربلند کرد.و تمام این مشکلات ناچیز در مقابل اراده پولادین شهید سر تعظیم فرود آورد و هیچ چیز مانع از تحصیل وی نشد پس از پایان تحصیلات ابتدایی برای پیشرفت و کسب دانش به شهرستان بافق رفت دوری از خانواده و مشکلات تنهایی هر چند روزگار را برایش سخت کرده بود امّا با وجود همه سختیها موفق شد تا دوران راهنمایی را نیز با موفّقیّت بگذراند. در این دوره نیز هرچند با مشکلاتی مواجه بود،اما سختی ها و رنج ها هرگز نتوانستند مانعی بر سر راه او باشند. سرانجام تحصیلات راهنمایی را هم پشت سر نهاد و برای ادامه تحصیل در مقطع بالاتر هنرستان فنی و حرفه ای را انتخاب کرد.در آنجا با گذراندن دوره دبیرستان، در رشته برق دیپلم گرفت.

wxnqibs5jijditx94k2.gif

لحظه های حساس زندگی

wxnqibs5jijditx94k2.gif

شهید بزرگوار هرچند دوران نوجوانی و جوانی را به دور از خانواده و به امر تحصیل گذراند امّا در این دوران از خودسازی و تهذیب نفس غافل نبود و این لحظه های حساس زندگی شهید مصادف با شکل گیری نهضت انقلاب اسلامی بود که در این راه شهید بزرگوار با شرکت در راهپیمایی ها و تظاهرات خیابانی همدوش با سایر مردم پرچم جدش حسین(ع) را به دوش گرفت و قدم در راه نهضت امام گذاشت. با شکل گیری انقلاب و پیروزی جمهوری اسلامی شهید گرانقدر سید ابوتراب که توانسته بود در رشته برق از هنرستان دیپلم بگیرد خود را آماده مبارزه در جهادی دیگر می دید چرا که دشمنان از خدا بیخبر به میهن اسلامی ما تجاوز کرده بودند و انقلاب نوپای ما را تهدید می کردند.

9qfivs1hm7f5nan23yn.gif

خدمت مقدس سربازی:

9qfivs1hm7f5nan23yn.gif

او که اکنون جوانی رشید و قامتی برازنده داشت و شجاعت و صلابت در چهره زیبایش جلوه گر شده بود اینبار برای گذراندن خدمت مقدس سربازی از طریق شهرستان زرند معرفی و عازم پادگان صفر5 کرمان شد و دوره آموزشی سربازی را به مدت سه ماه در شهر کرمان طی کرد و با موفقیّت گذراند.وی دیگر آن جوان گذشته نبود بلکه سربازی شجاع ،دلیر و پرتوان شده بود که میخواست نیروی جوانی را در راه دفاع از انقلاب خود خرج نماید. بنابراین پس از اتمام دوره آموزشی برای چند روزی به مرخصی آمد تا بعد از استراحتی چند روزه و دیدار با خانواده عازم میدان نبرد گردد. و پس از بازگشت مجدد برای گذراندن خدمت به کردستان اعزام شد.

ujm1jfwdw9liq6fvv11m.gif

jys5jc7q1lsr4hhi0ds.gif پروازی ملکوتی به دیار عاشقان jys5jc7q1lsr4hhi0ds.gif

  ujm1jfwdw9liq6fvv11m.gif

 شروع زندگی جدید در شرایط جدید برای سید ابوتراب زیاد هم سخت به نظر نمی رسید چرا که او در زمان تحصیل شرایط متفاوتی را تجربه کرده بود. امّا این بار موقعیت و وضعیت متفاوت تر از گذشته بود و ایندفعه می خواست در میدان جهاد و مبارزه کسب تجربه و افتخار نماید. بنابراین با اعزام به کردستان به مدت 23 ماه با متجاوزان و منافقان کور دل جنگید لحظه ای از مقابله با دشمنان پا پس نکشید.سلاح مبارزه در دست، پرچم یاحسین(ع) بر دوش و ذکر جده اش یا زهرا(س) را برلب داشت.و در حالی که فقط یک ماه از اتمام خدمت مقدس سربازی اش مانده بود یک روز که برای انجام ماموریت می روند به کمین منافقین کور دل برخورد می کنند و لحظه موعود و دیدار یار فرا می رسد و با اصابت گلوله در ناحیه شکم به همراه 14 نفر از همرزمانش به اوج آسمانها پر می کشد و در حریم دوست منزل و ماوا می گزیند و همه را که منتظر اتمام سربازی او بودند تا به آغوش خانواده برگردد در حسرتی ابدی برای دیدار رویش می گذارد و پاداش یک عمر مبارزه با نفس و یکتا پرستی خود را در هشتم آبان ماه 1361 از حضرت دوست دریافت می کند و با شهادت در راه خدا تا همیشه تاریخ نام خود را بر لوح زرّین روزگار با خون سرخ خود ثبت می نماید و به دیدار اجدادش ائمّه معصومین (ع) در بهشت برین می شتابد.وقتی خبر شهادتش منتشر شد و به گوش عاشقانش رسید همه مردم همچون سیل خروشان برای تشییع جنازه شهید هجوم آوردند و پیکر پاک و مطهرش را همچون نگین انگشتر خلق انبوه در بر گرفته بودند. و برای دفن در جوار حرم مطهر جدش امامزاده زیدبن علی(ع) در میان صدای زجّه و شیون و ناله دوستدارانش تشییع نمودند. جمعیت عظیم مردم که به پاس قدردانی از مهر و محبّت های او  از راه های دور و نزدیک در مراسم تشییع جنازه شرکت کرده بودند روزی ماندگار را در دفتر تاریخ به یادگار گذاشتند و سید شهیدان ما در کنار حرم جدش برای همیشه آرامشی جاودانه یافت و مزار مطهرش زیارتگاه عاشقان و دارالشفای دردمندان و دل شکستگان برای همیشه گردید. تقدیر مقدّرش از گلستان زندگی 23 بهار جاودانه بود و همچون گل عمری کوتاه داشت و با سرانجامی زیبا به خاطره ها پیوست.

چراغ یاد و نامش پر فروغ تر از هزاران ستاره درخشان باد

sojrsb8azcgwqse9g3k.gif

تصاویری از شهید  شریعتی:

f4ecvxzakzrm8m37suab.jpg

brkh07jzag2bzyin4xjd.jpg

yg5vit40o454ttqlxmu5.jpg

zmolh4d31r8je9i75fu.jpg

شادی روح شهیدسید ابوتراب شریعتی و اجداد مطهرش صلوات

wvz8evd9ye33pp43sgqs.gif


این مطلب در تاریخ: سه شنبه 20 خرداد 1393 ساعت: 15:40 منتشر شده است
نظرات()

زندگی نامه شهید حسین جان زکی زاده

بازدید: 26
دسته بندی: زندگی نامه شهدا,

http://www.pic98.ir/images/goqaxdmbmxtsj7nflccs.jpg

شهید حسین جان زکی زاده قریه علی

ولادت: 1345 ده علی6ti7unhr7lo0vc39e47k.gif

شهادت: 1361  w3g6r0p86hi6z7yit5l.jpg

منطقه عملیاتی: فکه

عملیات: والفجر1

مدت زمان مفقود الاثری: 17 سال

دفن پیکرمطهر: 1378

محل دفن: گلزارشهدای امامزاده جعفر(ع) سیریز

nhwju07n0ywdzdu5q6d.gif

زندگی نامه:

nhwju07n0ywdzdu5q6d.gif

شهید حسین جان زکی زاده در سال 1345 در روستای ده علی چشمان کوچک و زیبای خود را به هستی باز کرد. او که اولین فرزند خانواده بود با آمدنش روشنی بخش خانه شد و دل پدر و مادر را آرام نمود. تدین و پایبندی خانواده به ارزشهای اخلاقی، در شکل گیری شخصیت معنوی او تاثیر خاصی بخشید. در همان دوران کودکی، به اتفاق خانواده به دلیل شغل پدر که در راه آهن مشغول به کار شد به روستای سیریز زرند مهاجرت کرد. کم کم روزها را سپری کرد تا به سن درس و مدرسه رسید. تحصیلات ابتدایی را در روستای سیریز پشت سرگذاشت و دوره تحصیلی راهنمایی را آغاز کرد. تا سال دوم راهنمایی مشغول تحصیل بودکه صدای پای تجاوزکاران را شنید و برای دفاع از خاک مقدس میهن اسلامی آهنگ سفر ساز کرد و  با شور و اشتیاق رهسپار کربلای جبهه ها گردید. او فردی مهربان بود و برای خانواده و دوستان و نزدیکان خود دل می سوزاند. همواره در کارهای خود، رضایت خدا را مد نظر داشت و تأکید خاصی به خواندن نماز داشت. شهید حسین جان زکی زاده همواره دوستان و نزدیکان خود را به یاری اسلام و دفاع از حریم ارزشها و آرمانهای انقلاب اسلامی فرا می خواند و پیروی از امام و ولایت فقیه را شرط تداوم حیات نظام میدانست. خود نیز در راستای اطاعت از فرمان امام و پس از چند سال انتظار در سال 1361 به سوی جبهه های جنگ شتافت.این رزم آور دلیر و پرتوان، سرانجام در منطقه عملیاتی فکه و در عملیات  والفجر 1 با بال سرخ شهادت تا کوی دوست پرواز کرد و در سن 16 سالگی در زمره شهیدان جایگاهی سزاوار یافت. جسم مطهرش در همان منطقه عملیاتی به مدت 17 سال در وادی غربت و تنهایی روزگار گذراند و پس از 17 سال به وطن خود رجعت کرد و در جوار حرم مطهر امامزاده جعفر(ع) سی ریز آرامش جاودانه و همیشگی یافت.

شادی روح شهید حسین جان زکی زاده صلوات

m92can7uvpridclcpt8l.gif


این مطلب در تاریخ: سه شنبه 06 خرداد 1393 ساعت: 17:32 منتشر شده است
نظرات()

زندگی نامه دانش آموز شهید محمود مرتضایی

بازدید: 46
دسته بندی: زندگی نامه شهدا,

 

http://upload.tehran98.com/upme/uploads/f845277f7516209e1.jpg

بسیجی شهید محمود مرتضایی

ولادت: 1342 - ده علیlwuwkwg6ogw1nhja02yr.gif

شهادت:1361/2/138ott5ibgzrs00a9ooypf.jpg

عملیات: بیت المقدس

منطقه عملیاتی: جاده خرمشهر

مسئولیت: کمک آرپیچی زن

تربت پاک:حرم مطهر امام زاده زیدبن علی(ع)ده علی

http://www.pic98.ir/images/ag1ihyzzdovfibqlefqp.gif 

زندگی  :
http://www.pic98.ir/images/ag1ihyzzdovfibqlefqp.gif

                                                ولادتlwuwkwg6ogw1nhja02yr.gif:

شهید محمود مرتضایی در سال 1342 در روستای ده علی دیده به جهان هستی گشود.و با چشمان خاطره انگیزش به تماشای دنیا نشست.قدم نو رسیده نوزاد کوچک باعث سرور و شادمانی خانواده گردید و قلب پر از مهر و محبت مادر را آرام نمود. با حمد و سپاس خدا اسم زیبایش را با نام محمود زینت دادند. خانواده شهید در بهره مندی ایشان از فضایل اخلاقی،اهتمام ویژه ای در تربیت وی داشتند.وهمراه با پرورش جسمی در تعالی ورشد اخلاقی و روحی شهید بزرگوار نیز تلاش فراوان می نمودند.تا کم کم این عزیز دل بزرگ و بزرگتر شود.

http://upload.tehran98.com/upme/uploads/38718da1066876831.jpg

srg25uini02nct3wx64.gif

آغاز دوران تحصیل:

srg25uini02nct3wx64.gif

پشت سر گذاشتن دوران کودکی و آغاز راه تحصیل علم و دانش انگیزه جدیدی را در زندگی زرّین و طلایی این شهید بزرگوار ایجاد کرد و قدم در عرصه تحصیل علم و دانش گذاشت.و با جدیت درس خواند.شهید گرانقدر تحصیلات ابتدایی را در ده علی با موفقیت گذراند، سپس برای ادامه تحصیل از خانه و خانواده جدا شد و به یزد عزیمت کر د. دوره تحصیلی راهنمایی را در یزد با موفقیت پشت سرگذاشت و برای تحصیل در مقطع دبیرستان راهی شهرستان بافق شد و در آنجا تا سال چهارم هنرستان فنی و حرفه ای مشغول به تحصیل شد.

gueqe3xyayc690yy70t.gif

روحیات معنوی و سجایای اخلاقی:

gueqe3xyayc690yy70t.gif

شهیدمحمود مرتضایی، همواره به پدر و مادر خویش مهر می ورزید و همیشه به گونه ای عمل می نمود که در تمامی کارهایش رضایت خدا و رضایت پدر و مادر را جلب نماید.حضور در نماز اول وقت مسجد محله و شرکت در مراسم های مذهبی و روزه داری از همان ایام کودکی که هنوز بر وی واجب نبود از ایشان شخصیتی مومن و متعهد و پایبند به خدا و مسائل اعتقادی ساخته بود. و تمام مردم به او عشق می ورزیدند و او را دوست داشتند و این عشق و علاقه مردم  هنوز پس از سالها که از شهادت وی می گذرد بر زبان و قلب مردم ده علی جاری است.ادب،احترام،حس نوع دوستی،پاکی چشم و صفای دل، قلب رئوف ومهربان و بزرگواری شهید در برخورد با دیگران او را چنین در خاطره ها ماندگار ساخته است.او غمخوار محرومان و مستضعفان بود و با توجه به کمبود امکانات در آن سالها شهید از کوچکترین فرصت برای کمک به مردم و همسایگان استفاده می کرد.جانی پاک و دلی سرشار از صداقت و صفا داشت و به دوستان و همسایگان در همه کارها کمک می کرد و دیگران را بر خود مقدم می داشت.مادر شهید می گفت:که فرزند شهیدش همیشه از آنچه در خانه شان داشتند برای کمک به همسایگان دریغ نمی کرده و آنچه را که خود می خورده برای آنان نیز می برده است و همیشه می گفته اول باید به همسایگان کمک کنیم بعد خودمان بخوریم و عمل به این حدیث گرانبها می نموده که الجار ثم الدار اول همسایه بعد خانه.(لازم به توضیح است که خانواده شهید از همان زمانهای قدیم و در زمان شاه معدوم نیز با توجه به کمبود امکانات برای کمک به دیگران تمکن مالی لازم را داشته اند)

1br4g6kw9h0o5glayp7c.gif 1br4g6kw9h0o5glayp7c.gif1br4g6kw9h0o5glayp7c.gif

حضور در مکتب عشق و شهادت:

m73mmoxx7cyhnkgj4lx2.gifرm73mmoxx7cyhnkgj4lx2.gifm73mmoxx7cyhnkgj4lx2.gif

آغاز جنگ تحمیلی آغاز راه سعادت و کمال شهید والامقام محمود مرتضایی بود.تا وجود روشن خود را چون شمع روشنی بخش راه انسانهای آزاده برای همیشه تاریخ سازد و نام زیبای خود را در دفتر معراج عاشقان کوی دوست با خون سرخ خود ثبت نماید و با عروجی عاشقانه با شهادت ذبیحالله گردد و در حریم حضرت دوست عند ربّهم یرزقون باشد و در بهشت خدا همنشین با اولیاء الله از نعمات الهی متنعم گردد و در آغوش پروردگار آرام گیرد. در این زمان بود که ندای هل من ناصر ینصرنی امام راحل را با تمام  وجودش شنید و با عزم واراده ای استوار پیشانی بند مولایش را که به نقش  یاحسین(ع) مزیّن شده بود را بر پیشانی محکم گره زد و به ندای امامش لبیک گفت.دراین مقطع حساس زمانی که دشمن بعثی با حمله به میهن اسلامی مردم را به خاک و خون می کشید شهید مرتضایی درنگ را لحظه ای جایز نشمرد و با رها کردن درس و مشق و کسب اجازه از محضر پدر و مادر رهسپار جبهه های حق علیه باطل شد.تا در دفاع از میهن اسلامی نقش آفرینی کند و قدم در عرصه جدیدی بگذارد. لذا با ثبت نام در نیروی مقاومت بسیج بافق لباس رزم و جهاد در راه خدا را به تن پوشید و عازم کربلای جبهه ها شد

 rpx8tpirs8w8lflrpyxr.gif

l41vqzrjljinp6dkkfnk.gif لحظه ی شهادت و پرواز بر بال ملائکl41vqzrjljinp6dkkfnk.gif

 rpx8tpirs8w8lflrpyxr.gif

شهید محمود مرتضایی رزمنده ای رشید و شجاع بود و فرصت مقابله با دشمنان را به نیکوترین وجه مغتنم شمرد.آن مجاهد دلیر و فداکار سزانجام در مورخه 13 اردی بهشت سال 1361 درعملیات غرور آفرین بیت المقدس(آزادسازی خرمشهر) به عنوان کمک آرپیچی زن قدم در جاده عشق و ایثار گذاشت و در حالی که گلوله های آرپیچی را حمل می کرد با اصابت ترکش به کوله پشتی اش و انفجار آنها در جاده خرمشهر شاهد قدسی شهادت را درآغوش گرفت و به پاس اخلاص و مجاهدتهای مومنانه اش  رفعتی جاودانه یافت و به کاروان شهیدان پیوست.او که اولین شهید دیار ده علی لقب گرفته با شهادت خود فضای روستای ده علی را از عطر و بوی شهادت عطراگین ساخت و باعث خروش و غرور منطقه ده علی گردید و با شهادتش بسیاری از مردم را رهسپار جبهه ها گردانید. پیکر مطهر شهید عزیزکه در میان سیل انبوه جمعیت مردمی که از ساعت ها در میان جاده ها به انتظاردیدارش نشسته بودند و به استقبالش آمده بودند تشییع و درجوار مرقد مطهرامامزاده زیدبن علی ابن الحسین(ع) ده علی آرامش و قراری دائمی یافت. تا زیارتگاه دوستدارانش تا قیامت گردد.

 

آسمان یاد عزیزش نورباران باد.

z5v23wj2jykspr6vbwg.gif

تصاویری از شهید عزیز محمود مرتضایی


ey8em0dzpcmj5rjo6ntc.jpg


6flt3k94szulqb3cplg.jpg

k90xb0gxtewlvyl156rg.jpg

f8eim0hrgccq03gale.jpg

شادی روح شهید محمود مرتضایی و پدر و مادرش صلوات

 yj0lddzgbf4l5nckqp1w.gif


این مطلب در تاریخ: شنبه 03 خرداد 1393 ساعت: 14:5 منتشر شده است
نظرات()

زندگی نامه بسیجی شهید حاج داوود زکی زاده

بازدید: 20
دسته بندی: زندگی نامه شهدا,

 

http://upload.tehran98.com/upme/uploads/46a0a281a65ef9c91.jpg

بسیجی  شهید  حاج داوود  زکی زاده

ولادت:1318/7/5 قریه علی9wab9ik80n3gjd7kxyzf.gif

شهادت:1361/4/248ott5ibgzrs00a9ooypf.jpg

عملیات: رمضان

منطقه عملیاتی: کوشک

محل شهادت: پاسگاه زید

نحوه ی شهادت: اصابت تیر به قلب

مسئولیت: آرپی چی زنv7tnm2z9wb8l8uj2uzy.gif

تربت مطهر: حرم امامزاده زیدبن علی(ع) خرمدشت(ده علی)

4p9w3x868f08812nekq.gif

زندگی نامه

4p9w3x868f08812nekq.gif

ولادت9wab9ik80n3gjd7kxyzf.gif

درسپیده دم پنجم مهر ماه سال 1318 نور درخشان مهر دیگری بر آسمان ده علی تابید که هنوز تلالو و درخشندگی آن سالهاست که بر در و دیوار خانه ها خودنمایی می کند. و قلبهای در خواب رفته را آگاه و بیدار می سازد. و درخشندگی آن نه تنها بر خورشید فروزان بلکه بر تاریکی و ظلمت شب نیز غلبه کرده است. آری در این روز به یاد ماندنی شهید گرانقدر حاج داوود زکی زاده در روستای ده علی دیده به جهان گشود. وقتی چشمانش را به این دنیا گشود شاید می دانست که زیاد ماندگار این دنیا نیست و خود را برای ماندن در این دنیای فانی مهیا نساخت. او که اوّلین فرزند خانواده محسوب می شود با آمدنش دیدگان چشم به راه پدر و مادر را روشنی بخشید و با قدومش خانه را نورانی ساخت. و باعث خیر و برکت افزون خانه شد. دوران کودکی را در دامان مادری دلسوز و فداکار گذراند و روز به روز رشد کرد و بزرگ و بزرگتر شد تا به سن نوجوانی رسید.

http://www.pic98.ir/images/x65druulvzfnvklnzi61.gif

دوران جوانی و نوجوانی:

http://www.pic98.ir/images/x65druulvzfnvklnzi61.gif

با رسیدن به سن نوجوانی می بایست راه تازه ای را در زندگی خود آغاز کند و آنهم آموختن و فراگیری علم و دانش بود. کمبود امکانات و دور بودن و فاصله زیاد روستا با شهر سبب شده بود که سطح تحصیلات عامه فراگیران تعلیم و تربیت از سطح ابتدایی بالاتر نباشد. بنابراین شهید عزیز نیز فقط توانست تا در همان سطح ابتدایی دانش آموزی بنماید و از رسیدن به سطوح بالاتر باز ماند. امّا او نشان داد که رسیدن به قلّهای معرفت و عرفان و سعادت فقط در تحصیلات نیست بلکه دلی روشن و ضمیری پاک می خواهد تا جلوه نور خدا را ببینی و به درجات بالا برسی. به هر حال نقطه پایان تحصیلی ایشان همان ابتدایی بود و بعد از ادامه تحصیل باز ماند. در این دوران در تمام امور به خدمت خانواده مشغول بود و در کنار کار از معنویات و کسب فضایل اخلاقی غفلت نمی کرد. فراگیری و خواندن نماز را از همان نوجوانی آغاز کرده بود و در ماه رمضان هم همیشه سعی داشت که تمام ماه را روزه بگیرد.حضور دائمی در مسجد و در نماز های جماعت داشت  ماه های محرم ده علی هنوز خاطره عزاداری ها و سوگواری های او را از یاد نبرده است.در تمام مراسم های مذهبی حضوری فعال داشت احوال پرس همگان بویژه تمامی همسایگان بود. هر کاری از دستش بر می آمد انجام می داد تا رضایت همگان را جلب کند. همه مردم بخصوص سالخوردگان روستا به نیکی از او یاد می کنند همراهی و همکاری با مردم و داشتن روحیه بالای مردم داری و ادب و احترام ایشان در برخورد با مردم چهره ای بسیار عزیز از ایشان در خاطر اهالی ده علی به یادگار گذاشته است. .هرگز کسی را از خودش نمی رنجاند و به همه کوچک و بزرگ احترام می گذاشت

با این که دوران نوجوانی و جوانی خود را می گذراند اما شخصیتی متفاوت از دیگر هم سن و سالان خود داشت. بیشتر دوران عمر کوتاه خود را در دوران طاغوت و همزمان با شروع مبارزات مردمی علیه رژیم ستم شاهی سپری کرد و در این راه لحظه ای آرام و قرار نداشت.مهربانی، سربه زیری و حیا و پاکدامنی از او فردی خدایی ساخته بود.در دوران انقلاب گوش به فرمان ولی و امام خود داشت و لحظه ای خود را از امام و انقلاب جدا نمی ساخت.  شهید حاج داوود زکی زاده، انسانی باخدا، صبور و بردبار، مردم دار وخاکی بود و در مبارزه با مشکلات طاقت فرسای زندگی از توان ایمانی خود به خوبی بهره می برد. احترام به پدر و مادر را بسیار رعایت می کرد وی تا سن22 سالگی به کسب فضایل اخلاقی و پرورش روحیات بالای معنوی پرداخت 

5sxbhppqt6gn1jwhu7fw.gif

ازدواج  و آغاز راهی جدید:

5sxbhppqt6gn1jwhu7fw.gif

رشد جسمی و رسیدن به سن جوانی و بلوغ کامل در کنار پرورش ابعاد معنوی و شخصیتی شهید او را به این خود باوری رسانده بود که دیگر توان اداره کردن یک خانواده مستقل را دارد بنابراین زمزمه هایی را به گوش پدر و مادر رساند که خیال ازدواج را در سر می پروراند و می خواهد زحمت خویش را از دوش پدر و مادر کم کند و این امر را در قالب سخنان خنده آمیز و معنی دار و با شوخی های متعدد به عرض پدر و مادر رسانید.  که او می خواهد متاهل و متعهد به زندگی جدید شود. خانواده ایشان وقتی عزم و اراده او را در تشکیل خانواده دیدند و از توان و روحیّه بالای ایشان در اداره امور مربوط به خانواده اطمینان حاصل نمودند با ازدواج وی هیچ گونه مخالفتی نکردند در این زمان حساس و سرنوشت ساز شهید می بایست سرنوشت سازترین و مهمترین تصمیم زندگی خود را بگیرد و شخصیتی را برای یک عمر همراهی ایشان در زندگی انتخاب کند که از همه نظر و مهمتر از همه از لحاظ ایمان و تقوا هم ردیف با خود شهید و در زندگی مشترک غمخوار و یار وفادار او در تمامی عرصه ها باشد بنابراین باکمال احترام به پدر و مادر و اطاعت پذیری از ایشان و  مشورت خانواده و اقوام، شهید بزرگوار با درایت و فکر و آگاهی و تیزبینی و تیزهوشی بالای خود به قول معروف با یک تیر دو نشان را هدف قرار داد. اوّل آنکه باز هم در این راه به حدیث حضرت رسول اکرم (ص) جامه عمل پوشید و با انتخاب دخترعموی خود به همسری صله رحم را به جا آورد و دوّم هم آنکه شخصیتی را انتخاب کرد که الحق نه تنها در دوران زندگی کوتاه مشترک شان یاری فداکار و همسری غمخوار و مادری دلسوز و مهربان برای فرزندانش بود بلکه هنوز هم پس از سالها از شهادت شهید بزرگوار بهترین مادر برای فرزندان و وفادارترین یار شهید قهرمان مانده است و با همّت و تلاش خود یاد و خاطره شهید را با برگزاری مجالس مختلف زنده نگه داشته است. و این گونه شهید والامقام در سال 1340 دختر عموی خود را عقد نمود. و با ازدواج خویش دین و ایمان خود را کامل و قوی تر ساخت. و قدم در عرصة دیگری از زندگی گذاشت. اما بدلیل فرا خوانده شدن به خدمت سربازی آغاز زندگی مشترک را به بعد از اتمام سربازی موکول کرد.

i77i5sab3l6vzy28gfx8.gif

دوران خدمت سربازی:

i77i5sab3l6vzy28gfx8.gif

در حالی که بسیاری از هم سن و سالان ایشان از انجام خدمت سربازی فرار می کردند و نمی رفتند و دیگران نیز ایشان را تشویق به فرار از خدمت می کردند  امّا هنوز مدت زیادی از ازدواج ایشان نگذشته بود که برای خدمت زیر پرچم فراخوانده شد و می بایست خود را معرفی نماید. دوری دو ساله از همسر و پدر و مادر و محل زندگی هم نتوانست خللی در اراده مستحکم و قوی این مرد خدایی وارد کند و به همراه یکی از دوستان و هم ولایتی ها به نام اصغر زکی زاده (حسن علی) برای انجام خدمت سربازی عازم شدند. آنها ابتدا به حوزه وظیفه کوهبنان مراجعه و ضمن معرفی خود از آنجا به کرمان اعزام شدند تا در این راه تجربیات جدیدی را به آموخته های خود اضافه کنند. از کرمان ایشان را برای پشت سر گذاشتن دوره چهار ماهه آموزش به شهر جهرم شیراز در استان فارس فرستادند هرچند شهید بزرگوار در ابتدا فکر می کرد که با آمدن به شیراز می تواند از زلال معنویت شاه چراغ بهره گیرد و روح خود را با زیارت آرام سازد امّا سخت گیری بیش از اندازه ماموران نظام شاهنشاهی بر سربازان ایشان را در طول این دوره آموزشی از زیارت محروم نمود. در طول دوره آموزشی بنا بر قول دوست ایشان هرچند بسیار سخت می گرفتند و آموزشهای بسیار سختی را پشت سر می گذاشتند امّا شهید کوچکترین گلّه و شکایتی نمی کرد و تمام فکر و ذکرش فراگیری درست و دقیق آموزشها بوده است. پس از اتمام دوره آموزشی تقسیم بندی نیروها انجام و شهید بزرگوار برای انجام ادامه خدمت با دوستش به  استان مازندران فرستاده شد در طول دوران خدمت ایشان در مازندران اتّفاق و حادثه دلخراش زلزله بویین زهرای قزوین رخ می دهد که آنها را برای کمک به قزوین می آورند. دوره سربازی ایشان دوران بسیار جالب و جذّاب و سراسر تجربه و تلاش برای این شهید بزرگوار بوده است  ایشان  پس از اتمام خدمت سربازی به موطن خود ده علی باز می گردد

uvadoz9abh38xwq0fbj.gif

شروع زندگی مشترک:

uvadoz9abh38xwq0fbj.gif

اتمام دوره وظیفه خدمت زیر پرچم و کسب تجربه آمادگی لازم را برای آغاز زندگی مشترک در ایشان فراهم نموده بود بنابراین مدّت ریادی از آمدنش از سربازی نگذشته بود که با حمایت خانواده و فراهم کردن امکانات و شرایط، زندگی مشترک خود را آغاز نمود

حاصل زندگی چند ساله و کوتاه  شهید، 3 فرزند است که خداوند متعال به او  دو دختر و یک پسر عطا کرد. او نه تنها برای همسرش یاری مهربان و مردی توانمند و برای فرزندانش پدری لبریز از عشق و مهر و محبّت و عاطفه در تمامی لحظات زندگی بود بلکه برای همه مردم دلسوز و فداکار و ازخود گذشته و ایثارگر بود که این عشق و علاقه در چهره تک تک مردم هنگام بازگویی خاطرات او و به نیکی یاد کردنش و اشک ریختن شان به یادش به خوبی نمایان است.

6zqa0c0nu2ogsfh91irl.gif

شغل و کار نه ، خدمت به مردم:

6zqa0c0nu2ogsfh91irl.gif

کمبود امکانات و محروم ماندن از تحصیل باعث شد که این شهید بزرگوار به شغل آزاد روی بیاورد تا بتواند مخارج خانواده را تامین کند شهید در دوران کوتاه زندگی با توان و نیروی مضاعف خود کارهای زیادی را انجام داد که تنهاهدفشبنا بر قول اکثر مردم ده علی اوّل خدا و بعد خدمت به خلق خدا و در کنار آن تامین هزینه های زندگی بوده است که این هدف را در انجام معاملات او با مردم به خوبی مشهود است (مراجعه شود به خاطرات شهید) ایجاد مغازه خوار و بارفروشی، خرید و فروش پسته، قصابی ، ایجاد صندوق قرض الحسنه و اداره افتخاری آن به مدّت دوازده سال بدون هیچ چشم داشتی، و خرید امتیاز شرکت نفت و ایجاد جایگاه آن و توزیع نفت جهت رفاه حال مردم را می توان از اقدامات مهم و ماندگار ایشان در طول دوران زندگی کوتاهش برشمرد.

07d6jhiva6vthxsqfcvn.gif

پرواز در حریم کوی یار:

07d6jhiva6vthxsqfcvn.gif

ایمان، اخلاص، عشق، تقوا و پرهیزگاری و خدمت به خلق خدا در زندگی  باعث شد تا خداوند به پاس این همه مجاهدتش او را در حرم امن الهی خود بپذیرد و روح عطشناک او را از دریای رحمت و معرفت خود و پیامبر(ص) و اهلبیتش جرعه ای بنوشاند و او را به حضور در خانه خویش بپذیرد و دعوت نماید. لذا سال 1356 شاهد حضور این شهید عزیز به همراه همسرش در حرم امن خدا مکه معظمه و مدینه منوّره بودیم جایی که آرزوی تمام دلهای خدایست زمستان 56 فصلی به یادماندنی در دفتر خاطرات این شهید گرانقدر است چرا که با حضور در مدینه و توشه گرفتن از معنویات و استشمام بوی عطر قبور غریب ائمّه بقیع(ع) و سر نهادن در کنار ضریح باعظمت رسول اللّه(ص) و طلب استمداد از ایشان و سپس حضور در خانه خدا و اشک ریختن و غباررویی دل و شستن روح و جان در سعی صفا و مروه و قربانی در دیار کریم و حضرت دوست او را در اوج آسمانها به پرواز در آورد و شاید همان جا بود که در قربانگاه اسماعیل و مسلخ عشق با خدای خود عهد بست تا او را نیز چون اسماعیل در راه خود قربانی کند و ذبیح اللّه گرداند این سفر سراسر معنوی تکامل راهی بود که او از ابتدای زندگی آغاز کرده بود و با احرام بستن در این سفر مُحرم شد تا چند سالی بیشتر طول نکشد که مَحرم اسرار خداوندی گردد و در آغوش پروردگارش آرام گیرد. زیارت خانه خدا بیش از پیش در ارتقاء کمالات روحی و معنوی وی تاثیر گذار بود. و او را به خداوند نزدیک ساخته بود

dticf3109znt4ji4croj.gif

چشم به راه امام:

dticf3109znt4ji4croj.gif

پشت سر گذاشتن دوران جوانی، ازدواج، مشرف شدن به خانه خدا و در این زمان که شهید حاج داوود کاملاً به مرز پختگی و تجربه رسیده بود. فریاد های روح منی خمینی و بت شکنی خمینی در جسم و جان او نقش بسته بود چرا که صدای پای امام و انقلاب در کوچه و خیابان احساس می شد و مردم در پیروی از امام خود می رفتند تا با برپایی انقلاب اسلامی همه دنیا را متحیّر و متعجب عظمت و ایمان خود کنند و پرچم اسلام را در ایران به اهتزاز در آورند

پیش از ورود امام به ایران و دوران انقلاب در تمام صحنه های انقلاب حضوری فعال داشت. عشق به امام حسین(ع) و حضرت امام خمینی از او مردی شجاع، صبور و مقاوم ساخته بود. او به اهل بیت(ع) علاقه خاصی داشت و امام را نایب امام زمان(عج) می دانست و بی صبرانه منتظر لحظه تاریخی ورود امام به کشور بود وقتی که اعلام کرده بودند امام می آید از قبل شرینی آماده کرده بود که بین مردم پخش کند و این گونه احساس علاقه خود به امام و خوشحالی خود را ابراز کند لحظه ورود امام با روشن کردن رادیو و جمع کردن مردم جلوی مسجد شادی خود را با آنها تقسیم می کند و به همه شیرینی می دهد و مشت های خود را گره می نماید و با گفتن کلماتی چون امام آمد، محمدیهاش صلوات در مردم شور و شعف خاصی ایجاد می نماید و خود را سرباز امام معرفی می کند.در تمام صحنه کارو زار با میهن اسلامی، مجاهدی غیور و رزم آوری خستگی ناپذیربود.

swl88p717gp2j9nk57p.png

اعزام های ناموفق:

swl88p717gp2j9nk57p.png

پیروزی انقلاب اسلامی ضربه مهلکی بر پیکر استعمار پیر غرب و شرق بود لذا آنها با تحریک یزید روزگار صدام ملعون به میهن اسلامی مان حمله کردند امّا غیور مردانی چون شهید حاج داوود زکی زاده طومار آنان را در هم پیچیدند شهید بزرگوار قبل از شهادت دو مرتبه اقدام به حضور در سنگر جهاد و دفاع نمود امّا موفق به رفتن نمی شد و برای جنگیدن در کردستان هم تا کرمان عزیمت نمود امّا به دلایلی از سفر به کردستان و شرکت در جنگ مهاباد بازماند. او که بسیار ناراحت از اعزام نشدنش به جبهه بود به پسرعموی خود اسماعیل عبدالحسینی که آن زمان عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود و برای رفتن مردم به جبهه در روستاها می آمدند و تبلیغ می کردند می گوید: از این به بعد اگر کسی هم بخواهد جبهه بیاید من نمی گذارم. وقتی علّت را می پرسد می گوید من تا به حال دو مرتبه اعزام شدم ولی مرا از کرمان برگردانده اند که با همکاری ایشان در مرتبه سوّم به جبهه های نبرد اعزام می شود.

lg1bocdqgh7fspwnql3.jpg

رسیدن به آرزو و حضور در جبهه:

lg1bocdqgh7fspwnql3.jpg

سوّمین اعزام، رسیدن شهید به آرزویش و رفتن در کربلای خوزستان و رسیدن به قافله شهدای کربلا بود. رفتن جسم نبود. رفتن و پرواز روح شهید و اوج گرفتن درآسمان ها و دل بریدن از خاکیان و دل دادن به افلاکیان بود. پس از ثبت نام در بسیج کوهبنان برای گذراندن یک دوره آموزشی یک ماهه اعزام شد. در این مدت آموزشهای لازم را دید و خود را آماده مبارزه کرده بود پس از اتمام دوره آموزشی برای آخرین دیدار با پدر و مادر و همسر و فرزندان و اقوام و خویشان و همه اهالی ده علی که عمری را در راه خدمت به آنها صرف کرده بود به ده علی آمد. آمدنی برای رفتن و رفتنی برای همیشه.

ماه مبارک رمضان بود و او آن شب آخرین افطاری را سر سفره در کنار همسر و فرزندان صرف می کرد و با نگاه معصومانه اش که به صورت آنها دوخته بود با زبان بی زبانی برای همیشه از آنها خداحافظی می کرد و وعده دیدار به قیامت می داد  روز موعود فرا رسید و آماده رفتن بود و ازهمه خداحافظی کرد و آخر از همه صورت فرزندان و تنها پسرش را بوسید و سفارش مادر را به آنها نمود و وصیّت نمود که اگر شهید شد برایش گریه نکنند تا باعث خوشحالی دشمنان شود. ساکش را به دوش گرفت و قدمهایش را استوار برداشت در حالی که رو به جلو حرکت می کرد گاهی صورتش را به عقب می چرخاند تا برای آخرین بار با همه بخصوص فرزندانش وداع کند و برایشان دست های مهربانش را تکان دهد. و این گونه رفت و رفت و رفت تا از نظرها پنهان شد. او به کوهبنان رفت و به کرمان عزیمت نمود و به اهواز اعزام شد

qk6ambyw3yymyjo2yn.gif

پیوستن به قافله  پروانه ها :

gklaip8svp6jlj3nt0e4.gif

برای دفاع از حریم انقلاب و آرمان های امام و رسیدن به قلّه های عزّت و افتخار به جبهه رفت. همزمان با حضور ایشان در جبهه که مصادف با ماه مبارک رمضان بود عملیات مهم نیروهای سپاه اسلام در حال برنامه ریزی بود. بنابراین سه روز از حضورش در جبهه نگذشته بود که عملیات رمضان در منطقه کوشک آغاز شد و شهید والامقام به عنوان آرپی چی زن در این عملیات طبق آموزش هایی که دیده بود وارد عمل شد. ماه رمضان ماه قبولی بنده در درگاه مقرّب الهی و باز شدن بهشت به روی بندگان خداست. و چه زیبا این لحظه را حاج داوود غنیمت شمرد و در بهشت خدا مسکن گزید. پاسگاه زید در منطقه عملیاتی کوشک شاهد حضور و آخرین نفس های مردی خدایی از بسیجیان حسین زمان خمینی بت شکن بود. جایی که ملائکه خدا بالهای خود را فرش راه بزرگ مردی از شیفتگان و عاشقان و شیعیان علی (ع) و فرزندانش نمودند. چشمانی که برای رسیدن به آسمان به ستاره ها چشمک می زد  و لبی که از ابتدای تولد تا لحظه آخر ذکر خدا داشت و گامهایی که فقط در راه خدا برداشته شده بود و قلبی که یک عمر به عشق خدا و پیامبر خدا(ص) و اهل بیتش و این سالها به عشق امامش تپیده بود و جسمی که دیگر توان تحمّل این دنیای خاکی را نداشت  ناگهان با اصابت تیر دشمن از حرکت می ایستد و مانند سرو  سرود ایستادگی و مقاومت سر می دهد و چهره زیبای فرزندی از فرزندان امام را در خون خویش رنگین می کند.و گلی از گل های بوستان ولایت را پژمرده می سازد. آری تیری که با تقدیر الهی از تفنگ دشمن بعثی رها می شود در قلب شهید حاج داوود زکی زاده جای می گیرد. تا پرستوی جانش را  از قفس دنیا رها سازد و به بهشت خدا کوچ نماید. و آنجا در آشیانه ای جدید منزل و ماوا گزیند.

auk9yrk1aj5qqhyyg0y7.jpg

  آخرین  منزل:

auk9yrk1aj5qqhyyg0y7.jpg

بیست و چهارم تیر ماه 1361شهید حاج داوود زکی زاده منزلی جدید را برای سکونت ابدی بر می گزیند و خانه خود را در کنار حرم مطهر فرزندی از سلاله پاک امامان (امامزاده زیدبن علی-ع-) و بنا بر وصیّت خودش در قبر پدر انتخاب می کند. خبر شهادت او کسی را متعجب نساخت فقط مردم را در مصیبت و غم و اندوهی همیشگی فرو برد چون ایشان قبل از رفتن به جبهه و حتّی در وصیت نامه اش به شهادت خود اشاره کرده بود و همه می دانستند که پاداش الهی چنین مردی خدایی جزء شهادت چیز دیگری نمی تواند باشد. بنابراین پس از اعزام ایشان به جبهه همه خود را برای شنیدن این خبر آماده کرده بودند. قاصدک از راه رسید و کبوتر نامه رسان و پیغام آور در حالی که پرهایش را به خون سرخ آغشته بود خبر از شهادت اسطوره ایمان و اخلاص و شجاعت و شهامت و شهادت داد. و در روز موعود و در ماه مبارک رمضان مردم قدر شناس و مومن ده علی و روستاهای اطراف برای تشییع پیکر پاک  شهید سراسیمه می شتابند و بدن مطهرش را بر دستان خود تا جایگاه ابدیش حمل می کنند و با سردادن شعارهایی با خون سرخ شهید عهد و پیمان می بندند که ادامه دهنده راه سرخش باشند. آن روز ماه رمضان بود امّا تشنگی و گرسنگی معنا نداشت آنچه همه می دیدند و درک می کردند عشق و علاقه، مهر و محبّت و شور و شعور مردمی بود که به پاس خدمات شهید به او اظهار می کردند. و همه او را تا خانه جدیدش همراهی نمودند و با اقامه نماز بر قامت رعنایش او را به آغوش سرد خاک به امانت سپردند. و برای شادی رو حش از خداوند طلب مغفرت نمودند. و با نشستن در کنار قبرش و با نثار فاتحه و صلوات وعده شفاعت قیامت گرفتند. تربت پاکش در حرم امامزاده زیدبن علی(ع) ده علی زیارتگاه عاشقانش و دارالشفای درد مندان گردیده است.

یاد و نامش آکنده از عطر گلهای بهشتی باد.

 jbjabnyremh1onbuvsjq.gif

شادی روح شهید حاج داوود زکی زاده و پدر و مادرش صلوات.

m7nhjlsrzu00cg01v98j.gif


این مطلب در تاریخ: جمعه 02 خرداد 1393 ساعت: 14:41 منتشر شده است
نظرات()

زندگی نامه دانش آموز شهید محمد رضا زکی زاده

بازدید: 25
دسته بندی: زندگی نامه شهدا,

بسیجی شهید  محمّد  رضا  زکی زاده

http://upload.tehran98.com/upme/uploads/7e40dd864a1616d01.jpg

ولادت: دوازدهم خرداد ماه 1349 قریه علیwgg1q2qq0dfwkxn5f62y.gif

            شهادت: هفتم بهمن ماه1365 8ott5ibgzrs00a9ooypf.jpg

عملیات: کربلای 5

: منطقه عملیاتی:شلمچه

تربت مطهر: حرم امامزاده زیدبن علی(ع) خرمدشت(ده علی)

pqlsgcp77msotfl7ywi8.gif

زندگی نامه:

pqlsgcp77msotfl7ywi8.gif

دوازدهم خرداد 1349 در روستای قریه علی فرزندی پا به عرصه گیتی گذاشت که نام و یاد خود را تا ابد در دلهای عاشقان راه حق و حقیقت ماندگار ساخت.پدرش کشاورز بود و استاد بنایی  و مادرش بانو نام داشت پرورش در دامان پدر و مادری مهربان با روحیات معنوی بالا او را از همان کودکی مرد لحظه های تاریخ ساز بار آورد از همان کودکی به خدا و نماز و مسجد علاقه بسیار داشت در نماز جماعت ها شرکت و حضوری فعال داشت.در کنار کمک به پدر و مادر که بیشتر وقتها همراه پدر به کار بنایی مشغول بود از کمک و یاری دیگران و دوستان و همسایگان غافل نبود با آنکه در کارهایش بسیار کوشا و جدی بود اما درچهره مظلوم و دوست داشتنی اش همیشه لبخند موج میزد در کنار کمک به خانواده و بازی با هم سن و سالانش در تحصیل دانش آموزی موفق و درس خوان بود دوران ابتدایی را در ده علی با موفقیت گذراند و وارد مقطع راهنمایی شد و به ادامه تحصیل پرداخت.همراه با رشد جسمی و رسیدن به سن بلوغ از پرورش بعد روحی و معنوی خود نیز غافل نبود.شرکت در نماز جماعت،دعاهای توسل،کمیل و زیارت عاشورا و مراسم های مذهبی محرم و صفر و روزه داری در ماه رمضان از او چهره ای متفاوت از سایر دوستانش ساخت.حضور موثر در همه جا بویژه در پایگاه مقاومت شهید باهنر و دیدن کلاسهای آموزش نظامی که آن زمان از طرف سپاه در پایگاه برگزار می شد کم کم  او را به این خودباوری رساند که می تواند حتی در صحنه های نبرد نیز حضور پیدا کند در کلاس سوم راهنمایی بود که برای اولین بار عازم جبهه شد.حضور در خط مقدم نبرد و ایستادن در کنار رزمندگانی که تمام وجود خود را وقف خدا و جبهه کرده بودند او را در زمره بسیجیان پاکدلی قرار داد که برای حضور مجدد در صحنه نبرد لحظه شماری می کرد.وقتی برای اولین بار به جبهه رفت و برگشت روحیات او کاملاً عوض شده بود همه جا صحبت از جبهه و جنگ و شهدا می نمود و حتی در مدرسه هم کلاسی هایش را به حضور فعال در پایگاه ده علی و دیدن آموزشهای نظامی و به حضور در جبهه فرا می خواند و مرتب سفارش می کرد و می گفت که امام را تنها نگذارید و درستان را هم مرتب بخوانید.آخرین اعزامش  زمان عملیات کربلای5بود که همزمان با اعزام سپاهیان محمدرسول الله(ص)با چند نفر دیگر از ده علی به جبهه اعزام شدند هنوز چهره خندان و عزیزش که برای آخرین بار از جلوی کارخانه موزاییک سازی ده علی رفتند و از پشت شیشه ماشین دست تکان می داد و خداحافظی می کرد در خاطره ها برای همیشه باقی مانده است.عملیات کربلای5 و منطقه شلمچه آخرین نقطه ای بود که این سالک راه امام حسین(ع)پاداش جهاد اکبر و جهاد اصغر خود را از خدا گرفت و برای همیشه ما را در فراق دیدار خود تنها گذاشت بدن پاک و مطهرش به مدت نه ماه در خاکهای گرم و سوزان کربلای شلمچه مدفون بود و مفقودالاثر.اما او طاقت دوری از وطن نداشت و پس از نه ماه انتظار خانواده و دوستان به آغوش وطن بازگشت و برای همیشه در کنار حرم مطهر امام زاده زیدبن علی(ع)آرامشی جاودانه یافت و تربت پاکش محل زیارت دوستان و عاشقان گرددید.روحش شاد و یاد و نامش تا ابد پاینده باد.

شادی  روح  شهید محمّد رضا زکی زاده صلوات

86rydtqgm3qjs77djc3o.gif


این مطلب در تاریخ: جمعه 02 خرداد 1393 ساعت: 14:38 منتشر شده است
نظرات()

زندگی نامه شهید محمد حسین زکی زاده

بازدید: 79
دسته بندی: زندگی نامه شهدا,

http://upload.tehran98.com/upme/uploads/fabcb20fb598ea451.jpg

شهید محمّد حسین  زکی  زاده

ولادت: 1345 قریه علیfaplnwfblv8r1uxjisgz.gif

شهادت:1361y7qijee5e25ldwpo0d53.jpg 

منطقه  عملیاتی:کوشک

تربت مطهر:گلزار شهدای یزد

    m1yvwku4bs09r657e2vy.gif

زندگی  نامه:

m1yvwku4bs09r657e2vy.gif

شهید محمدحسین زکی زاده در سال 1345 در روستای ده علی دیده به جهان گشود. در دامان پرمهر خانوادهای متدین و انقلابی مراحل اولیه رشد و بالندگی خود را پشت سر نهاد . به تحصیل د انش پرداخت و تحصیلات دوره ابتدایی و راهنمایی را با موفقیت گذراند. سپس به کسب و کار پرداخت و کارمند کارخانه فرش باستان یزد شد. عشق و علاقه خاصی به اسلام و اهل بیت)ع) داشت. خارج از کار نیز در مسجد و پایگاه بسیج، به فعالیت فرهنگی مشغول بود. وی انسانی صبور و مقاوم بود و روحی بلند و جانی بیقرار داشت . اهل خیر و تقوی بود و پیوسته در هر کاری به رضای خدای متعال می اندیشید.

عشق به اسلام و امام وی را نیز مانند هزاران عاشق وارسته به جبهه های جنگ رساند و سرانجام در سال 1361 در منطقه عملیاتی کوشک و در عملیات والفجر 1 راه روشن آسمان را در پیش گرفت و بر بال ملائک به دیدار پروردگار شهیدان شتافت. او 16 سال بر تراز بی بقای خاک زندگی را تجربه کرد و سرانجام با گزینش شهادت به جمع جان سپاران طریق حق و فضیلت پیوست. پیکر این شهید عزیز در گلزار شهدای خلدبرین یزد آرامش جاودانه گرفت.

روحش شاد و یادش گرامی باد.

شادی روح شهید محمّد   حسین  زکی  زاده  و  پدرش  صلوات.

wm52i51o3njfy234731m.gif


این مطلب در تاریخ: جمعه 02 خرداد 1393 ساعت: 14:36 منتشر شده است
نظرات()

زندگی نامه سردار شهید مسعود زکی زاده قریه علی

بازدید: 236
دسته بندی: زندگی نامه شهدا,
زندگی نامه سردار شهید مسعود زکی زاده قریه علی

 z0gneukpx5ugz8otgs.gif

سردار شهید مسعود زکی زاده       

ولادت: دوم مرداد ماه 1341http://www.pic98.ir/images/vng32v7bmgq0tai8rc8q.gif

شهادت: پنجم بهمن ماه 13656tpykq0tmcm5s7wmxog2.jpg

عملیات: کربلای 5

منطقه عملیاتی: شلمچه

مسئولیت: فرمانده گروهان علی اصغر(ع)

گردان 411 سیدالشهداء زرند لشکر 41 ثارالله

تربت پاک: حرم مطهر امام زاده زید بن علی خرمدشت (ده علی)

5bw0kpxr0pq0ndew35vz.gif

مقدمه:

5bw0kpxr0pq0ndew35vz.gif

بِسْمِ‏ الله الرَّحْمنِ الرَّحيمِ

مِنَ‏ المُؤمِنِينَ‏ رِجَالٌ‏ صَدقُوا ما عَاهَدوُا اللهَ عَلَيهِ فَمِنهُم مَّن

قَضَی‏ نَحبَهُ وَ مِنهُم مَنيَنتَظِرُ وَ مَابَدَلوُا تَبدِيلاً

برخی از آن مومنان بزرگ مردانی هستند که به عهد و پیمانی که با خدا بستند کاملاً وفا کردند پس برخی بر آن عهد ایستادگی کردند. و برخی به انتظار(فیض شهادت) مقاومت کرده و هیچ عهد خود را تغییر ندادند.

«قرآن كريم- الاحزاب آيه23»

سخن گفتن از شهيدي با ابعاد گوناگون، ‌از اسوه‏اي كه معلم اخلاق بود و عرفان، از آهن بود و از بلور اشك، ‌از شير بيشة نبرد روزهای گرم و طاقت فرسای خوزستان و عارف شب‏هاي تاریک و ظلمانی، از دوست و یار رزمندگان و دشمن سرسخت كافران بسيار سخت بلكه محال است

سخن گفتن از سردار شهید مسعود زکی زاده، اين مرد عمل و نه مرد سخن، اين نمونه كامل جهاد و شهادت، اين شاگرد مكتب علي(ع)، اين مالک اشتر  گردان411 لشکر ثارلله کرمان و حبیب  حسین زمان خمینی کبیر در كربلاي خوزستان سخت و دشوار است. چرا كه حتي نمي‏توان يكي از ابعاد وجودي او را آنگونه كه هست، توصيف كرد و نبايست انتظار داشت كه بتوانيم تصوير كاملي در اين مختصر از او ترسيم نمايئم، كه مردان و رهروان راه علي(ع) و حسين(ع) را با اين كلمات مادي و معيارهاي خاكي نمي‏شود توصيف نمود و سنجيد. آنانکه دل در گرو عشق یار گذاشتند و تا سرحد امکان قله های شرف و افتخار را با ایمانی به صلابت کوه فتح کردند هم آنانکه ابتداء در جهاد واقعی یعنی جهاد اکبر پیروز میدان شدند و سپس پای در رکاب معشوق و معبود خود گذاشتند و پاداش جهاد اکبر خود را در میدان مبارزه با بعثیان از خدا بی خبر یعنی جهاد اصغر از خدای خود گرفتند. چه گرانبها پاداشی نصیبتان شد ای شیر مردان شهید دشت لاله ها. مبارکتان باد این عزت و افتخار که نام خود را تا ابد بر دل و جان دلدادگان و دوست دارانتان حک کردید و خود را برای آیندگان جاودانه ساختید. و ما را در حسرت همنشینی و دیدار رویتان در فراقی ماندگار به یادگار گذاشتید. و ما امروز فقط باید با خاطرات شما روزها را شب کنیم و روزگار بگذرانیم و از این خاطرات ماندگار درس ها بیاموزیم تا راه حق و حقیقت را که همان راه شما شهداست بیابیم دست های گنهکارمان را رها نسازید تا از خدا، اهلبیت(ع) و از شما جدا نگردیم. حقیقتاً خلعت زیبای شهادت والاترین پاداش جهاد شما بود که نصیبتان گردید. و ما واماندگان و جاماندگان از قافله تان چشم امیدمان به شفاعت شما در فردای قیامت است.  انشاالله

این مروری است گذرا و سريع، بر زندگی كوتاه اما پرحادثه و سراسر ایمان،تلاش،ايثار،عشق،فداكاري،شهامت،شجاعت و شهادت:

سردارشهید مسعود زکی زاده

th9nxhvxxcnkijo7fehz.gif

mayxjvys8l7e3ib9iqi.gif زندگی نامه: mayxjvys8l7e3ib9iqi.gif

th9nxhvxxcnkijo7fehz.gif

طلوع دل انگیزhttp://www.pic98.ir/images/vng32v7bmgq0tai8rc8q.gif:

سردار شهید مسعود زکی زاده در یکی از روزهای گرم تابستان یعنی دوم مرداد ماه سال 1341 در روستای ده علی در خانواده ای سراسر از عشق و معنویت و انقلابی چشمان کوچک و نازنین خود را باز کرد. آنزمان که امام خمینی در سال42 به دشمنانش گفته بود که سربازان من در گهواره ها هستند گهواره ای هم در گوشه خانه ای کاهگلی در ده علی در دستان مادری دلسوز آرام آرام آرامش بخش کودکی بود که در آینده ای نه چندان دور می خواست به ندای امامش تکبیر گوید.صدای گریه او وقتی فضای خانه را پر کرد. آرامش بخش قلب پدر و مادر و دیگر اعضای خانواده گردید تا با قدم این کوچولوی نو رسیده زندگی برای آنها معنا و مفهوم دیگری پیدا کند. اما گریه های بدو تولد این نوزاد تازه وارد حکایت از جدایی او از عالم ملکوت داشت و چه زود خود را باز همسفر دیار یار گردانید. و ره صد ساله را یک شبه پیمود.

nzb4krnm55iq51wgktnh.gif

دوران کودکی:

nzb4krnm55iq51wgktnh.gif

وی دوران نونهالی و کودکی را در دامان مادری مهربان سپری کرد و از تربیت و معنویت مادر بهره برد. خاطرات دوران کودکی او هنوز در دفتر خاطرات ذهن مادر و پدر و سایر اعضای خانواده و اقوام و بستگان آنچنان نقش بسته است که همه از او به عنوان یک کودک کوچولوی دوست داشتنی یاد می کنند.شیطنت های و شوخی های کودکانه او هنوز هم در خاطره ها مانده و هرگز فراموش نخواهدشد. کوچه پس کوچه های ده علی شاهد پرورش یاری از تبار حسین زمان یعنی خمینی کبیر بود اما نمی دانست که دست روزگار تقدیر این کودک نونهال ما را چگونه رقم خواهد زد. و او به زودی در مسلک عارفان و عاشقان خداجو قرار خواهد گرفت. که معلم تمام آزادمردان تا قیامت خواهدشد.

ki941o7wkywb8u87hbfu.gif 

دوران نوجوانی و جوانی:

ki941o7wkywb8u87hbfu.gif

http://www.pic98.ir/images/m3ib4e84zucyta675.jpg

کم کم که به سن مدرسه رسید برای تحصیل رهسپار مدرسه شد. و این آغاز راه نوجوانی بود. تحصیلات خود را تا سال پنجم ابتدایی درده علی ادامه داد و به علت نیاز خانواده و این که از راه کشاورزی امرار معاش میکردند به همراه خانواده به کرج مهاجرت کرد و در آنجا به کار کشاورزی پرداخت. و دیگر هرگز موفق به ادامه تحصیل نشد و از درس و مدرسه باز ماند. اما خود نیز نمی دانست که در آینده ای نه چندان دور در مدرسه که هیچ در بزرگترین دانشگاه انسان سازی یعنی جبهه قبول خواهد شد. او در دوران کودکی و نوجوانی از روحیات خوبی برخوردار بود، در این دوران همراه با کمک به پدر و مادر از دیگر خویشان هم غافل نبود به دیدار آنها می رفت و جویای احوال همگان بود.به همه کمک می کرد و در میان اقوام و خویشان زبانزد همه بود. دوستان هم سن و سال او در این دوران همیشه از او به نیکی یاد می کنند. در مراسم و مجالس مذهبی شرکت فعال داشت و برای دوستانش الگو بود.شرکت در نمازهای جماعت و دعاهای توسل و کمیل کم کم نهال معرفت او را بارور می ساخت.

6trtw5n67qd71icjpc1.gif

دوران خدمت سربازی:

6trtw5n67qd71icjpc1.gif

http://www.pic98.ir/images/5upix2hu8mw3jmocicm5.jpg

دوران نوجوانی و جوانی را پشت سر گذاشت او که اکنون دیگر آن کودک دیروز نبود و جوانی توانمند و آماده نشان میداد می رفت تابرای خدمت در عرصه ای دیگر یعنی خدمت سربازی آماده گردد. با رسیدن به سن خدمت سربازی، به خدمت اعزام و با خوش شانسی در بازرسی راه آهن قم و در دیار کریمه اهلبیت(ع) یعنی حضرت معصومه(س) مشغول انجام وظیفه شد.خواست خدا آن بود که شهید زکی زاده همزمان با خدمت سربازی برای پرورش روحیات معنوی خود از زیارت حضرت معصومه(س) نیز توشه برگیرد و خود را بیش از پیش در مسیر هدایت قرار دهد. و این دو سال را کبوتر حرم حضرت معصومه(س) باشد تا گاهگاهی وجود خود را در زلال معنویت حرم شستشو دهد و دلش را با طواف دور ضریح حرم حضرت معصومه(س) آرام کند. و به رشد و بالندگی برسد.این دوران از زندگی سراسر معنویتش همزمان با دوران شکوهمند انقلاب اسلامی بود. چرا که  همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی آتش عشق به امام و انقلاب در وجود او شعله ور شد. و او فهمید که ولی نعمت و حجت خدا و نائب امام زمان را پیدا کرده است و در این راه برای رسیدن به هدف والای خود لحظه ای غافل نبود. تا اینکه دوران سربازی را با موفقیت و کسب تجربه ای تازه به پایان رساند

izyrrlgwco3e0r9x2y9.gif

 dct89yborpz7863kx.jpg آغاز دوران عزت و افتخارgap2vum6pzjiti3xzy4.gif

izyrrlgwco3e0r9x2y9.gif
http://www.pic98.ir/images/j043yeugeyrpiks7v5k.jpg

پس از پایان سربازی و به پیروی از ولی و مقتدای خویش حضرت امام(ره)لحظه ای دریغ را جایز ندانست و هنوز خستگی دو سال خدمت سربازی و دوری از خانه و کاشانه بر شانه هایش احساس می شد که در تبعیت از دستورات امامش و پس از  مراجعت به ده علی همزمان با شروع جنگ تحمیلی پرچم سرخ یاحسین(ع) را به دوش گرفت و همنوا با دیگر بسیجیان عازم کربلای جبهه ها گردید تا پا در رکاب امام و برای آزاد سازی کربلا شعار یا زیارت یا شهادت را زمزمه کند پس بعد از خداحافظی با پدر و مادر و همه اقوام و خویشان در حالی که اشک و دعای مادر و همه دوستان بدرقه راهش بود به زرند رفت و به مدت سه ماه داوطلبانه به جبهه ها اعزام شد. و با اولین اعزام حضور سبز خود را در دفتر انقلاب به ثبت رسانید. از این به بعد بود که سرنوشت او به گونه ای دیگر رقم خورد و همین مدت حضور کم در جبهه تاثیر بسزایی در روحیات و اخلاق و رفتار او گذاشته بود. و با اولین اعزام راه سعادت را در کربلای جبهه ها جسته و یافته بود.

 ovrmwzi85gnlbvo2t29h.gif

hpf16xbxplqrdav8rnq3.gif پاسدارحریم ولایت: hpf16xbxplqrdav8rnq3.gif

ovrmwzi85gnlbvo2t29h.gif
http://www.pic98.ir/images/4vagog92sry5vqlk1wmi.jpg

پس از مراجعت از اولین حضور در جبهه و پوشیدن لباس خاکی بسیجیان جان بر کف داوطلبانه وارد سپاه شدتا قامت رعنای خود را سبز پوش ببیند و این بار به عنوان پاسدار حریم ولایت گام در عرصه دفاع مقدس بگذارد. و از سال 62 به عنوان پاسدار  در کادر لشکر ثارالله مشغول خدمت شد.و به عنوان نیرویی توانمند در لشکر در مقاطع مختلف از قبیل؛ دیده بانی،توپخانه، بیسیم چی، مسئول مخابرات گردان419 ، فرماندهی دسته و آخرین مسئولیت او فرماندهی  گروهان علی اصغر(ع) را گردان 411 سیدالشهدا(ع)زرند عهده دار بود.

سردار شهید مسعود زکی زاده همواره در صحنه های جنگ حضوری فعال داشت. او که بهترین مکانها را برای رضای خدا و رسیدن به کمال با پیو ستن به کاروان حسینیان زمان انتخاب کرده بود، با حضور در جبهه ها، مرد میدان رزم و قهرمان همیشه حاضر عملیاتهای مختلف بود. او  در عملیات بدر و خیبر با عشق و شور، برلشکر دشمن تاخت و در عملیات های والفجر حضوری فعال داشت.

kvdo41sq169pwel9wlve.gif

mec414vjhbp7lmpey0yr.gif پرواز به آسمان ::mec414vjhbp7lmpey0yr.gif

kvdo41sq169pwel9wlve.gif

جای جای خطه خوزستان از خرمشهر، آبادان،اهواز،طلاییه ،دهلاویه و از غرب تا شرق این سرزمین بزرگ و نقطه نقطه مناطق عملیاتی و سرانجام شلمچه قصه حضور شیر مردانی را در دل خود جای داده است. که یاد آور عمار و یاسر و ابوذر و مالک اشتر و حبیب بن مظاهرهاست  و این بار حبیب ما،یار ما،محبوب ما،معلم ما و تمام عشق و وجود ما یعنی سردار شهید مسعود زکی زاده رفت تا از قافله شهدای کربلا باز نماند. و اما متفاوت تر از همیشه با قلبی مطمئن و دلی آرام در عملیات کربلای 5 حضوری ماندگار داشت وشب آخر در مناجات خدایی شدنش و در قنوت نماز شبش از یار خواست تا او را به دیدار بپذیرد و دعایش را در عرش کبریایی به استجابت برساند. سرانجام در نیم روز پنجم بهمن ماه سال 1365 در حالی که لحظاتی قبل از شهادت در خط مقدم جبهه در سنگر فرماندهی برای آخرین بار قامت به نماز می بندد و آخرین راز و نیاز را با خدا انجام میدهد و آماده پرواز بر بال ملائک تا آسمانها میگردد آخرین وصیت خود را به همرزمان می نماید و در سنگری که محل عروج اوست پشت تیربار قرار میگیرد. و به مقابله با متجاوزان بعثی می پردازد و لحظه ای بعد در حالی که ذکر یا حسین(ع) به لب دارد پس از 6 سال حضور مداوم و خستگی ناپذیر در جبهه های نبرد حق علیه باطل در عملیات کربلای 5 در منطقه عملیاتی شلمچه به آرزوی دیرینه خود رسید و سوار بر بال ملائک تا کوی جانان پرواز کرد. وقتی پیکر پاکش در دشت شلمچه در خون غلطید زخم عملیات های گوناگون مانند مدال سینه اش را زینت داده بود نصیب مقدرش از گلستان زندگی، 25 گل معطر بهشتی بود و همچون گل، عمری کوتاه اما پر برکت داشت.و سر انجام پیکر مطهرش در جوار سلاله ای پاک از تبار امامان یعنی در جوار حرم مطهر امامزاده زیدبن علی(ع) ده علی آرامشی جاودانه یافت و زیارتگاه دلدادگان و شفاخانه دردمندان و روشنی بخش راه سالکان حق و حقیقت گردید. از شهید زکی زاده این سالک و عارف راه الی الله خاطرات زیادی از زبان خانواده،اقوام و خویشان و همرزمانش که روزگار با او گذرانده اند بیان شده که به مرور در همین وبلاگ مشاهده خواهید کرد.خاطراتی که هر یک خود روشنی بخش راه سعادت برای روندگان این راه پر فراز و نشیب خواهد بود.

آسمان  یاد و نام گلباران باد.

ccxi4orqrxea6wst1wd.gif

شادی روح مطهر سردار شهید مسعود زکی زاده و پدرش صلوات

1rj5j0b987bupa84zk.gif


این مطلب در تاریخ: چهارشنبه 31 ارديبهشت 1393 ساعت: 22:6 منتشر شده است
نظرات()

ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :

» رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

آمار

آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب کل مطالب : 64
کل نظرات کل نظرات : 20
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا تعداد اعضا : 0

آمار بازدیدآمار بازدید
بازدید امروز بازدید امروز : 14
بازدید دیروز بازدید دیروز : 4
ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 0
آي پي امروز آي پي امروز : 5
آي پي ديروز آي پي ديروز : 3
بازدید هفته بازدید هفته : 26
بازدید ماه بازدید ماه : 106
بازدید سال بازدید سال : 1,277
بازدید کلی بازدید کلی : 11,707

اطلاعات شما اطلاعات شما
آی پی آی پی : 54.196.47.145
مرورگر مرورگر :
سیستم عامل سیستم عامل :
تاریخ امروز امروز : چهارشنبه 05 اردیبهشت 1397

نظرسنجي

چه مطلبی از شهدا را بیشتر دوست دارید؟




به وبلاگ شهدا چه نمره ای می دهید؟





خبرنامه

براي اطلاع از آپيدت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود