close
تبلیغات در اینترنت

خاطره سرباز شهید حسن زکی زاده



صفحه اصلی :: تماس با ما

خاطره سرباز شهید حسن زکی زاده

بازدید: 69
دسته بندی: خاطرات شهدا,

 

pqf9bl66fyu5xrcna54.gif

 

0ov9xqsqpb55ud1tmqs.gifmjs699fh6j8bq0haeun5.jpg0ov9xqsqpb55ud1tmqs.gif

pqf9bl66fyu5xrcna54.gif

 

هدیه خدا

تابستون بود. کرج بودیم. سرصحرای کشاورزی. این حسن چند وقت به من می گفت. تو که می ری داخل شهر و چیزی برای خونه بخری یه شیشه هم برای من بگیر بیار. چند بار به من گفت. من هم هر دفعه که می رفتم تو شهر یادم می رفت براش بگیرم. خلاصه یه روز که دید دارم می رم تو شهر برای خریدن چیزهایی که لازم داشتیم دوید پیش من و به من گفت: امروز دیگه شیشه یادت نره حتماً بخری و رفت. اون روز هم نمی دونم چطور شد که فراموشم شد و یادم رفت براش شیشه ای بگیرم. وقتی اومدم و رسیدم جلوی منزل تا حسن رو دیدم یادم اومد که می بایست براش شیشه بگیرم ولی یادم رفت. تا منو دید اومد گفت: شیشه گرفتی برا من؟ کو شیشه؟ منم زدم زیر خنده و گفتم: الان یادم اومد به خدا فراموش کردم. دیدم گفت: ها ها همیشه باید یادت بره و با دلخوری رفت تو صحرا. خاوری که لوبیاهای مارو می برد تهرون برای میدون تره بار، از راه رسید و چون ما لوبیاهارو می ریختیم توی گونی های نخی بزرگ و می فرستادیم تهرون. اون روز همون موقع خاوری برامون گونی آورد و گفت چند دسته گونی می خواهید. من گفتم دو دسته.  ما دو دسته گونی صد و پنجاه تایی برداشتیم  و گونی ها رو از خاور انداخت پایین و رفت. منم رفتم لباسامو عوض کردم که برم توی صحرا مشغول لوبیا چینی بشم که مادرم گفت: محمّد ننه بیا این دسته های گونی رو از اینجا بردار بازشون کن  و بذار کنار دیوار. و هر کدوم گونی ها خوب نیست دوباره برگردونیم بدیم بهش ببره تهرون. گفتم باشه و دسته های گونی رو هول دادم بردم کنار دیوار آلونک(اطاقی که از دیوارهای گِلی و سقف چوبی برای چند ماه موقّت برای زندگی سرِ صحرای کرج درست می کردیم)  و بازشون کردم و دونه دونه برمی داشتم می گذاشتم کنار دیوار. وقتی دسته گونی دوّم را باز کردم به نصفه هاش که رسیدم تا یه گونی رو برداشتم دیدم یه شیشه وسط این گونی ها است زود برش داشتم و نگاش کردم دیدم سالمه. به مادرم گفتم: ننه بیا اینم شیشه خدا برای حسن شیشه رسوند دیگه اینقدر شیشه شیشه نکنه. مادرم باورش نمی شد با تعجب گفت: شیشه کجا بود؟ گفتم وسط دسته گونی ها. بعدش شیشه رو برداشتم بردم تو صحرا و به حسن گفتم: قهر نکن بیا اینم همون شیشه ای که می خواستی برات آوردم. و شیشه رو دادم بهش و زد زیر خنده و گفت: آخ جون حالا کارم درست شد می تونم آزمایش کنم.شیشه رو برای این می خواست که یه خیار سبزو که همین طور به بوته بود با بوته اش گذاشته بود توی شیشه تا رشد کنه ببینه چه حالتی میشه. چون داستان اون مردی یهودی رو که انارهارو از کوچکی تو قالب بسته بود و قالب رو انارها اسم انداخته بود رو شنیده بود میخواست مثلاً مثل اون این کار رو انجام بده.همین. ولی مهم اینه که اون روز این شیشه وسط دسته گونی چیکار می کرد. اللّهُ اعلم.

راوی: محمّد زکی زاده برادر شهید حسن زکی زاده

شادی روح شهید حسن زکی زاده و پدرش صلوات

88v86n25rxhobpz924i6.gif


این مطلب در تاریخ: سه شنبه 31 تير 1393 ساعت: 19:17 منتشر شده است
نظرات()

نظرات

این نظر توسط زکی در تاریخ 1393/9/20 و 12:09 دقیقه ارسال شده است

زکی گفته:

امام زمان عجّل الله فرجه الشریف: من کان فی حاجة الله کان الله فی حاجته.


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :

» رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

آمار

آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب کل مطالب : 64
کل نظرات کل نظرات : 20
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا تعداد اعضا : 0

آمار بازدیدآمار بازدید
بازدید امروز بازدید امروز : 59
بازدید دیروز بازدید دیروز : 46
ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 1
آي پي امروز آي پي امروز : 1
آي پي ديروز آي پي ديروز : 3
بازدید هفته بازدید هفته : 59
بازدید ماه بازدید ماه : 242
بازدید سال بازدید سال : 512
بازدید کلی بازدید کلی : 10,942

اطلاعات شما اطلاعات شما
آی پی آی پی : 54.159.30.26
مرورگر مرورگر :
سیستم عامل سیستم عامل :
تاریخ امروز امروز : دوشنبه 30 بهمن 1396

نظرسنجي

چه مطلبی از شهدا را بیشتر دوست دارید؟




به وبلاگ شهدا چه نمره ای می دهید؟





خبرنامه

براي اطلاع از آپيدت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود