close
تبلیغات در اینترنت

زندگی نامه پاسدار شهید علی اکبر دانشی



صفحه اصلی :: تماس با ما

زندگی نامه پاسدار شهید علی اکبر دانشی

بازدید: 240
دسته بندی: زندگی نامه شهدا,

http://www.pic98.ir/images/uwl2ll19rt90odzeyu9.jpg

پاسدار شهید علی اکبر دانشی

طلوع دل انگیز: 1340/5/12l4mg5wn7r2a9ws8d9p.gif

عضویت در سپاه: 1360

ازدواج و متاهل شدن:1362/1/14

شهادت: 1363/7/10 w3g6r0p86hi6z7yit5l.jpg

منطقه عملیاتی: کوشک

نحوه ی شهادت: اصابت تیر به سر

تربت مطهر: حرم امامزاده زیدبن علی(ع) ده علی

7qavzbgp8y3w4cds5rqd.gif

زندگی نامه پاسدارشهید علی اکبردانشی به روایت مادر:

7qavzbgp8y3w4cds5rqd.gif

خانه خشتی و گِلی داشتیم. علی اکبر که به دنیا آمد پدرش خانه نبود رفته بود سفر برای کار. رفته بود الموت (کتیرا زنی) و جمع آوری و فروش کتیرا. (آخه آن زمانها از روستای ما چند نفر با هم می شدند و برای کار به شهرهای دور می رفتند و تا اوّل زمستان می ماندند و نمی آمدند.) وقتی بچّه ام می خواست به دنیا بیاید مثل حالا که بیمارستان و پرستار نبود من بودم و چند تا از همسایه ها که آمده بودند کنار من باشند. تابستان بود و تیر ماه و هوا هم خیلی گرم و سوزان. که من به سختی می توانستم حرکت کنم. دوازدهم تیر ماه سال1340پس از ماه ها انتظار قدم نورسیده به منزل رسید. قدمی که از همان سال برای ما سرشار از خیر و برکت بود و زندگی مان را دگرگون ساخت. بله در این روز به یادماندنی فرزندی را خدا به ما عطا کرد که همه غم و غصّه ها را از زندگی ما دور کرد. روزی که به دنیا آمد پدرش در سفر بود و من تنها بودم. برای پدرش نامه ای نوشتم و خبر تولد فرزندش را به او رساندم. بچّه ام سه ماهه بود که پدرش از سفر آمد آن سال سود خوبی هم از کتیرا زنی به دست آورده بود و حسابی پولدار شده بود و همه اش می گفت از پاقدم این بچّه است که امسال کاروبارش خوب شده است. برای انتخاب اسمش هم رسم بود یکی از بزرگترهای فامیل چند تا اسم می نوشت و لابلای صفحه های قرآن می گذاشت و بعد یکی را انتخاب می کرد. که اسم پسرم به نام علی اکبر درآمد و هم نام علی اکبر امام حسین(ع) شد و در همون راه هم رفت و شهید شد. تا شش، هفت ماهی بعد از تولّد علی اکبر ما توی خانه مادرم زندگی می کردیم. آن سال از پاقدم این بچّه عید نوروز که شد آمدیم خانه خودمان و صاحب خانه شده بودیم. عید بابرکتی داشتیم چون به خاطر او همه اقوام و خویشان به خانه ما می آمدند و به ما سر می زدند. سه ماه بعد از  عید دوباره خدابیامرز باباش می رفت سفر و دنبال کار (کتیرا زنی) در جاهای دور اطراف مشهد و تا چند ماه نبود و ما  گاهی فقط نامه براش می دادیم. از سه، چهار سالگی تا صدای باباش را می شنید می دوید جلوی درب خانه و می پرید تو بغل باباش و می آمد تا تو اطاق. خیلی بچّه را دوست داشت و باهاش بازی می کرد و می بوسیدش. چهار،پنج ساله که شد همراه باباش می رفت تا صحرا و یه الاغ داشتیم و به خاطر این که الاغ را سوار بشود می رفت صحرا. غروب ها هم که گلّه گوسفندان از راه می رسیدند می رفت کمک باباش و شیر گوسفندها را می دوشیدند.  هفت ساله که شد اسمش را توی مدرسه نوشتیم که درس بخواند و با سواد شود. روز قبل از رفتنش به مدرسه رفتم و برایش چند تا مداد و دفتر گرفتم و گذاشت توی کیفش و آماده بود که برود به مدرسه. مدرسه اش نزدیک خانه مان بود و خیلی نزدیک بود شاید فاصله خانه ما تا مدرسه به پنجاه متر هم نمی رسید روز اوّل مدرسه کیفش را انداخت به کولش و با هم رفتیم به مدرسه اش چه شور و حالی داشت یادمه هی می پرید بالا و پایین و خوشحالی می کرد. ظهر روز اوّل که آمد به خانه نشست و از مدرسه و رفیقاش برای ما تعریف کرد. آن روزها مدرسه دو نوبتی بود یعنی هم صبح می رفتند مدرسه هم عصرها. عصر وقتی از مدرسه آمد کیفش را گذاشت یک گوشه ای و رفت دنبال گوسفندها. شب که شد آمدیم خانه. آن وقتها که برق نبود و با یک چراغ زندگی می کردیم. همان شب اوّل که رفته بود مدرسه گفت باید به من درس یاد بدهید من دوست دارم درس بخوانم و چیزی یاد بگیرم. و باسواد بشوم. یادم نیست ولی فکر کنم آن شب یک صفحه ای توی دفترش یک یک نوشت و بعد هم خوابید. دوران ابتدایی را همین جا درس خواند و بعضی وقتها زنگ تفریح که می شد می آمد توی خانه و یک پارچ آب پر می کرد و می برد برای دوستاش و همکلاسی هاش. بعضی وقتها هم می گفت من اگه نمره هام بیست شد باید برای هر نمره به من یک 5 ریالی جایزه بدهید تا بیاندازم توی قُلّک و با پولهایی هم که عیدی جمع می کرد می داد به باباش و می گفت برایش توپ و کفش ورزشی بخرد تا بازی کند. تا کلاس پنجم ابتدایی بیشتر درس نخواند. و پایان تحصیلاتش همان پنجم ابتدایی بود. مثل الان که امکاناتی نبود و چون آن زمانها امکانات کم بود و روستای ما هم از شهر دور بود و نمی شد تنها یه بچّه دوازده ساله را بفرستیم شهر که درس بخواند ترک تحصیل کرد.  درسش را که رها کرد سیزده سال داشت البته نگویم درس نخواند یعنی مجبور شد که رها کند. چون این اطراف مدرسه راهنمایی نبود که درس بخواند. و بعد از آن هم توی خانه کمک ما می کرد. تابستانها می رفتیم روستای کناری (حسین آباد) و گندم درو می کردیم. علی اکبر هم با ما می آمد و به ما کمک می کرد. درسته جثّه کوچکی داشت امّا مثل یک مرد بزرگ کار می کرد و خستگی براش معنا نداشت. همه کار می کرد. پانزده ساله که شد دیگه خودش به به تنهایی کارها را انجام می داد و نمی گذاشت ما زیاد کار کنیم. همیشه تو کارهای خیر نفر اوّل بود. بعضی صبح ها قبل از آنکه پدرش بفهمد الاغ را از طویله بر می داشت و تنهایی می رفت بیابان و تا ظهر یک کوله بار بزرگ هیزم می آورد. و بعد می گفت نمی خواهم که بابا تو این گرما اذیّت بشود و با من به بیابان بیاید. خیلی احترام به ما می گذاشت. و با این همه که کار می کرد هیچ وقت خم به ابرو نمی آورد و شکایتی نداشت. دقیقاً یادم نیست ولی از همان دوازده سالگی نمازش را می خواند و روزه هم می گرفت. و سعی می کرد که تمام ماه رمضان روزه بگیرد. به نماز جماعت خیلی اهمّیّت می داد و ظهر و شب می رفت مسجد. به قرآن خواندن علاقه داشت و من اکثر وقتها می دیدم که بعد از نماز قرآن می خواند. اخلاق و رفتار عجیبی داشت و دوست نداشت که هیچ وقت کسی را ناراحت کند و با همه به مهربانی و ادب و احترام سخن می گفت و با آنها برخورد می کرد. توی این مدّت کوتاه زندگی و عمرش یک دفعه هم نشد که همسایه یا یکی از مردم از او برنجد یا به ما شکایتی از او بنماید. به نظافت و تمیزی خیلی اهمّیّت می داد و دوست داشت همیشه تمیز باشد و تمیز بگردد. یادم هست که خیلی شبها لباسهایش را قبل از آن که من بفهمم خودش می شست و روی طناب می انداخت و وقتی بهش می گفتم چرا این کار را کردی؟ می گفت: نمی خواستم باعث زحمت مادرم بشوم و بخاطر لباس های من مادرم به زحمت بیفتد. به همه کمک می کرد مثلاً اگه توی صحرا بودیم و پیرزن یا پیرمردی را می دید که با زحمت دارند علفها یا گندم هایشان را می برند زود می دوید و اوّل به آنها کمک می کرد و بعد سراغ ما می آمد. و خیلی وقتها من به شوخی به او می گفتم تو برای مردم کار می کنی یا برای من و او هم می خندید و می گفت: کار مردم مقدّم بر خودِ آدم هست. دست آدم که درد نمی گیرد باید برای رضای خدا به همه کمک کنی. آن وقتها که لوله کشی و آب آشامیدنی داخل خانه ها نبود می بایست برویم و از آب انبار و حوضهای بیرون روستا آب بیاوریم. بعضی وقتها که از خانه می آمدم بیرون می دیدم که نفس زنان دارد یک پارچ بزرگ یا سبوی آبی را می برد. بهش می گفتم از کیه؟ کجا آب می بری؟ می گفت: از یک بنده خدایی که نمی تواند برود این همه راه طولانی را آب بیاورد . یک سال تابستان همراه باباش رفت مسافرت برای کتیرا چیدن. آنجا به قول خودمان نگهبان بوده و از منزل آنهایی که برای کتیرا چیدن به کوه می رفتند از چادرهای آنها محافظت می کرده است. خدابیامرز پدرش تعریف می کرد و می گفت تا وقتی که ما می رفتیم به کوه برای کار. علی اکبر همه کارهای ما را انجام می داده است. تمام ظرفها را می شسته، چادرها را جارو می زده، چایی و غذا برای همه آماده می کرده. خیلی بچّه زحمت کشی بوده و همه از او راضی بوده اند. زمستان آن سال وقتی از سفر برگشتند رفت به شهر یزد و آنجا توی یک خیاطی مشغول کار شد در طول یک سالی که یزد بود هر پانزده روز یا ماهی یک بار می آمد و به ما سر می زد. وقتی یزد توی خیاطی بود چند ماه اوّل را مجانی و رایگان کار می کرد تا به کار آشنا شود و کار یاد بگیرد. چون فاصله خانه تا خیاطی زیاد بود باباش رفت یزد و براش یک دوچرخه خرید که با دوچرخه رفت و آمد کند. بعد یک سال از خیاطی آمد بیرون و هر چه گفتیم بمان چون یک چیزهایی یاد گرفته بود قبول نکرد. و گفت خیاطی به درد من نمی خورد. اوایل پیروزی انقلاب بود که رفت بافق و در تظاهرات و راهپیمایی ها شرکت میکرد. تا جنگ تحمیلی شروع شد. اوایل به عنوان نیروی بسیجی توی سپاه کمک می کرد و برای کمک به جبهه و جنگ این طرف و آن طرف می رفتند و کمکهای مردم را جمع می کردند و به جبهه می فرستادند. بعد از این ماجراها و برنامه ها بود که یک روز از بافق آمد ده علی. شب که با باباش و بچّه ها نشسته بودیم گفت: یه خبری دارم گفتیم چیه ؟ گفت: من به طور رسمی عضو سپاه شدم و من حالا یک پاسدارم و دیگه دنبال کار نیستم چون من یک پاسدار انقلابم. باورمون نشد ولی راست می گفت به طور رسمی عضو سپاه شده بود و تعهّد سی ساله به سپاه داده بود که بماند و خدمت کند. اوّلین دفعه که می خواست برود جبهه سال 60 بود من و پدرش توی خونه نشسته بودیم با یک اتوبوس از بافق آمده بود آن روز عصر وقتی رسید رفت بیرون که آب و هوایی تازه کند و دوستانش را ببیند و شب که آمد خانه و شام خوردیم سرِ صحبت را باز کرد و گفت می خواهم به جبهه بروم. ما از این حرفش تعجّب نکردیم چون قبلاً هم دیده بودیم که در بسیج و حالا هم که عضو سپاه بود برای جبهه فعالیّت زیادی داشت. و می بایست دیر یا زود خود را برای شنیدن این حرف آماده می کردیم. من به او گفتم مادر حالا نمی خواهد بروی برادر کوچکترت اصغر رفته جبهه صبر کن او بیایید بعد تو برو که دیدم دو زانو نشست و محکم گفت. رفته که رفته او برای خودش رفته زمن هم برای خودم می روم. از روزی که عضو سپاه شده بود  دیگر نماز شبش هم ترک نشد درست یادمه وقتی از جبهه می آمد یک ساعت کوچک خریده بود و شبها کوکش می کرد و می گذاشت بالای سرش که برای نماز شب بیدار بشه و بعد هم که بلند می شد وضو می گرفت و می رفت توی اطاق کناری و نمازش را می خواند. تو خانواده همیشه به ما سفارش می کرد که خدای نکرده نمازهاتون قضا نشود و اگر کسی در نماز خواندن سستی می کرد خیلی ناراحت می شد. همیشه سفارش می کرد که نمازتون را اوّل وقت بخوانید چون باید که اوّل و آخر نماز بخوانید پس چه بهتر که سرِ وقت باشد که خدا هم از ما راضی باشد. فکر کنم که دو باری رفت جبهه و برگشت. یه روز گفت که می خواهم ازدواج کنم گفت توی سپاه تاکید کردند که ازدواج کنید و با ازدواج به فرموده پیامبر(ص) دین خود را کامل کنید. گفت منم می خواهم دین خود را کامل کنم. خوشحال شدم و گفتم اگه داماد شود شاید زن و بچّه دار بشود و دیگر جبهه نرود امّا نمی دانستم که این چیزها از رفتنش جلوگیری نمی کنه. خلاصه باهاش صحبت کردیم و برای دختر یکی از همسایه هامون رفتیم خواستگاری. و در تاریخ14 فروردین 62 عقد نمود و زنش را به خانه برد. از طرف سپاه یک خانه در شهرستان بافق به او دادند و رفت برای خودش زندگی تازه ای را آغاز کرد  و حدود دو ماهی شد که بافق بودند در این مدّت هم شبانه روز توی سپاه بود و کمتر توی خانه بود بعد از دو ماه زندگی مشترک دیگه طاقت نیاورد و رفت به جبهه و من رفتم بافق و همسرش را آوردم به ده علی که پیش خودمان باشد و تنها نباشد. در این مدّتی که جبهه بود تند تند نامه می نوشت و برای ما ارسال می کرد تا وقتی که مجرّد بود توی نامه هاش می نوشت مادرجان شبها که نماز می خوانی دعا کن که من شهید بشوم ولی اسیر نشوم بعداً که ازدواج کرد توی نامه هاش می نوشت که پدر و مادر عزیز هرچه که مهر و محبّت و خوبی برای من می خواستید انجام دهید این خوبی ها را برای همسرم انجام دهید و به او محبّت کنید که من او را به خانه خود آوردم و تنها گذاشتم و در مقابل خدا مسئولم. حدود سه ماهی شد که توی جبهه ماند یک روز دیدم که از جبهه آمده و یک باند سفید دور سرش بسته بود اوّل خیلی جا خوردم و نگران شدم چون فهمیدم که حتماً زخمی شده که سرش را با باند بسته است. آن روز من داشتم از خانه می رفتم بیرون که توی کوچه به هم رسیدیم گفتم مادر خاک به سرم چی شده؟ چرا سرت را باند پیچی کردی؟ دیدم خندید و گفت: هیچی نشده فقط خدا توی سرم چند تا یادگاری از جنگ گذاشته چیز مهمّی نیست ناراحت نباش.دیدم رنگ و روش خیلی زرد شده انگار که خون زیادی از بدنش رفته بود. بعد آمدیم داخل خانه و تعریف کرد که چطور زخمی شده است. حدود سه ماهی شد که ماند تا زخم سرش هم کاملاً خوب شد چند دفعه می خواست برود جبهه که از طرف سپاه مانع شده بودند و نگذاشتند برود. خانمش هم آن روزها مریض و باردار بود و ماه های آخرش را می گذراند. یک روز صبح یکی از برادر زنهاش آمد خانه ما و گفت: حاج فاطمه این علی اکبر زنش مریض و باردار است ولی او دوباره می خواهد برود جبهه. هرچی بهش می گوییم گوش به حرف ما نمی دهد و ما حریف او نمی شویم و زورمان به سرش نمی رسد شما که مادرش هستی برو یه چیزی بهش بگو شاید گوش به حرف شما بدهد. و مانعش بشوید و نگذارید جبهه برود. من همان روز ظهر با اتوبوس رفتم بافق و شب خانه شان بودم فکر کنم خودش فهمیده بود چکار آمدم ولی هیچی نمی گفت. شام که خوردیم یک دفعه دیدم خودش سرِ حرف را باز کرد و گفت: مادر به من نگویی که به جبهه نروم و مانع رفتنم نشوی. که من ساکم را بستم و فردا عصر دارم می روم. و اگر نروم جلوی دوستانم و همرزم هایم شرمنده و خجالت زده می شوم و اگر شما هم جلوی مرا بگیری و مانع رفتنم بشوی گناه کردی. من کمی ناراحت شدم و هرچه من آن شب بهش گفتم که زنت مریض هست و الان نزدیک به دنیا آمدن بچّه ات هست خودت پیش اینها بمان تا بچّه ات به دنیا بیاید تو زنت را به چه کسی می سپاری و می روی فایده ای نداشت که نداشت و او تصمیم قطعی برای رفتن گرفته بود. علی اکبر در جوابم گفت: مادرجان من چه باشم یا نباشم هرچه خدا خواست همان می شود و من زنم را اوّل به خدا و بعد هم به شما می سپارم. من گفتم همیشه که جبهه روی خوشی با تو نداره و شاید اتّفاقی برات بیفتد. او در جواب من گفت: مادر شما چه عقیده ای دارید اگر قسمتم باشد انشا اللّه شهید می شوم و اگر قسمت هم نباشد شهید نمی شوم خدا که بهتر راه به کار ما آدمها می برد و از بنده هاش آگاهی دارد. و اگر قسمت باشد که من شهید بشوم چه بهتر که با شهادت بمیرم. چه مرگی بهتر از شهادت. نه خدای نکرده توی رختخواب بمیرم. خلاصه آن شب خوابیدیم و روز بعد که می خواست جبهه برود من و زنش به بدرقه او رفتیم. و تا وقتی سوار اتوبوس شد و رفت ما آنجا بودیم و تا از ما دور می شد از پشت شیشه اتوبوس برای ما دست تکان می داد. بعد ما برگشتیم خانه و به خانمش گفتم که ساکت را جمع کن و با هم برویم ده علی پیش خودمان باش. آخه یک زن مریض خوب نیست تنها بماند. و با خانمش روز بعد برگشتیم ده علی. چند وقتی از رفتنش به جبهه گذشت که بچّه اش به دنیا آمد دو تا بچّه خدا بهش داد و این اوّلی دختر بود و دوّمی پسر. بعد از به دنیا آمدن بچّه برایش نامه نوشتیم که خدا بهت اولاد داده و برای دیدن فرزندت بیا. یک ماهی از نوشتن نامه گذشته بود که دیدیم یک روز سروکلّه اش پیدا شد. و از  جبهه آمد یکسره آمد توی اطاقی که بچّه بود و نشست و بچّه را تو آغوشش گرفت و بوسید و بعد از چند دقیقه گفت: راستی اسمش را چی گذاشتید ؟ من گفتم مادر اسمش را  گذاشتیم راضیه بعد خوشحال شد و خندید و گفت: به به عجب اسم قشنگی. از این به بعد هر بلایی هم که سرش بیاید باید فکر کند و راضی باشد به رضای خدا. دختر من راضیه خانم قربونش بره بابا. حدود یک هفته ای پیش زن و بچّه اش ماند و دوباره برگشت جبهه و ما هرچه اصرار کردیم که بیشتر بماند فایده نداشت و رفت. و سه یا چهار ماه توی جبهه بود. و دوباره آمد. دائم خواهرهایش و همسر و دیگران را به حفظ حجاب سفارش میکرد و می گفت: احترام خون شهداء را نگه دارید و کاری نکنید که خون شهیدان پایمال بشود که همه شما در مقابل آنان مسئول هستید. دفعه آخری که از جبهه آمد و می خواست برگردد مصادف بود با رفتن دو تا از خواهرهایش به حج تمتع. آمده بود از آنها خداحافظی کند و حلالیت بطلبد. به یکی از خواهرهایش گفت: که یک رادیو برایش از مکّه بیاورد و به دیگری گفت یک اطو برایش بیاورد. آنها هم رفتند و برایش سوغاتها را آوردند. ولی چند روز بعد از آمدنشان از حج علیاکبر شهید شد و جنازه اش را آوردند. و اطو و رادیو را دادند به بچّه هاش. چند هفته قبل از شهادتش یک نامه برای خانمش فرستاده بود که از ده علی به بافق برود و او هم از جبهه به بافق می رود و یک دوچرخه پلاستیکی هم داده بود برای بچّه اش به یکی از دوستانش آورده بود نامه اش آمد ولی خودش نیامد. آخرین دفعه که می خواست برود جبهه به من گفت: مادر یک نامه ای برایت نوشتم و گذاشتم زیر قرآن وقتی من رفتم آن را بردار. آن لحظه من وسط اتاق نشسته بودم و داشتم خیاطی می کردم. از جایم بلند شدم اوّل دست مرا بوسید و من هم سر و رویش را بوسیدم. به من گفت: مادر مرا حلال کن و ببخش که شما را این قدر زحمت دادم و اذیّت کردم. امیدوارم که مرا ببخشی و حلال کنی من به جبهه می روم تا راه کربلای حسین(ع) را باز کنم. و اگر راه کربلا باز شد اوّل از همه شما را می برم کربلا. که شما از دستم راضی شوید. به دوستانش در سپاه وصیّت کرده بود که وقتی شهید شد لباسهای سپاه را بر بدنش بپوشند چون او یک سپاهی بود. از اینجا با لباس سبز سپاه می رفت به جبهه که می رسید لباسهای بسیجیان را می پوشید و وقتی هم که شهید شد لباس بسیجی داشته که بعداً لباسهایش را بیرون آوردند و به وصیّت خودش لباس سبز سپاه را به تنش پوشیدند. و وصیّت دیگرش این بود که بچّه اش را ببرند کنار تابوتش و با او عکس بگیرند و به من هم یک روز که در خانه نشسته بودیم گفت: که اگر شهید شدم مرا کنار قبر شهید محمود مرتضایی دفن کنید و همیشه سفارش زیادی برای زن و بچّه هایش می کرد. یادم رفت بگویم آن روز وقتی برای آخرین دفعه رفت به جبهه من آمدم داخل اطاق و نامه را از زیر قرآن برداشتم و دادم به برادرش اصغر که برایم بخواند. او هم یک نگاهی به نامه انداخت و گفت چیز خاصّی ننوشته و فقط دعا و سلام نوشته و حلالیت طلبیده است. بعد نامه را از او گرفتم و دادم به خواهرش و گفتم بخوان ببینم چی نوشته و خواهرش نامه را برایم خواند و نوشته بود که هرچه شما می خواهید به من خوبی کنید به زن و بچّه من خوبی کنید من به جبهه رفتم و نیستم ولی شما به آنها محبّت کنید تا دلتنگ و ناراحت نشوند و از من راضی باشند. و اگر شهید شدم و خلعت شهادت پوشیدم در ازدواج مجدد همسرم مانع نشوید و بگذارید او دوباره ازدواج کند و زندگی جدیدی آغاز کند. و دیگر نوشته بود که کنار بدن و جنازه و قبر من گریه نکنید تا دشمنان انقلاب خوشحال شوند. از دست من راضی باشید و همه مرا حلال کنید. و تمام حق و حقوق همسرم را ادا کنید و بدهید. و مقداری از وام که در شهرستان بافق گرفتم مانده آن را هم بپردازید و هرکس حق یا طلبی بر گردن من دارد بگویید و اعلام کنید و اگر کسی گفت حقّش را از طرف من بدهید که ما هم طبق سفارش و وصیّت او عمل کردیم و همه را انجام دادیم. وقتی شهید شد جنازه اش را آوردند سپاه بافق و دوستان و همرزمانش جنازه را دیده بودند تیر به سرش خورده بود و شهید شده بود و بعد هم جنازه را برای تشییع و خاکسپری به ده علی آوردند. ماهم بافق بودیم و آمبولانس حرکت کرد و راه افتادیم به طرف ده علی. ایام محرّم بود و ده علی بسیار شلوغ شده بود چون ایّام محرّم همه همشهری های ما که تهران و کرج و قزوین و یزد و کرمان و هرجای کشور باشند برای عزاداری امام حسین(ع) به ده علی می آیند و آن روز هم همه مردم روستاهای اطراف برای تشییع جنازه جمع شده بودند. ماشین ها مثل واگن قطار پشت سر هم ردیف شده بودند و سیل جمعیّت مردم هم آن قدر زیاد بود که آدم را یاد راهپیمایی ها و تظاهرات میلیونی اوایل انقلاب در تهران می انداخت. آمبولانس آمد و همه مردم برای استقبال از شهید تا روستای نصرت آباد که چند کیلومتر قبل از ده علی بود پای پیاده آمده بودند و راننده آمبولانس هم وقتی مردم را دید همان جا ایستاد و مردم جنازه را پیاده کردند و با سردادن شعارهایی در حالی که جنازه در میان سیل جمعیّت مثل نگینی روی انگشتر شده بود به طرف ده علی حرکت کردند و مرا هم با ماشین آوردند تا درب امامزاده ده علی. وقتی رسیدند جنازه پسرم را بردند کنار ضریح امامزاده و گفتند که همه اقوام بیایند و برای آخرین بار شهید را ببینند و با شهید خداحافظی  کنند. مرا هم بردند داخل چقدر شلوغ بود و همه گریه و زاری می کردند. نشستم کنار تابوتش و می خواستم از ته دل فریاد بزنم و بگویم علی اکبر چرا مادرت را تنها گذاشتی و رفتی امّا بغض گلویم را گرفته بود و نمی توانستم حرف بزنم. هرچه گفتم که جنازه را باز کنید تا صورت بچّه ام را ببینم قبول نکردند و نگذاشتند من صورتش را ببینم آخه تیر خورده بود توی سرش خم شدم توی تابوت و چند بار دستهایش را بوسیدم یادمه دستهاش هم خاکی بود دستها را که بوسیدم منو از کنار تابوتش بردند و بعد از چند دقیقه تابوت را بلند کردند و سه دفعه دور ضریح امامزاده طواف دادند و بعد بردند کنار قبرش و او را دفن کردند و امانتی را که خدا به من داده بود به خدا سپردم و برای همیشه تو خاک آرام گرفت و به آرزوش که شهادت بود رسید. بعد دفن آمدیم خانه شب جمعه بود و همان شب دعای کمیل به یادش خواندیم و سه روز مراسم ختم گرفتیم و بعد هم مراسم سوّم و هفتم و چهلمش را برگزار کردیم و از آن سال به بعد هم هرسال مراسم یادبود در سالگردش برگزار می کنیم انشااللّه روحش شاد باشه و با شهدای کربلا محشور گردد.

آمین یا ربّ العالمین.

jywt7pdtwu3kvti6yoxb.gifjywt7pdtwu3kvti6yoxb.gifjywt7pdtwu3kvti6yoxb.gif

تصاویری از شهید دانشی
http://www.pic98.ir/images/o932gz447tcs3xrj32a.jpg

http://www.pic98.ir/images/bkxvhjyjmmpfjpg4hf7.jpg

http://upload.tehran98.com/upme/uploads/8f9eba1d476ef0581.jpg

http://upload.tehran98.com/upme/uploads/4d162a24f1e8c5961.jpghttp://upload.tehran98.com/upme/uploads/d7762d68111297581.jpghttp://upload.tehran98.com/upme/uploads/36df1b5bbab6c17a1.jpg

شادی روح شهید دانشی و پدرش صلوات

wiy5um144yk7xo51a7ze.gif


این مطلب در تاریخ: چهارشنبه 28 خرداد 1393 ساعت: 12:40 منتشر شده است
نظرات()

نظرات

این نظر توسط زکی در تاریخ 1393/9/20 و 8:00 دقیقه ارسال شده است

زکی گفته:

خدمت به مردم مجال مطالعات شخصیم رو کم کرده.و از دلتنگیشون ناراحتم؛گریه میکردم و با خودم میگفتم خدایا کاش منو شهید ببری تا بعد از مرگم درسم بدی آخه شنیدم شهدا بعد مرگشون عند ربهم یرزقونند بچه که بودم فکر میکردم فقط جسمشون روزی میگیره بزرگتر که شدم گفتند علمشون هم زیاد میشه .زندگی شهیدو که خوندم آروم شدم و خاطرجمع که روشم درسته.


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :

» رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

آمار

آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب کل مطالب : 64
کل نظرات کل نظرات : 20
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا تعداد اعضا : 0

آمار بازدیدآمار بازدید
بازدید امروز بازدید امروز : 6
بازدید دیروز بازدید دیروز : 0
ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 0
آي پي امروز آي پي امروز : 8
آي پي ديروز آي پي ديروز : 3
بازدید هفته بازدید هفته : 6
بازدید ماه بازدید ماه : 93
بازدید سال بازدید سال : 1,485
بازدید کلی بازدید کلی : 11,601

اطلاعات شما اطلاعات شما
آی پی آی پی : 52.91.245.237
مرورگر مرورگر :
سیستم عامل سیستم عامل :
تاریخ امروز امروز : سه شنبه 20 آذر 1397

نظرسنجي

چه مطلبی از شهدا را بیشتر دوست دارید؟




به وبلاگ شهدا چه نمره ای می دهید؟





خبرنامه

براي اطلاع از آپيدت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود