close
تبلیغات در اینترنت

خاطرات شهدا



صفحه اصلی :: تماس با ما

خاطره سرباز شهید حسن زکی زاده

بازدید: 126
دسته بندی: خاطرات شهدا,

 

pqf9bl66fyu5xrcna54.gif

 

0ov9xqsqpb55ud1tmqs.gifmjs699fh6j8bq0haeun5.jpg0ov9xqsqpb55ud1tmqs.gif

pqf9bl66fyu5xrcna54.gif

 

هدیه خدا

تابستون بود. کرج بودیم. سرصحرای کشاورزی. این حسن چند وقت به من می گفت. تو که می ری داخل شهر و چیزی برای خونه بخری یه شیشه هم برای من بگیر بیار. چند بار به من گفت. من هم هر دفعه که می رفتم تو شهر یادم می رفت براش بگیرم. خلاصه یه روز که دید دارم می رم تو شهر برای خریدن چیزهایی که لازم داشتیم دوید پیش من و به من گفت: امروز دیگه شیشه یادت نره حتماً بخری و رفت. اون روز هم نمی دونم چطور شد که فراموشم شد و یادم رفت براش شیشه ای بگیرم. وقتی اومدم و رسیدم جلوی منزل تا حسن رو دیدم یادم اومد که می بایست براش شیشه بگیرم ولی یادم رفت. تا منو دید اومد گفت: شیشه گرفتی برا من؟ کو شیشه؟ منم زدم زیر خنده و گفتم: الان یادم اومد به خدا فراموش کردم. دیدم گفت: ها ها همیشه باید یادت بره و با دلخوری رفت تو صحرا. خاوری که لوبیاهای مارو می برد تهرون برای میدون تره بار، از راه رسید و چون ما لوبیاهارو می ریختیم توی گونی های نخی بزرگ و می فرستادیم تهرون. اون روز همون موقع خاوری برامون گونی آورد و گفت چند دسته گونی می خواهید. من گفتم دو دسته.  ما دو دسته گونی صد و پنجاه تایی برداشتیم  و گونی ها رو از خاور انداخت پایین و رفت. منم رفتم لباسامو عوض کردم که برم توی صحرا مشغول لوبیا چینی بشم که مادرم گفت: محمّد ننه بیا این دسته های گونی رو از اینجا بردار بازشون کن  و بذار کنار دیوار. و هر کدوم گونی ها خوب نیست دوباره برگردونیم بدیم بهش ببره تهرون. گفتم باشه و دسته های گونی رو هول دادم بردم کنار دیوار آلونک(اطاقی که از دیوارهای گِلی و سقف چوبی برای چند ماه موقّت برای زندگی سرِ صحرای کرج درست می کردیم)  و بازشون کردم و دونه دونه برمی داشتم می گذاشتم کنار دیوار. وقتی دسته گونی دوّم را باز کردم به نصفه هاش که رسیدم تا یه گونی رو برداشتم دیدم یه شیشه وسط این گونی ها است زود برش داشتم و نگاش کردم دیدم سالمه. به مادرم گفتم: ننه بیا اینم شیشه خدا برای حسن شیشه رسوند دیگه اینقدر شیشه شیشه نکنه. مادرم باورش نمی شد با تعجب گفت: شیشه کجا بود؟ گفتم وسط دسته گونی ها. بعدش شیشه رو برداشتم بردم تو صحرا و به حسن گفتم: قهر نکن بیا اینم همون شیشه ای که می خواستی برات آوردم. و شیشه رو دادم بهش و زد زیر خنده و گفت: آخ جون حالا کارم درست شد می تونم آزمایش کنم.شیشه رو برای این می خواست که یه خیار سبزو که همین طور به بوته بود با بوته اش گذاشته بود توی شیشه تا رشد کنه ببینه چه حالتی میشه. چون داستان اون مردی یهودی رو که انارهارو از کوچکی تو قالب بسته بود و قالب رو انارها اسم انداخته بود رو شنیده بود میخواست مثلاً مثل اون این کار رو انجام بده.همین. ولی مهم اینه که اون روز این شیشه وسط دسته گونی چیکار می کرد. اللّهُ اعلم.

راوی: محمّد زکی زاده برادر شهید حسن زکی زاده

شادی روح شهید حسن زکی زاده و پدرش صلوات

88v86n25rxhobpz924i6.gif


این مطلب در تاریخ: سه شنبه 31 تير 1393 ساعت: 19:17 منتشر شده است
نظرات()

خاطرات شهداء

بازدید: 68
دسته بندی: خاطرات شهدا,

 

ut7gfnvrl0g3ha4z2ctw.gif

 

باقلی پلو با ماهی

 


از مرخصی اومده بود پرسید: مادر ناهار چی داریم؟

مادر گفت: باقلی پلو باماهی...........

باخنده رو به مادر کرد و گفت: ما امروز این ماهی ها را می خوریم و

یک روزی همین ماهی ها ما را می خورند...........

از مرخصی که برگشت به جبههً چند وقت بعد در عملیات والفجر8 در اروند رود جنازه اش گم شد

 

و مادر دیگه تا آخر عمرش ماهی نخورد..........


sanyokz2d894jmy8t7p1.gif

 

شادی روح امام و شهداء صلوات


33fp5nabxpnfn4u0sagh.gif


این مطلب در تاریخ: دوشنبه 23 تير 1393 ساعت: 1:23 منتشر شده است
نظرات()

عشق فقط امام رضا(ع)

بازدید: 182
دسته بندی: خاطرات شهدا,

 

b4d8yylesu3ck6s44rum.gif

به عشق امام رضا(ع)

اوایل سال 72 بود و گرمای فکّه،در منطقه عملیاتى والفجر مقدماتى، بین كانال اول و دوم، مشغول كار بودیم.

چند روزى مى شد كه شهید پیدا نكرده بودیم. هر روز صبح زیارت عاشورامى خواندیم و كار را شروع مى كردیم. گره و مشكل كار را در خود مى جستیم. مطمئن بودیم در توسلهایمان اشكالى وجود دارد.

آن روز صبح، كسى كه زیارت عاشورامى خواند، توسلى پیدا كرد به امام رضا(ع). شروع كرد به ذكر مصائب امام هشتم و كرامات او. مى خواند و همه زار زار گریه مى كردیم. در میان مداحى، از

امام رضا(ع) طلب كرد كه دست ما را خالى برنگرداند، ما كه در این دنیا هم خواسته و خواهشمان فقط باز گردان این شهدا به آغوش خانواده هایشان است و...

هنگام غروب بود و دم تعطیل كردن كار و برگشتن به مقر. دیگر داشتیم ناامید مى شدیم. خورشید مى رفت تا پشت تپه ماهورهاى روبه رو پنهان شود. آخرین بیل ها كه در زمین فرو رفت، تكه اى لباس توجهمان را جلب كرد. همه سراسیمه خود را به آنجا رساندند. با احترام و قداست، شهید را از خاك در آوردیم. روزى اى بود كه آن روز نصیبمان شده بود. شهیدى آرام خفته به خاك.

 یكى از جیب هاى پیراهن نظامى اش را كه باز كردیم تا كارت شناسایى و مداركش را خارج كنیم، در كمال حیرت و ناباورى، دیدیم كه یك آینه كوچك، كه پشت آن تصویرى نقاشى از تمثال امام رضا(ع) نقش بسته، به چشم مى خورد. از آن آینه هایى كه در مشهد، اطراف ضریح مطهر مى فروشند. گریه مان درآمد. همه اشك مى ریختند. جالب تر و سوزناك تر از همه زمانى بود كه از روى كارت شناسایى اش فهمیدیم نامش «سید رضا» است. شور و حال عجیبى بر بچه ها حكمفرما شد. ذكر صلوات و جارى اشك، كمترین چیزى بود.

شهید را كه به شهرستان ورامین بردند، بچه ها رفتند پیش مادرش تا سرّ این مسئله را دریابند. مادر بدون اینكه اطلاعى از این امر داشته باشد، گفت:

«پسر من علاقه و ارادت خاصى به حضرت امام رضا(ع) داشت...».

objzm22kpckicmwkoi7e.gif

شادی روح امام رضا(ع) و شهداء صلوات


a7qoooksyvzlh6usfq.gif

 


این مطلب در تاریخ: یکشنبه 22 تير 1393 ساعت: 1:25 منتشر شده است
نظرات()

خاطره شهید محمود مرتضایی

بازدید: 113
دسته بندی: خاطرات شهدا,

 

nvj0dstzftj9m6mts16u.gif

http://www.pic98.ir/images/xfwsm90t9i71otw4cjxa.jpg

nvj0dstzftj9m6mts16u.gif

یخچال نفتی

اون زمانها در روستاها برق نبود، هیچ کس لوازم برقی مثل تلوزيون و يخچال و مانند اين ها را نداشت فقط ما يک يخچال نفتی داشتيم، خدابیامرز پسرم محمود از بس که مهربون بود و مردم را دوست می داشت و دلش می خواست به همه کمک کنه در ماه مبارک رمضان از سحر که سحری می خورد تا افطار که می شد چندين دفعه تا غروب قالب های جا يخی را آب کرده در يخچال می گذاشت و وقتی يخ می زد آنها را در کيسه های پلاستیکی کوچک می کرد و در طبقات پایین يخچال می گذاشت قبل از افطار اين يخ ها را برمی داشت و می برد به همسایه ها می داد و می گفت: مادر همه خوشحال می شوند و تشکر می کنند و من از خوشحالی و شادمانی و کمک به مردم لذّت می برم و هر روز این کار را انجام می داد و آخر سر می گفت: انشااللّه همه مردم یک روزی یخچال داشته باشند تا هروقت خواستند بتوانند آب یخ بخورند. واقعاً خیلی سخته تابستون دهان روزه بدون آب سرد.

راوی: مرحوم حاجیه ماه سلطان توکلی مادر شهید محمود مرتضایی

شادی روح شهید محمود مرتضایی و پدر و مادرش صلوات
bh8cxdtb58beufzrkel5.jpg


این مطلب در تاریخ: شنبه 21 تير 1393 ساعت: 18:20 منتشر شده است
نظرات()

به عشق حضرت زهرا(س)

بازدید: 77
دسته بندی: خاطرات شهدا,

j4wgmiv6mhvkccy0zg4z.gif

ihmgk1t0ttujzfobr0m7.gif

j4wgmiv6mhvkccy0zg4z.gif

 

توسل به حضرت زهرا(س)

سال72 در محور فكه اقامت چند ماه هاى داشتيم. ارتفاعات 112 ماواى نيروهاى يگان ما بود. بچه ها تمام روز مشغول زيرورو كردن خاك هاى منطقه بودند. شب ها كه به مقرمان بر مى گشتيم، از فرط خستگى و ناراحتى، با هم حرف نمى زديم! مدتى بود كه پيكر هيچ شهيدى را پيدا نكرده بوديم و اين، همه رنج و غصه بچه ها بود.

يكى از دوستان براى عقده گشايى، معمولا نوار مرثيه حضرت زهرا(عليها السلام) را توى خط مى گذاشت، و ناخودآگاه اشك ها سرازير مى شد. من پيش خودم مى گفتم:

«يا زهرا! من به عشق مفقودين به اينجا آمده ام; اگر ما را قابل مى دانى مددى كن كه شهدا به ما نظر كنند، اگر هم نه، كه برگرديم تهران...».

روز بعد، بچه ها با دل شكسته مشغول كار شدند. آن روز ابر سياهى آسمان منطقه را پوشانده بود و اصلا فكه آن روز خيلى غمناك بود. بچه ها بار ديگر به حضرت زهرا(عليها السلام)متوسل شده بودند. قطرات اشك در چشم آنان جمع شده بودند. هركس زير لب زمزمه اى با حضرت داشت.

در همين حين، درست رو به روى پاسگاه بيست و هفت، يك «بند» انگشت نظرم را جلب كرد. با سرنيزه مشغول كندن زمين شدم و سپس با بيل وقتى خاك ها را كنار زدم يك تكه پيراهن از زير خاك نمايان شد. مطمئن شدم كه بايد شهيدى در اينجا مدفون باشد. خاك ها را بيشتر كنار زدم، پيكر شهيد كاملا نمايان شد. خاك ها كه كاملا برداشته شد، متوجه شدم شهيدى ديگر نيز در كنار او افتاده به طورى كه صورت هردويشان به طرف همديگر بود.

بچه ها آمدند و طبق معمول، با احتياط خاك ها را براى پيدا كردن پلاك ها جستجو كردند. با پيدا شدن پلاك هاى آن دو ذوق و شوقمان دو چندان شد. در همين حال بچه ها متوجه قمقمه هايى شدند كه در كنار دو پيكر قرار داشت، هنوز داخل يكى از قمقمه ها مقدارى آب وجود داشت.

همه بچه ها محض تبرك از آب قمقمه شهيد سر كشيدند و با فرستادن صلوات، پيكرهاى مطهر را از زمين بلند كردند. در كمال تعجب مشاهده كرديم كه پشت پيراهن هر دو شهيد نوشته شده:

«مى روم تا انتقام سيلى زهرا بگيرم...»

شادی روح حضرت زهرا (س) و شهدای گمنام صلوات


7e0ongwnw5r1u8kb6vp4.gif

 


این مطلب در تاریخ: جمعه 20 تير 1393 ساعت: 17:52 منتشر شده است
نظرات()

خاطره سرباز شهید حسن زکی زاده

بازدید: 85
دسته بندی: خاطرات شهدا,

 

scqx7gqgisv43hu8lf50.gif

http://www.pic98.ir/images/x7lg6nrtla3qbhpv8aw.jpg

z3tdzemr6dz26bnzdxlm.gif بیماری: ykanqs2s44pfi6o8pr1.gif

scqx7gqgisv43hu8lf50.gif

زمستون بود و بارون می بارید. چند روزی می شد بچه ام حال ندار بود و مریض. هرچه دارو و دوای محلی بهش می دادم فایده نداشت. بی حال بود و مثل گذشته دیگه هیچ جنب و جوشی نداشت. یه شب سرگرم کارام بودم و بچّه را خوابونده بودم کنار بخاری و داشتم کارای خونه رترسیده بودم. دست و پامو گم کرده بودم. زود دویدم خونه مادر بزرگم که نزدیک خونه ما بود ا انجام می دادم. یه دفعه دیدم چندتا سرفه زد و از دهانش شروع به کف اومدن کرد خیلی ترسیده بودم. دست و پامو گم کرده بودم. زود دویدم خونه مادر بزرگم که نزدیک خونه ما بود و صداش کردم. گفتم بیا که بچّه ام از دستم رفت. سریع دویدیم تا خونه. مادر بزرگم وقتی اومد بچّه را بلند کرد و چند تا دست به پشتش زد و دستی گذاشت رو پیشونیش و بعد به من گفت: چیزی نیست. غصّه نخور خوب میشه. استفراغ کرده حالش بهتر شده بچّه سنگینیش کرده بوده رودل کرده. داشتیم با هم حرف میزدیم که دیدم درِ خونه به صدا در اومد و کسی در می زد. از اطاق اومدم بیرون و در تاریکی حیاط خونه گفتم: کیه؟ بفرما. نزدیک که اومد دیدم زن دایی خودم هست. گفت چی شده؟ چرا ناراحتی؟ گفتم بچّه ام چند روزه مریض شده امشب هم حالش بدتر شده. دارم می ترسم خدا نکرده طوریش بشه. دیدم زن دایی ام گفت: یه دکتر امروز غروبی اومده توی ده که فردا صبح هر کس مریضه بره پیشش. الان هم خونه بابای منه. اگه خیلی ناراحتی بچّه رو بردار ببریم شبی ببینتش. گفتم خدا عمرت بده. بیا بریم. چادرم را سر کردم و بچّه را بغل کردم و گرفتمش محکم زیر چادرم و با زن دایی ام راه افتادیم طرف خونه باباش. شب بود و همه جا تاریک و بارون هم می بارید. و تو کوچه ها همه جا آب جمع شده بود. زندایی یه فانوس دستش گرفته بود و جلو می رفت من هم پشت سرش می رفتم. راه خونه باباش زیاد دور نبود ولی انگار برای من چند کیلومتر شده بود. تو راه که می رفتیم همش نگاه به آسمون می کردم و می گفتم خدایا من بچّه ام را از تو می خوام طوریش نشه و صلوات می فرستادم. خلاصه رسیدیم به خونه بابای زن دایی ام (خدابیامرز علی محمّد دانشی) رفتیم تو و داخل اطاق شدیم. سلام کردم و نشستم. مرحوم دانشی گفت: چی شده زهرا؟ کجا بودی تو بارونا ؟ گفتم بچّه ام مریض شده و براش تعریف کردم که چی شده. خدابیامرز گفت: غصّه نخور یه دکتر اومده مریضای ده را ببینه الان هم اینجاست. رفته وضو بگیره وقتی اومد بچّه را می بینه. چند دقیقه ای شد دکتر اومد و بعد سلام و احوال پرسی براش گفتم بچّه چند روزه مریضه. و دکتر بچّه رو گرفت و معاینش کرد و بعد معاینه اوّل یه آمپول زد تو پای کوچولوش که صدای گریه اش دراومد و بعدش هم چند تا قطره چکوند تو دهنش و گفت با همین داروها خوب میشه. برو ولی صبح دوباره بیار ببینمش. یه خورده نشستیم و با زن دایی ام دوباره بلند شدیم بیاییم تو خونمون. دیگه بارون هم نمی بارید و بند اومده بود. ولی هوا کمی سرد و همه جا تاریک بود و نور کم فانوس بود که کمی کوچه را روشن می کرد.رسیدیم خونه. مادر بزرگم منتظر ما بود و سراغ بچّه رو گرفت که براش تعریف کردم دکتر چی گفته و بچّه هم خواب رفته بود بین راه. یواش خوابوندمش کنار بخاری و رفتم که برای شب غذا درست کنم. چند تا سیب زمینی و تخم مرغ برداشتم و اون شب یه غذای محلی اشکنه درست کردم و با مادربزرگم خوردیم. همش به بچّه نگاه می کردم که خوابیده بود. اون شب چه شبی به من گذشت. تا صبح خوابم نمی برد. و چند بار بلند شدم و بهش نگاه کردم. موقع نماز صبح شد بلند شدم و نمازم رو خوندم. و سماورو روشن کردم. و منتظر بودم زودتر صبح بشه و بچّه ام را دوباره ببرم پیش دکتر. بعد نماز با مادربزرگم نشستیم کنار بچّه و حرف می زدیم. کم کم سپیده سر زد و هوا داشت روشن می شد. از شب که دکتر بهش آمپول زد و قطره داد دیگه راحت خوابیده بود و بیدار نشد. خورشید کم کم دراومد  و نورش همه جارو فراگرفت. هوا روشن شد. چایی که خوردیم بچّه هم بیدار شد. دیدم رنگ و روش بهتر شده. بلندش کردم گرفتمش زیر چادرم و راه افتادم بطرف خونه مرحوم دانشی. وقتی رسیدم دیدم که خیلی ها اومده بودن پیش دکتر. منم رفتم داخل اطاق و منتظر نشستم و با یکی از زنهای ده که اومده بود پیش دکتر شروع به حرف زدن کردیم. یه خورده که گذشت دیدم خود دکتر به مرحوم دانشی گفت: این بچّه دیشبی رو نیاوردن ببینم. کی بود مرحوم دانشی گفت: حسن دکتر گفت: بله همین حسن دیشبی نیومده. من سلام کردم و گفتم: چرا دکتر من خیلی وقته اومدم و بچّه رو آوردم. گفت بیا جلو و بچّه رو بده به من ببینمش. بچّه رو دادم دکتر معاینش کرد و یه مقدار دارو داد و گفت: ماشا اللّه خوب شده دیگه غصّه نخور. و بچّه رو داد به من. راست می گفت دکتر. خیلی بهتر شده بود و دوباره دست و پا زدنهاش و شیطونی هاش شروع شد و هی می خواست که از بغل من پایین بیاد و بازی کنه. بچّه رو برداشتم و برگشتم خونه و تو اطاق که گذاشتمش دیدم که بعد مدّت ها خندید و رو اطاق دور چرخید. منم خیالم راحت شد و باز هم خدارو شکر کردم. چه می دونم شاید خدا می خواست اون روز از مریضی سختی که داشت نجاتش بده و نگهش داره برای اسلام و امام و انقلاب که بره شهید بشه و باعث عزّت و افتخار خودش و من بشه که بچّه مو در راه خدا  و امام حسین(ع) دادم. من هرگز ناراحت نیستم و افتخار می کنم بچّه ام در راه خدا شهید شده. انشااللّه  روحش همیشه شاد باشه.

راوی: زهرا زکی زاده مادر شهید حسن زکی زاده

شادی روح شهید حسن زکی زاده و پدرش صلوات


jzb6iluqkbo7gnrq6y1.gif


این مطلب در تاریخ: پنجشنبه 19 تير 1393 ساعت: 0:25 منتشر شده است
نظرات()

پاهای قطع شده

بازدید: 21
دسته بندی: خاطرات شهدا,

6l7j4gebtsanp1qzuqy9.jpg

 

پاهای قطع شده

شب بود. عملیات والفجر 4 خورده بودیم به میدان مین. وسط میدان مین کسی نشسته بود و بچه ها را به جلو هدایت می کرد. برایم عجیب بود که چرا این جا نشسته. تا کنارش رسیدیم کنجکاو شدم و گفتم چرا خودت جلو نمی روی؟ وقتی دید خیلی اصرار دارم گفت: سرت را پایین بیاور.
سرم را خم کردم گفت: « بابا من پاهام قطع شده نگذار بچه ها بفهمند، روحیه شان خراب می شود».

gtqgk76rbmlheiw82rrw.jpg

koe4vy44l6oclgfvq9s4.gif


این مطلب در تاریخ: جمعه 13 تير 1393 ساعت: 0:58 منتشر شده است
نظرات()

دفن در کربلا

بازدید: 20
دسته بندی: خاطرات شهدا,

http://www.pic98.ir/images/hqhitwvi2d5gcx350dkj.jpg

iuxale73s8ii7t77jvcl.gif

 

wohfib1tbauratrwskzd.gif حتماً بخوانیدحتماً wohfib1tbauratrwskzd.gif

 

خاطره ای زیبا از شهید گمنام توسط یکی از مسئولین عراقی:

 

ابوریاض از مسئولین فعلی در کشور عراق است. ایشان می گفت: در سالهای جنگ عراق علیه ایران فرزند من به اجبار به سربازی رفته بود. بعد از یکی ازعملیاتهای ایران از طریق ارتش به من اطلاع دادند که پسرت در جنگ کشته شده.
خیلی ناراحت بودم. با اتومبیل خودم از بغداد برای تحویل جسد راهی جنوب شدم. به محل تحویل اجساد رفتم. کارت و پلاک پسرم را تحویل دادند. کارت متعلق به خودش بود.
اما وقتی برای تحویل جسد رفتم با تعجب دیدم که این جنازه متعلق به پسرم نیست! چهره او شبیه بسیجیان ایرانی بود. محاسن داشت. بسیار نورانی بود!
با مسئول مربوطه صحبت کردم. گفتم: این جنازه پسرمن نیست. اما او می گفت: مدارک کاملا صحیح است. این جنازه را بردار و ببر!
هر چه با او بحث کردم بی فایده بود. کم کم ترسیدم به خاطر این موضوع من را اذیت کنند. لذا جنازه را برداشتم. طبق رسم شیعیان عراق پیکر او را بالای ماشین خودم بستم و به سمت بغداد حرکت کردم.
در این راه به این موضوع فکرمی کردم که این جنازه کیست. چرا مدارک پسر من همراه این پیکر بوده! هر چه بیشتر فکر می کردم کمتر نتیجه می گرفتم.
تا این که در طی مسیر به کربلا رسیدم. پس از زیارت به سمت قبرستان کربلا رفتم. نمی دانستم با این پیکر نورانی چه کنم. به خانواده چه بگویم؟ لذا او را در کربلا به خاک سپردم. بعد هم فاتحه ای برایش خواندم و راهی بغداد شدم.
مدتی بعد اتفاق عجیبی افتاد. اعلام شد که پسر من زنده است و در اسارت ایرانی ها به سرمی برد. بعد از پایان جنگ، اسرای ایرانی وعراقی تبادل شدند و پسر من هم برگشت.
اولین سوال من از او در مورد مدارکش بود. اینکه آن جوان خوش سیما چه کسی بوده. اما جواب پسر من عجیب تر بود.
او گفت: وقتی من به اسارت نیروهای ایرانی در آمدم جوانی به سمت من آمد و گفت: کارت و پلاکت را بده! من هم آنها را به او تحویل دادم.
جوان به من گفت: قرار است من در کربلا و در جوارحرم امام حسین(علیه السلام) به خاک سپرده شوم!!! امّا برای رسیدن به آنجا به کارت و پلاک تو احتیاج دارم!
ازمن حلالیت طلبید! بعد خداحافظی کرد. من را به دیگرنیروهای ایرانی تحویل داد و به سمت جلو حرکت کرد. من دیگر از او خبری ندارم!
واقعا عجیب بود. یعنی او که بود. چه کسی به او گفته بود این کار را انجام دهد. چه کسی به دل ابوریاض انداخته بود این شهید گمنام ایرانی رادر کربلا به خاک بسپرد

cs5jb5sgvy9uuvdgr546.gif

 

شادی روح شهدای کربلا و شهدای گمنام صلوات

 

ni7u9205b5j2jp32rd38.gif

 


این مطلب در تاریخ: پنجشنبه 12 تير 1393 ساعت: 13:39 منتشر شده است
نظرات()

خاطره شهید محمود خواجه پور

بازدید: 19
دسته بندی: خاطرات شهدا,

6cbgv0yufovcaq9r8jg.jpg

uuxdtfq4cn7n682bhgar.gif مسجد سنگیuuxdtfq4cn7n682bhgar.gif

از هفت سالگی کم کم شروع به نماز خواندن کرد و نماز را یاد گرفته بود و از ده سالگی هم روزه می گرفت البته نه همه روزهایش را ولی تا می توانست سعی می کرد همه روزه ها را بگیره شاید نصف بیشتر روزه هایش را می گرفت. ما زنگی آباد بودیم و از همان بچّگی همراه گوسفندان به بیابان می رفت کتابهای برادر بزرگترش را همراهش می برد تو بیابان که خودش درس بخواند شاید باور نکنید ولی او یک روز هم مدرسه نرفت و با همین کتابها در بیابان خواندن و نوشتن یاد گرفته بود و وقتی از جبهه نامه می داد هیچ کس باور نمی کرد که محمود نامه نوشته باشد. یادم هست چون در روستای زنگی آباد مسجدی وجود نداشت در کنار تپّه ای که کنار روستایمان بود سنگهای زیادی جمع کرده بود و با این سنگها برای خودش یک مسجد درست کرده بود و می گفت که این مسجد من هست و خانه خدا و می رفت آنجا نماز می خواند و شبها هم قبل از خواب می بایست حتماً صد صلوات بفرستد و بعد بخوابد.

راوی: مادر شهید محمود خواجه پور

شادی روح شهید محمود خواجه پور صلوات

svovlstuo53mtp6hug.gif


این مطلب در تاریخ: چهارشنبه 28 خرداد 1393 ساعت: 16:43 منتشر شده است
نظرات()

شهید گمنام

بازدید: 20
دسته بندی: خاطرات شهدا,

w41afyq8euocbsn9fs7h.jpg

lieircbkufi8g5o3bojc.gif

شهیدگمنام

lieircbkufi8g5o3bojc.gif

قبل از اذان صبح برگشت. پیکر شهید هم روی دوشش بود. خستگی در چهره اش موج میزد. برگه مرخصی را گرفت. بعد از نماز به همراه پیکر شهید حرکت کردیم.

خسته بود و خوشحال. می گفت: یک ماه قبل روی ارتفاعات بازی دراز عملیات داشتیم. فقط همین شهید جا مانده بود. حالا بعد از آرامش منطقه، خدا لطف کرد و توانستیم او را بیاوریم.

خبر خیلی سریع رسید تهران. همه منتظر پیکر شهید بودند. روز بعد، از میدان خراسان تهران تشییع با شکوهی برگزار شد.

می خواستیم چند روزی در تهران بمانیم اما خبر رسید عملیات دیگری در راه است. قرار شد فردا شب از جلوی مسجد حرکت کنیم.

بعد از نماز بود. با ساک وسایل جلوی مسجد ایستاده بودیم. با چند نفر از رفقا مشغول صحبت و شوخی و خنده بودیم. پیرمردی جلو آمد. او را می شناختم. پدر شهید بود. همان که ابراهیم پسرش را از بالای ارتفاع آورده بود.

سلام کردیم و جواب داد. همه ساکت بودند. انگار می خواهد چیزی بگوید اما!

لحظاتی بعد سکوتش را شکست. آقا ابراهیم ممنون. زحمت کشیدی، اما پسرم!

پیرمرد مکثی کرد و گفت: پسرم از دست شما ناراحت است!!

لبخند از چهره همیشه خندان ابراهیم رفت. چشمانش گرد شده بود از تعجب!

بغض گلوی پیرمرد را گرفته بود. چشمانش خیس از اشک بود. صدایش هم لرزان و خسته:

دیشب پسرم را در خواب دیدم. می گفت: در مدّتی که ما گمنام و بی نشان بر خاک جبهه افتاده بودیم، هر شب مادر سادات حضرت زهرا(س) به ما سر می زد.اما حالا! دیگر چنین خبری برای ما نیست. می گویند شهدای گمنام مهمانان ویژه حضرت زهرا(س) هستند.

پیرمرد دیگر ادامه نداد. سکوت جمع ما را گرفته بود. به ابراهیم هادی نگاه کردم.

دانه های درشت اشک از گوشه چشمانش غلط میخورد و پایین می آمد. می توانستم فکرش را بخوانم.

ابراهیم هادی گمشده اش را پیدا کرده بود؛ گمنامی

برگرفته از کتاب شهید گمنام

شادی روح تمامی شهدای گمنام و حضرت زهرا(س) صلوات

fx9gfx4v3zfaydjrc3ie.gif


این مطلب در تاریخ: دوشنبه 26 خرداد 1393 ساعت: 0:54 منتشر شده است
نظرات()

هدیه

بازدید: 12
دسته بندی: خاطرات شهدا,

g4sobdevjiutdlx1nety.jpg

gky9uldyflwx5u8lxnte.gif

کفش های پاره

gky9uldyflwx5u8lxnte.gif

رفته بودم خط دیدنش. کفش هایش پاره شده بود اما کفش های لشکر را نمی گرفت. می گفت مال بسیجی هاست. برای کاری رفتیم شهر . گفتم اگر خواهشم را رد کنی ناراحت می شوم. برایش یک جفت کفش ورزشی خارجی خریدم. چیزی نگفت. میان راه یک بسیجی را سوار کرد. پرسید:«این طرف ها چه کار می کردی.؟»توضیح داد کفش هایش پاره بوده و آمده بود یک جفت کفش بگیرد، اما قسمت نبوده. حاجی نگاهی به من کرد و بعد کفش ها را داد به جوان بسیجی. جوان خواست پولش را بدهد، قبول نکرد. گفت:«برای صاحبش دعا کن.» گفتم:«تو هم نیاز داشتی!» گفت:«من الان فرمانده ام. اگر این بار سنگین فرماندهی را از دوش من بردارند، من هم می شوم مثل اون بسیجی. اون وقت می تونم جلوی بقیه از این کفش ها پام کنم

خاطره از سردارشهیدحاج محمّدابراهیم همّت فرمانده  لشکر 27 محمّد  رسول اللّه(ص)

شادی روح سردارخیبرشهیدهمّت صلوات.

5qzm9siwdpvzbsvofa6.gif


این مطلب در تاریخ: دوشنبه 26 خرداد 1393 ساعت: 0:32 منتشر شده است
نظرات()

خاطره شهید حاج داوود زکی زاده

بازدید: 18
دسته بندی: خاطرات شهدا,

http://upload.tehran98.com/upme/uploads/adfafb286d42055e1.jpg

 7ot96v5zo34pj5xpmh54.gif

سود پسته ها
7ot96v5zo34pj5xpmh54.gif

خدا رحمتش کنه خوار بار فروشی داشت. قصابی می کرد. فروشندگی نفت را به عهده داشت. و به خاطر راه انداختن کار مردم از هیچ چیز دریغ نمی کرد. در کنار این کار فصل پسته ها که می شد پسته هم خرید و فروش می کرد. پسته از ده علی می خرید و بعد بار می زدند می بردند اصفهان می فروختند. اون سال خدا عنایت کرده بود و نعمت و برکتش را به ما ارزانی داشته بود. خدارو شکر به قول قدیمی ها سال پسته ما بود که پسته زیادی داشتیم. پسته ها را بعد از چیدن و پوست کندن و خشک کردن داخل گونی ریختیم. و داخل اطاق گذاشتیم. و منتظر آمدن مشتری برای فروش بودیم. یه روز دیدم درِ خونه را کسی  می زنه. رفتم در را باز کردم دیدم شهید حاج داوود زکی زاده است. سلام کرد و بعد از احوال پرسی گفت: برای خریدن پسته هایمان آمده است. تعارفش کردم و ایشان را دعوت کردم برای دیدن پسته ها به داخل خونه بیاید. و اگر پسندید و سر قیمت به توافق رسیدیم پسته ها را ببرد. وقتی اومد داخل خونه من و ایشان برای دیدن پسته ها داخل اطاق رفتیم و بعد از دیدن پسته ها و توافق قیمت قرار شد که بعداً برای بردن پسته ها بیاید. چند روز بعد اومد و پسته ها را بار زد و برد. امّا نکته مهم که می خواهم بگویم اینجاست که به نظر من هیچ کس این شهید را نشناخت. آخه وقتی پسته ها را از ما خرید و پولش را داد و برد. بعد از چند وقت اومد توی صحرای ده علی منو دید و گفت: من پسته های شمارو بردم و فروختم و سود و استفاده خوبی هم بردم و حالا اومدم یه مقدار از سود فروش پسته ها را به شما بدهم. من که تعجب کرده بودم گفتم که این سود فروش پسته ها برای شما حلالِ حلال هست چون ما قطعی معامله کردیم و اگه شما ضرر کرده بودید که من هیچ گونه خسارتی به شما نمی دادم امّا ایشان قبول نکرد و حقیقت این بود که شهید فکر دنیا و مال و ثروت و پول دنیا نبود و روحیه اش بالاتر از این چیزها بود و مقداری از سود فروش پسته ها را به من داد. مبلغ قابل ملاحظه و خوبی هم بود ولی الان مقدارش را یادم نیست. هر چه گفتم نه من نمی خواهم قبول نکرد و پول ها را داد و رفت. خدا بیامرز حریص و دنیا پرست نبود و این امر در اخلاق او کاملاً مشهود بود. هنوز من کسی را مثل او ندیده ام. خداوند او را همنشین شهدای کربلا بگرداند. و روحش شاد باشد.

راوی: مرحوم آمیرزا جواد عربی امام جماعت مسجد جامع ده علی

شادی روح حاج داوود زکی زاده و پدر و مادرش صلوات.

r3amm0fnp01mkbuairin.gif


این مطلب در تاریخ: دوشنبه 26 خرداد 1393 ساعت: 0:14 منتشر شده است
نظرات()

خاطره شهید محمود مرتضایی

بازدید: 22
دسته بندی: خاطرات شهدا,

http://www.pic98.ir/images/q0b5a4z76t7rn79915l.jpg

1hgxwla54s5vzc8vys3p.gifigd8r7qws8fqcngymn7x.gif1hgxwla54s5vzc8vys3p.gif

 

 1hgxwla54s5vzc8vys3p.gifفقط خدا1hgxwla54s5vzc8vys3p.gif

یادمه یه روز تابستان رفته بود شکرآباد. ماه رمضان هم بود. هوا هم خیلی گرم و داغ بود.هنوز بچه ام سن و سالی نداشت نزدیک سیزده سالش می شد. رفته بود اونجا. خدا رحمتش کنه حاج محمود ملاحسین بهش گفته بود. محمود تو که مثل ما روزه نیستی بیا بریم همراه من یه خورده دوغ خنک بدم بهت بخوری.کیف کنی.گفته بود نه حاج آقا دست شما درد نکنه منم مثل شما روزه می گیرم. خدا رحمت کنه حاج محمود را آدم شوخی بود. بهش گفته بود. بچه اینقدر دروغ نگو. چطور تو روزه ای.هوا به این گرمی. کی به تو گفته باید روزه بگیری؟ اذیت می شی. از بین میری. گفته بود کسی منو مجبور نکرده روزه بگیرم من برای خدا روزه می شم نه برا کسی.

حاج محمود بعدش رفته بود تو خونشون و به خانمش گفته بود:امروز به محمود شیخ محمد گفتم بیا دوغ بخور.گفته من روزه ام.بچه به این کوچکی، روزها به این بلندی، گرما مثل جوونا(جوانان) روزه میگیره.ماشاالله.

راوی: مرحومه حاجیه ماه سلطان توکلی مادر شهید

شادی روح شهید محمود مرتضایی و پدر و مادرش صلوات


o8vs6r5tsgs8rp7vxgj.gif


این مطلب در تاریخ: دوشنبه 05 خرداد 1393 ساعت: 16:37 منتشر شده است
نظرات()

خاطره سرباز شهید حسن زکی زاده

بازدید: 32
دسته بندی: خاطرات شهدا,

                          http://upload.tehran98.com/upme/uploads/556c561d778e6a4d1.jpg

p33a735ciun22j4dtr9.gifپول های برگشتی:p33a735ciun22j4dtr9.gif

حدود چهارده ماه تو جبهه  بود تو منطقه شرهانی. فکر کنم چهار باری شد که اومد مرخصی.دفعه آخری که اومده بود یادمه از جبهه بچه ام برگشته بود ده علی. یکی از همسایه ها شناسنامه پسرش را که حسن آورده بود اومده بود بگیره.من یه دفعه دیدم دفعه قبل که می خواسته بره جبهه یه خورده پول بهش داده بودم برای توی راهش.دیدم دستش را کرد تو ساک و همه اون پولها را گذاشت توی طاقچه. همون اندازه ای که بود نه کم نه زیاد. من با تعجب بهش نگاه کردم و بهش گفتم: من این پولها را همراهت کردم که یه چیزی بگیری و بخوری اونجا. دیدم زد زیر خنده و گفت: قربون مادر مهربونم بشم مگه اونجایی که ما هستیم تو بیابون مگه مغازه پیدا میشه که من هر وقت دلم خواست برم چیزی بخرم بخورم. اونجا تا دلت بخواد مادر فقط تیر و ترکش وگلوله هست. تا این حرفا را زد دلم ریخت پایین. گفتم نکنه بچه ام شهید بشه. بعدش هم گفت:

شاید شما به این پولها بیشتر احتیاج داشته باشید بمونه برای خودتون.

مادر شهید در حالی که اشکهایش را پاک می کرد. ادامه داد: بچه ام همش به فکر ما بود حتی وقتی اونجا تو جبهه هم بود. از ما غافل نبوده. میگفت: مادر من شما را فراموش نمی کنم بعضی وقتها تنها که میشم می نشینم یه گوشه ای و با خودم میگم الان پدر و مادر من کجایند. خدایا کی میشه برم پیش اونا. خدا رحمتش کنه خیلی مهربون بود.

راوی: زهرا زکی زاده مادر شهید

شادی روح شهید حسن زکی زاده و پدرش صلوات

woloxwonp3iu1iuty.gif

 


این مطلب در تاریخ: دوشنبه 05 خرداد 1393 ساعت: 15:58 منتشر شده است
نظرات()

خاطره دانش آموز شهید محمد رضا زکی زاده

بازدید: 34
دسته بندی: خاطرات شهدا,

   
u2687iud5bgxx5xlhzz.gifhttp://upload.tehran98.com/upme/uploads/a3102ce9c015a16c1.jpg

رفته بود جبهه و برگشته بود ده علی مرخصی، معلوم بود جنگ و جبهه خیلی رو افکار و عقایدش تاثیر گذار بوده،سرما براش معنی نداشت،صبح زود اومده بود مدرسه راهنمایی شهید آیت الله غفاری،همه دانش آموزان را صدا زد گفت: همه بایستید تو صف امروز صبحگاه با همه روزهای دیگه فرق داره،شماها فقط نباید دانش آموز باشید باید مرد جنگی هم باشید علاوه بر درس خواندن باید کم کم آموزشها ی اولیه نظامی را هم یاد بگیرید  اول صحبت کرد و بعدش فرمان از جلو نظام و بعد بشین و پاشو یدفعه گفت همه تا کنار اون تپه(تپه ایکه اول جاده ده علی به سمت کوهبنان هست)باید بدوید گفت:من پشت سرتون حرکت میکنم هر کس ندود یا بی حال بازی در بیاره پشت پا میخوره نقش زمین میشه خود دانید،همه شروع به دویدن کردند همانطور که گفته بود آخر از همه حرکت میکرد گاهی وقتا بچه ها را هل میداد و رو به جلو می برد هی داد می زد بدو بدو نایست باید مرد جنگی بشی سریع،تند،زود،یاالله.دویدیم همه به فرماندهی دانش آموز شهید محمد رضا زکی زاده،چه صبحگاهی شده بود وقتی برگشتیم هر کسی  افتاده بود یه طرف، نفس همه بریده بود از بس دویده بودیم،می رفت بالاسر بچه ها میگفت بلند شو بدنت گرمه،سرما می خوری،زیر بغل هاشون را می گرفت راهشون می برد.یادمه چند تا از بچه ها دیر اومده بودن مدرسه،بهشون گفت:یا باید کلاغ پر بروید یا مثل بقیه بدوید خلاصه اون ها را هم دواند برد و آوردشون،می گفت بین هیچ کس فرقی نیست.روحیه بالایی داشت.همیشه هم چهره اش خندان بود.خدا رحمتش کنه آخرین باری بود که اومد مرخصی وقتی برگشت جبهه با سپاهیان صد هزار نفری حضرت محمد(ص) تو عملیات کربلای پنج شهید شد.روحش شاد و یادش گرامی باد.

راوی:دوست و همرزم زکی زاده

شادی روح شهید محمد رضازاده صلوات

2i2yznjvpvlngzb7fpr5.gif


این مطلب در تاریخ: پنجشنبه 01 خرداد 1393 ساعت: 14:22 منتشر شده است
نظرات()

ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :

» رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

آمار

آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب کل مطالب : 64
کل نظرات کل نظرات : 20
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا تعداد اعضا : 0

آمار بازدیدآمار بازدید
بازدید امروز بازدید امروز : 3
بازدید دیروز بازدید دیروز : 13
ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 0
آي پي امروز آي پي امروز : 1
آي پي ديروز آي پي ديروز : 5
بازدید هفته بازدید هفته : 16
بازدید ماه بازدید ماه : 116
بازدید سال بازدید سال : 1,251
بازدید کلی بازدید کلی : 11,367

اطلاعات شما اطلاعات شما
آی پی آی پی : 54.80.249.4
مرورگر مرورگر :
سیستم عامل سیستم عامل :
تاریخ امروز امروز : سه شنبه 22 آبان 1397

نظرسنجي

چه مطلبی از شهدا را بیشتر دوست دارید؟




به وبلاگ شهدا چه نمره ای می دهید؟





خبرنامه

براي اطلاع از آپيدت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود