close
تبلیغات در اینترنت

خاطره سرباز شهید حسن زکی زاده



صفحه اصلی :: تماس با ما

خاطره سرباز شهید حسن زکی زاده

بازدید: 90
دسته بندی: خاطرات شهدا,

 

scqx7gqgisv43hu8lf50.gif

http://www.pic98.ir/images/x7lg6nrtla3qbhpv8aw.jpg

z3tdzemr6dz26bnzdxlm.gif بیماری: ykanqs2s44pfi6o8pr1.gif

scqx7gqgisv43hu8lf50.gif

زمستون بود و بارون می بارید. چند روزی می شد بچه ام حال ندار بود و مریض. هرچه دارو و دوای محلی بهش می دادم فایده نداشت. بی حال بود و مثل گذشته دیگه هیچ جنب و جوشی نداشت. یه شب سرگرم کارام بودم و بچّه را خوابونده بودم کنار بخاری و داشتم کارای خونه رترسیده بودم. دست و پامو گم کرده بودم. زود دویدم خونه مادر بزرگم که نزدیک خونه ما بود ا انجام می دادم. یه دفعه دیدم چندتا سرفه زد و از دهانش شروع به کف اومدن کرد خیلی ترسیده بودم. دست و پامو گم کرده بودم. زود دویدم خونه مادر بزرگم که نزدیک خونه ما بود و صداش کردم. گفتم بیا که بچّه ام از دستم رفت. سریع دویدیم تا خونه. مادر بزرگم وقتی اومد بچّه را بلند کرد و چند تا دست به پشتش زد و دستی گذاشت رو پیشونیش و بعد به من گفت: چیزی نیست. غصّه نخور خوب میشه. استفراغ کرده حالش بهتر شده بچّه سنگینیش کرده بوده رودل کرده. داشتیم با هم حرف میزدیم که دیدم درِ خونه به صدا در اومد و کسی در می زد. از اطاق اومدم بیرون و در تاریکی حیاط خونه گفتم: کیه؟ بفرما. نزدیک که اومد دیدم زن دایی خودم هست. گفت چی شده؟ چرا ناراحتی؟ گفتم بچّه ام چند روزه مریض شده امشب هم حالش بدتر شده. دارم می ترسم خدا نکرده طوریش بشه. دیدم زن دایی ام گفت: یه دکتر امروز غروبی اومده توی ده که فردا صبح هر کس مریضه بره پیشش. الان هم خونه بابای منه. اگه خیلی ناراحتی بچّه رو بردار ببریم شبی ببینتش. گفتم خدا عمرت بده. بیا بریم. چادرم را سر کردم و بچّه را بغل کردم و گرفتمش محکم زیر چادرم و با زن دایی ام راه افتادیم طرف خونه باباش. شب بود و همه جا تاریک و بارون هم می بارید. و تو کوچه ها همه جا آب جمع شده بود. زندایی یه فانوس دستش گرفته بود و جلو می رفت من هم پشت سرش می رفتم. راه خونه باباش زیاد دور نبود ولی انگار برای من چند کیلومتر شده بود. تو راه که می رفتیم همش نگاه به آسمون می کردم و می گفتم خدایا من بچّه ام را از تو می خوام طوریش نشه و صلوات می فرستادم. خلاصه رسیدیم به خونه بابای زن دایی ام (خدابیامرز علی محمّد دانشی) رفتیم تو و داخل اطاق شدیم. سلام کردم و نشستم. مرحوم دانشی گفت: چی شده زهرا؟ کجا بودی تو بارونا ؟ گفتم بچّه ام مریض شده و براش تعریف کردم که چی شده. خدابیامرز گفت: غصّه نخور یه دکتر اومده مریضای ده را ببینه الان هم اینجاست. رفته وضو بگیره وقتی اومد بچّه را می بینه. چند دقیقه ای شد دکتر اومد و بعد سلام و احوال پرسی براش گفتم بچّه چند روزه مریضه. و دکتر بچّه رو گرفت و معاینش کرد و بعد معاینه اوّل یه آمپول زد تو پای کوچولوش که صدای گریه اش دراومد و بعدش هم چند تا قطره چکوند تو دهنش و گفت با همین داروها خوب میشه. برو ولی صبح دوباره بیار ببینمش. یه خورده نشستیم و با زن دایی ام دوباره بلند شدیم بیاییم تو خونمون. دیگه بارون هم نمی بارید و بند اومده بود. ولی هوا کمی سرد و همه جا تاریک بود و نور کم فانوس بود که کمی کوچه را روشن می کرد.رسیدیم خونه. مادر بزرگم منتظر ما بود و سراغ بچّه رو گرفت که براش تعریف کردم دکتر چی گفته و بچّه هم خواب رفته بود بین راه. یواش خوابوندمش کنار بخاری و رفتم که برای شب غذا درست کنم. چند تا سیب زمینی و تخم مرغ برداشتم و اون شب یه غذای محلی اشکنه درست کردم و با مادربزرگم خوردیم. همش به بچّه نگاه می کردم که خوابیده بود. اون شب چه شبی به من گذشت. تا صبح خوابم نمی برد. و چند بار بلند شدم و بهش نگاه کردم. موقع نماز صبح شد بلند شدم و نمازم رو خوندم. و سماورو روشن کردم. و منتظر بودم زودتر صبح بشه و بچّه ام را دوباره ببرم پیش دکتر. بعد نماز با مادربزرگم نشستیم کنار بچّه و حرف می زدیم. کم کم سپیده سر زد و هوا داشت روشن می شد. از شب که دکتر بهش آمپول زد و قطره داد دیگه راحت خوابیده بود و بیدار نشد. خورشید کم کم دراومد  و نورش همه جارو فراگرفت. هوا روشن شد. چایی که خوردیم بچّه هم بیدار شد. دیدم رنگ و روش بهتر شده. بلندش کردم گرفتمش زیر چادرم و راه افتادم بطرف خونه مرحوم دانشی. وقتی رسیدم دیدم که خیلی ها اومده بودن پیش دکتر. منم رفتم داخل اطاق و منتظر نشستم و با یکی از زنهای ده که اومده بود پیش دکتر شروع به حرف زدن کردیم. یه خورده که گذشت دیدم خود دکتر به مرحوم دانشی گفت: این بچّه دیشبی رو نیاوردن ببینم. کی بود مرحوم دانشی گفت: حسن دکتر گفت: بله همین حسن دیشبی نیومده. من سلام کردم و گفتم: چرا دکتر من خیلی وقته اومدم و بچّه رو آوردم. گفت بیا جلو و بچّه رو بده به من ببینمش. بچّه رو دادم دکتر معاینش کرد و یه مقدار دارو داد و گفت: ماشا اللّه خوب شده دیگه غصّه نخور. و بچّه رو داد به من. راست می گفت دکتر. خیلی بهتر شده بود و دوباره دست و پا زدنهاش و شیطونی هاش شروع شد و هی می خواست که از بغل من پایین بیاد و بازی کنه. بچّه رو برداشتم و برگشتم خونه و تو اطاق که گذاشتمش دیدم که بعد مدّت ها خندید و رو اطاق دور چرخید. منم خیالم راحت شد و باز هم خدارو شکر کردم. چه می دونم شاید خدا می خواست اون روز از مریضی سختی که داشت نجاتش بده و نگهش داره برای اسلام و امام و انقلاب که بره شهید بشه و باعث عزّت و افتخار خودش و من بشه که بچّه مو در راه خدا  و امام حسین(ع) دادم. من هرگز ناراحت نیستم و افتخار می کنم بچّه ام در راه خدا شهید شده. انشااللّه  روحش همیشه شاد باشه.

راوی: زهرا زکی زاده مادر شهید حسن زکی زاده

شادی روح شهید حسن زکی زاده و پدرش صلوات


jzb6iluqkbo7gnrq6y1.gif


این مطلب در تاریخ: پنجشنبه 19 تير 1393 ساعت: 0:25 منتشر شده است
نظرات()

نظرات


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :

» رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

آمار

آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب کل مطالب : 64
کل نظرات کل نظرات : 20
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا تعداد اعضا : 0

آمار بازدیدآمار بازدید
بازدید امروز بازدید امروز : 26
بازدید دیروز بازدید دیروز : 0
ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 0
آي پي امروز آي پي امروز : 8
آي پي ديروز آي پي ديروز : 3
بازدید هفته بازدید هفته : 26
بازدید ماه بازدید ماه : 113
بازدید سال بازدید سال : 1,505
بازدید کلی بازدید کلی : 11,621

اطلاعات شما اطلاعات شما
آی پی آی پی : 52.91.245.237
مرورگر مرورگر :
سیستم عامل سیستم عامل :
تاریخ امروز امروز : سه شنبه 20 آذر 1397

نظرسنجي

چه مطلبی از شهدا را بیشتر دوست دارید؟




به وبلاگ شهدا چه نمره ای می دهید؟





خبرنامه

براي اطلاع از آپيدت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود